۱. متون هجرت
۱۰. عبداللّه، ابنحنبل، عبدالرحمن، سفيان، سعد، عامر بن سعد، پدرش.
او گفت که پيامبر صلي الله عليه و آله در مکّه به ديدارش رفت، در حاليکه اکراه داشت کسي در سرزميني بميرد که از آن هجرت کرده است.
پيامبر: «خدا سعد بن عفراء را رحمت کند، خدا سعد بن عفراء را رحمت کند.»
سعد: «اي رسول خدا، آيا ميتوانم همه دارايام را وصيّت کنم؟»
پيامبر: «نه.»
سعد: «يک سوم چطور؟»
پيامبر: «يک سوم، و يک سوم زياد است.»
وراثان تو غني باشند بهتر از آن است که آنها را چنان بينوا وانهي که دست حاجت به سوي مردم دراز کنند.»
«و هرچه از مالت خرج [عائله] کني، برايت صدقه نوشته ميشود، حتي اگر به قدر لقمهاي غذا باشد که در دهان همسرت ميگذاري.»
«شايد خداوند تو را رفعت بخشد تا به عدهاي از مردم سود رساني و عدهاي ديگر را ضرر.»۱
۱۱. محمّد بن عمر المکي، الثقفي، ايوب السختياني، عمر بن سعد، حُمَيد بن عبدالرحمن الحميري، سه پسر سعد.
پيامبر صلي الله عليه و آله در مکّه به عيادت سعد رفت، در حاليکه سعد ميگريست.
پيامبر: «چرا گريه ميکني؟»
سعد: «بيم آن دارم که در سرزميني بميرم که از آن هجرت کردهام، چنانکه بر سر سعد بن خولة آمد.»
پيامبر: «خدايا، سعد را شفا ده، خدايا، سعد را شفا ده.»
اين را سه مرتبه تکرار کرد.
او تنها يک دختر داشت.