۴۳۳۰.المستدرك على الصحيحينـ به نقل از هشام به حُبَيش بن خُوَيلِد ـ: پيامبر خدا به قصد هجرت به مدينه ، از مكّه خارج شد . ابو بكر و غلامش (عامر بن فُهَيره) و راه نماى آن دو (عبد اللّه بن اُرَيقطِ ليثى) بر دو خيمه اُمّ مَعبَد خُزاعى ، گذر كردند . او زنى بود سرآمد و زرنگ كه جلوى خيمه مى نشست و به ديگران آب و غذا مى داد.
از او پرسيدند كه آيا گوشت و خرما دارد تا از وى بخرند ؛ ولى از اينها چيزى نزد او نبود . آنان هم توشه خود را تمام كرده بودند .
پيامبر خدا به گوسفندى كه گوشه خيمه بود ، نگاه كرد و فرمود : «اُمّ معبد! اين گوسفند چيست؟» .
گفت : گوسفندى است كه ناتوانى ، آن را از گوسفندان ديگر ، جا گذاشته است.
پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد : «شير دارد؟» .
گفت : او ناتوان تر از اين است .
فرمود : «اجازه مى دهى آن را بدوشم؟» .
گفت : پدر و مادرم فدايت! اگر فكر مى كنى كه شيرى دارد ، بدوش.
پيامبر خدا ، آن گوسفند را فرا خواند . دست خود را بر پستانش كشيد و خدا را نام بُرد و درباره گوسفند ، دعا كرد . پستان گوسفند ، پُر از شير شد و از آن ، جارى گشت . پيامبر صلى الله عليه و آله ظرفى كه طايفه را سيراب مى كرد ، طلبيد . آن گاه ، شير فراوانى از آن دوشيد ، تا آن كه از ظرف بالا آمد . از آن شير ، به آن زن نوشانيد و به ياران خود هم نوشاند تا همه سيراب شدند.
[ پيامبر صلى الله عليه و آله ، گوسفند را] دوباره دوشيد تا آن ظرف را پر كرد . سپس آن را پيش زن گذاشت و بهاى آن را پرداخت . آن گاه از آن جا كوچ كردند.
چيزى نگذشت كه شوهر آن زن ، ابو معبد ، آمد تا بُزهايى را ببرد كه از لاغرى ، آشفته حال بودند و مغز استخوانشان اندك بود . چون شير را ديد ، شگفت زده گفت : اُمّ معبد! اين شير از كجاست؟ [اين ]گوسفند كه تنها در كنارى است و در خانه ، [گوسفند] شيردهى نيست !
[اُمّ معبد] گفت : نه ، به خدا! مردى بر ما گذر كرد كه پُربركت بود و چنين و چنان بود.