۹۱۷۰.كنز العمّالـ به نقل از بُرَيده ـ: چون پيامبر خدا در نزديك خيبر فرودآمد، اهل خيبر، دچار هراس شدند و گفتند : محمّد با يثربيان آمد.
پيامبر خدا، عمر بن خطّاب را با مسلمانان فرستاد و او با اهل خيبر به نبرد پرداخت؛ امّا آنان، او و نيروهايش را عقب زدند. عمر، در حالى كه يارانش را متّهم به بُزدلى مى كرد و آنان او را بُزدل مى شمردند، نزد پيامبر خدا برگشتند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «فردا پرچم را به مردى مى دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند. روز بعد، ابو بكر وعمر گردن مى كشيدند كه پرچم به يكى از آنها داده شود؛ امّا پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را صدا زد. در آن روز، على مبتلا به چشم درد بود. پيامبرخدا، در چشم او اندكى آب دهان انداخت و پرچم را به وى سپرد. على عليه السلام با نيروهاى مسلمان حركت كرد و به مقابله با اهل خيبر شتافت و با مَرحِب خيبرى رو به رو شد كه اين رجز را مى خواند :
خيبر مى داند كه من مرحب هستم.
غرق سلاح و پهلوانى كارآزموده ام.
آن گاه كه شيران ژيان، رو آورند،
گاه نيزه مى زنم و گاه شمشير.
او و على، رو يا روى هم قرار گرفتند و على با شمشير، چنان ضربتى بر فرق او زد كه تا به دندان هايش رسيد و صداى ضربتش را همه اردوگاه شنيدند و هنوز آخرين افراد لشكر نيامده بودند كه خيبر به دست اوّلى ها فتح شد.
۹۱۷۱.كنز العمّالـ به نقل از حُسَيل بن خارجه اشجعى ـ: من براى فروش كالا وارد مدينه شدم. مرا نزد پيامبر خدا بردند. فرمود : «اى حُسَيل! حاضرى بيست پيمانه خرما به تو بدهم و تو در مقابل آن، راه خيبر را به اين ياران من نشان دهى؟».
من، اين كار را كردم. چون پيامبر خدا به خيبر رسيد، نزد ايشان رفتم و او بيست پيمانه خرما به من داد. بعد از آن، مرا [به اسيرى] نزد پيامبر خدا بردند ، به من فرمود : «اى حُسَيل! هيچ كس نزد من [به اسيرى] آورده نشد كه سه روز باشد و مسلمان نشود و ريسمان زرد [اسارت ]از گردنش بيرون نيايد» .
من هم مسلمان شدم.