۷۳۳۸.الخرائج و الجرائح :پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مكّه شد و هنگام ظهر بود . به بلال ، دستور [اذان ]داد . او بر بام كعبه رفت و اذان گفت . پس هر بتى كه در مكّه بود ، با صورت بر زمين افتاد.
چون سران قريش صداى اذان را شنيدند ، يكى از آنان با خودش گفت : فرو رفتن در دل زمين ، بهتر از شنيدن اين بانگ است!
ديگرى گفت : خدا را شكر كه پدرم را تا امروز ، زنده نگه نداشت!
پيامبر خدا فرمود : «فلانى! تو در دلت چنين گفتى ، و [تو] اى فلانى! در دلت چنان گفتى» .
ابو سفيان گفت : تو مى دانى كه من چيزى نگفتم .
پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : «بار خدايا! قوم مرا هدايت كن كه همانا نادان اند» .
۷۳۳۹.امام صادق عليه السلام :پيامبر خدا ، در حالى وارد مكّه شد كه احرام نداشت و مسلمانان ، مسلّح بودند . او به كعبه درآمد ؛ امّا در حال حج و يا عمره نبود . او هنگام ظهر وارد شد و به بلال ، دستور [اذان ]داد. او نيز بر بام كعبه رفت و اذان گفت.
عِكرمه گفت : به خدا سوگند ، خوش نداشتم كه صداى پسر رَباح را بشنوم كه بر بام كعبه عَرعَر مى كند!
خالد بن اَسيد ۱ گفت : خدا را شكر كه در حقّ ابو عَتّاب ، لطف كرد و نگذاشت كه اين روز را درك كند و ببيند كه پسر رَباح ، بر بام كعبه ايستاده است!
سهيل ـ كه از بقيّه معتدل تر بود ـ گفت : اين ، كعبه خداست و او خود مى بيند و اگر بخواهد ، وضع را تغيير مى دهد.
ابو سفيان گفت : من ، چيزى نمى گويم . به خدا سوگند ، اگر سخنى بگويم ، گمان مى كنم كه اين ديوارها آن را به گوش محمّد مى رسانند!
پيامبر ـ كه درودهاى خدا بر او و خاندانش باد ـ شخصى را نزد آنان فرستاد و به آنان خبر داد كه چه گفته اند. عَتّاب گفت : به خدا سوگند ـ اى پيامبر خدا ـ ما اين سخن ها را گفته ايم و از خدا آمرزش مى طلبيم و به درگاهش توبه مى بريم . و اسلام آورد و نيكوْ مسلمانى شد و پيامبر خدا ، او را بر مكّه گماشت.