آماده پذيرش احاديثي نبودند که با حمايت حکومت اموي تدوين شده و انتشار يافته بود. به عنوان نمونه، زُهري هر از گاهي اظهار کرده است که از سوي حکّام تحت فشار بوده تا احاديثي را که براي آنها مورد پسند بوده بپذيرد.۱
در آن دوره، جامعة اسلامي گرفتار انشقاقهاي متعدد کلامي و ظهور فرقههاي زياد بود. احتمالاً از همين رو مردم نگران بودند اگر هر فرقه و گروه سياسي ـ و در واقع هر يک از علما ـ از فرمان امويان تبعيت کنند و آشکارا مجموعة حديثي خود را به شکل مکتوب انتشار دهد، وحدت اسلامي ديگر از بين برود و قابل اعاده نباشد. در اين ميان، آموزة شفاهي که انعطافپذير بود در ظهور انشقاقها کمتر تهديدکننده بود. احتمالاً تا زماني که «آموزة شفاهي» به شکل مکتوب درنيامده بود، مردم ميتوانستند با اين ايده که سنّت يکي است و واحد ـ همان طور که درباره روايت مکتوب قرآن قائل بودند ـ به حيات خويش ادامه دهند.
ديگر دليل محتمل در رد و انکار حديث مکتوب به قرار زير است. محدّثان بصري معمولاً متکلّم بودند، و عمدتاً قدري مذهب (به عنوان نمونه ابنعُلَيَّة و سعيد بن أبيعروبة). آنها عادت داشتند در مباحث خود با «آموزه شفاهي» انعطافپذير مواجه باشند و از اين امر خشنود نيز بودند. [۲۳۴] ميتوانيم چنين نکتهاي را در مورد عالمان حاضر در مراکز قوي شيعه، کوفه و مدينه نيز صادق بدانيم، امتياز و برتري يک آموزة شفاهي بر نوع مکتوب (دست دوم) آن در اين بود که براي دفاع از [آراي] خود و رد ديدگاههاي مخالف به کار گرفته ميشد. در مقام «آموزة مکتوب»، قرآن في حدّ نفسه کفايت ميکرد. متن آن ثابت بود و حفظ دقيق واژگان آن و روايت آنها تحت نظارت شديد قُرّاء بود و اين خود فن عالمانة مجزّايي به شمار ميرفت، تمام آنچه که ميتوانست انجام شود صرفاً تفسير اين متن لايتغير بود. امّا «آموزهاي» که صرفاً شفاهي مطرح ميشد، ميتوانست از طريق افزودن برخي
1.. Horovitz, “Earliest Biographies”, ۴۱; Goldziher, Muhammedanische Studien, II, ۳۸ff.