271
حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد ششم

۴۳۳۰.المستدرك على الصحيحينـ به نقل از هشام به حُبَيش بن خُوَيلِد ـ: پيامبر خدا به قصد هجرت به مدينه ، از مكّه خارج شد . ابو بكر و غلامش (عامر بن فُهَيره) و راه نماى آن دو (عبد اللّه بن اُرَيقطِ ليثى) بر دو خيمه اُمّ مَعبَد خُزاعى ، گذر كردند . او زنى بود سرآمد و زرنگ كه جلوى خيمه مى نشست و به ديگران آب و غذا مى داد.
از او پرسيدند كه آيا گوشت و خرما دارد تا از وى بخرند ؛ ولى از اينها چيزى نزد او نبود . آنان هم توشه خود را تمام كرده بودند .
پيامبر خدا به گوسفندى كه گوشه خيمه بود ، نگاه كرد و فرمود : «اُمّ معبد! اين گوسفند چيست؟» .
گفت : گوسفندى است كه ناتوانى ، آن را از گوسفندان ديگر ، جا گذاشته است.
پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد : «شير دارد؟» .
گفت : او ناتوان تر از اين است .
فرمود : «اجازه مى دهى آن را بدوشم؟» .
گفت : پدر و مادرم فدايت! اگر فكر مى كنى كه شيرى دارد ، بدوش.
پيامبر خدا ، آن گوسفند را فرا خواند . دست خود را بر پستانش كشيد و خدا را نام بُرد و درباره گوسفند ، دعا كرد . پستان گوسفند ، پُر از شير شد و از آن ، جارى گشت . پيامبر صلى الله عليه و آله ظرفى كه طايفه را سيراب مى كرد ، طلبيد . آن گاه ، شير فراوانى از آن دوشيد ، تا آن كه از ظرف بالا آمد . از آن شير ، به آن زن نوشانيد و به ياران خود هم نوشاند تا همه سيراب شدند.
[ پيامبر صلى الله عليه و آله ، گوسفند را] دوباره دوشيد تا آن ظرف را پر كرد . سپس آن را پيش زن گذاشت و بهاى آن را پرداخت . آن گاه از آن جا كوچ كردند.
چيزى نگذشت كه شوهر آن زن ، ابو معبد ، آمد تا بُزهايى را ببرد كه از لاغرى ، آشفته حال بودند و مغز استخوانشان اندك بود . چون شير را ديد ، شگفت زده گفت : اُمّ معبد! اين شير از كجاست؟ [اين ]گوسفند كه تنها در كنارى است و در خانه ، [گوسفند] شيردهى نيست !
[اُمّ معبد] گفت : نه ، به خدا! مردى بر ما گذر كرد كه پُربركت بود و چنين و چنان بود.


حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد ششم
270

۴۳۳۰.المستدرك على الصحيحين عن هشام بن حبيش بن خويلد :إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله خَرَجَ مِن مَكَّةَ مُهاجِرا إلَى المَدينَةِ وأبو بَكرٍ ومَولى أبي بَكرٍ عامِرُ بنُ فُهَيرَةَ ودَليلُهُمَا اللَّيثِيُ عَبدُ اللّهِ بنُ اُرَيقِطٍ ، مَرّوا عَلى خَيمَتَي اُمِّ مَعبَدٍ الخُزاعِيَّةِ ، وكانَتِ امرَأَةً بَرزَةً جَلدَةً تَحتَبي بِفِناءِ الخَيمَةِ ثُمَّ تَسقي وتُطعِمُ .
فَسَأَلوها لَحما وتَمرا لِيَشتَروا مِنها ، فَلَم يُصيبوا عِندَها شَيئا مِن ذلِكَ ، وكانَ القَومُ مُرمِلينَ مُسنِتينَ .
فَنَظَرَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلى شاةٍ في كِسرِ الخَيمَةِ ، فَقالَ : ما هذِهِ الشّاةُ يا اُمَّ مَعبَدٍ؟
قالَت : شاةٌ خَلَّفَهَا الجَهدُ عَنِ الغَنَمِ .
قالَ : هَل بِها مِن لَبَنٍ؟ قالَت : هِيَ أجهَدُ مِن ذلِكَ .
قالَ : أتَأذَنينَ لي أن أحلُبَها؟
قالَت : بِأَبي أنتَ واُمّي إن رَأَيتَ بِها حَلَبا فَاحلُبها .
فَدَعا بِها رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَمَسَحَ بِيَدِهِ ضَرعَها وسَمَّى اللّهَ تَعالى ودَعا في شاتِها فَتَفاجَت عَلَيهِ ودَرَّت فَاجتَرَّت ، فَدَعا بِإِناءٍ يُربِضُ الرَّهطَ ، فَحَلَبَ فيهِ ثَجّا حَتّى عَلاهُ البَهاءُ ، ثُمَّ سَقاها حَتّى رَوِيَت وسَقى أصحابَهُ حَتّى رَووا وشَرِبَ آخِرُهُم حَتّى أراضوا . ثُمَّ حَلَبَ فيهِ الثّانِيَةَ عَلى هِدَةٍ ۱ حَتّى مَلَأَ الإِناءَ ، ثُمَّ غادَرَهُ عِندَها ، ثُمَّ بايَعَها وَارتَحَلوا عَنها .
فَقَلَّ ما لَبِثَت حَتّى جاءَها زَوجُها أبو مَعبَدٍ لِيَسوقَ أعنُزا عِجافا ؛ يَتَساوَكنَ هِزالاً ؛ مُخُّهُنَّ قَليلٌ ، فَلَمّا رَأى أبو مَعبَدٍ اللَّبَنَ أعجَبَهُ ، قالَ : مِن أينَ لَكِ هذا يا اُمَّ مَعبَدٍ وَالشّاءُ عازِبٌ حائِلٌ ، ولا حَلوبَ فِي البَيتِ؟
قالَت : لا وَاللّهِ إلّا أنَّهُ مَرَّ بِنا رَجُلٌ مُبارَكٌ مِن حالِهِ كَذا وكَذا . ۲

1.في بعض المصادر «على بدء» بدل «على هدة» .

2.المستدرك على الصحيحين : ج ۳ ص ۱۰ ح ۴۲۷۴ .

  • نام منبع :
    حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد ششم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعي از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    14
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    01/01/1386
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 8056
صفحه از 608
پرینت  ارسال به