۱۳۸۰. اليقين - با سندش به نقل از انس بن مالك، خادم پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله - : هنگامى كه امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام از جنگ با نهروانيان باز گشت، در بُراثا فرود آمد كه راهبى در آن جا به نام حُباب در صومعهاش بود. هنگامى كه راهب، صداى فرياد و همهمه لشكر را شنيد ، از صومعهاش به زمين و به لشكر اميرمؤمنان عليه السلام نگريست و بيمناك شد و بى درنگ، به پايين آمد و پرسيد: چه كسانى هستيد و فرمانده اين لشكر كيست؟ به او گفته شد: اين، امير مؤمنان است كه از جنگ با نهروانيان باز گشته است.
حُباب بلافاصله از ميان مردم گذر كرد و آمد تا نزد امير مؤمنان عليه السلام ايستاد و گفت: سلام، بر تو امير مؤمنان كه به حق، امير مؤمنانى!
امام عليه السلام به او فرمود: «از كجا مىدانى كه من امير حقيقى و به حقّ مؤمنانم؟».
راهب گفت: عالمان و دانشمندان ما، از اين خبر دادهاند.
امام عليه السلام فرمود: «اى حُباب!».
راهب به ايشان گفت: نام مرا از كجا مىدانى؟
امام عليه السلام فرمود: «حبيبم، پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله ، مرا بر آن آگاه كرده است» .
حباب به ايشان گفت: دستت را پيش بياور تا با تو بيعت كنم، كه من گواهى مىدهم معبودى جز خداوند يكتا نيست و محمّد، پيامبر خداست و تو، على بن ابى طالب، وصىّ او هستى .
امير مؤمنان عليه السلام به او فرمود: «در كجا منزل دارى؟».
گفت: در صومعهام، اين جا.
امير مؤمنان عليه السلام به او فرمود: «پس از امروز، ديگر در آن جا منشين؛ بلكه اين جا مسجدى بنا كن و آن را به نام بانىاش بنام» و مردى به نام بُراثا آن را ساخت و مسجد به نام همو كه بانىاش بود، ناميده شد.
سپس فرمود: «اى حُباب! از كجا آب مىنوشى؟».
گفت: اى امير مؤمنان! از اين رود دجله.
فرمود: «پس چرا اين جا چشمه يا چاهى حفر نمىكنى؟».
حُباب گفت: اى امير مؤمنان! هر چاهى حفر كرديم، آبش شور بود و شيرين نبود.
امير مؤمنان عليه السلام به او فرمود: «اين جا چاهى حفر كن». و او حفر كرد و به صخرهاى برخوردند كه نتوانستند آن را از ميان بردارند. امير مؤمنان عليه السلام آن را بلند كرد و آبى شيرينتر از عسل و لذيذتر از سرشير از زير آن بيرون زد. آن گاه به حُباب فرمود: «اى حباب! از اين چشمه بنوش. بدان - اى حباب - كه در كنار اين مسجدت، به زودى شهرى ساخته مىشود كه فرمانروايان گردنكش در آن فراوان مىشوند و بلا بزرگ مىگردد، تا آن جا كه هر شب جمعه بر هفتاد هزار زن به حرام وارد مىشوند ، و چون بلايشان بزرگ گردد، جلوى مسجدت را با پلى مىبندند. سپس آن را دوباره بنا كن و سپس آن را بنا كن۱ كه جز كافر ويرانش نمىكند و چون چنين كنند، سه سال از حج جلو گرفته مىشوند و سبزى [و كشت] آنها مىسوزد و خداوند، مردى را از اهالى سَفح۲ بر ايشان چيره مىكند كه به شهرى وارد نمىشود، جز آن كه آن شهر و اهلش را هلاك مىكند و سپس دوباره به سوى آنها باز مىگردد و سپس سه سال قحطى و گرانى، آنها را فرا مىگيرد تا اين كه به مشقّت مىافتند. سپس دوباره به سوى آنها باز مىگردد و سپس داخل بصره مىشود و هيچ چيز سرپايى را باقى نمىگذارد، جز آن كه بر آن خشم مىگيرد و اهل آن را نابود مىكند و اين، هنگامى است كه خرابىها آباد و مسجدجامعى در آن بنا شده است و اين هنگام، اهل بصره هلاك مىشوند .
سپس وارد شهرى مىشود كه حَجّاج، آن را بنا مىنهد و به آن، واسط۳گفته مىشود و همين كار را با آن مىكند و سپس رو به سوى بغداد مىكند و به آسانى (/ با نابود كردنش) وارد آن جا مىشود و آن گاه مردم ، به كوفه پناه مىبرند و هيچ يك از مناطق كوفه نيست، جز آن كه به فرمانش در مىآيد.۴
سپس او و كسى كه وى را بر بغداد گمارده است، به سوى قبر من مىآيند تا جسد مرا از آن بيرون بكشند؛ امّا سفيانى با آن دو، رو به رو مىشود و آن دو را شكست مىدهد و مىكشد، و لشكرى به سوى كوفه رو مىكند و برخى از افرادِ آن جا را اسير مىكند و مردى از كوفيان مىآيد و آنان را در پناه ديوارى قرار مىدهد كه هر كس به آن پناه ببرد، ايمن مىشود، و لشكر سفيانى وارد كوفه مىشوند و كسى را نمىنهند، جز آن كه او را مىكُشند و افراد آنها بر مرواريد بزرگ كنار افتاده ، مىگذرند و به آن كارى ندارند؛ امّا چون پسربچّه خردسالى را ببينند، خود را به او رسانده ، وى را مىكُشند.
اى حباب! اين هنگام است كه پس از آن را انتظار مىكشند . دور است! دور است! و كارهايى بزرگ و فتنههايى مانند پارههاى شب تاريك! آنچه را به تو مىگويم، به خاطر بسپار، اى حباب!».۵
1.چنان كه ملاحظه مىشود، متن عربى حديث در اين قسمت، به هم ريختگى دارد. گرچه اين ترجمه بر اساس بهترين نسخههاست، باز هم متن استوارى نيست .
2.سَفح، نزديك يمامه و جايى است كه ميان قبيله بكر بن وائل و تميم، جنگى در گرفت.
3.شهرى در عراق ميان راه بصره و كوفه.
4.تشويش در متن اصلى و نيز تعدّد نسخهها، معنا و ترجمههاى ديگرى را نيز محتمل مىكند.
5.اليقين : ص ۴۲۱ ، بحار الأنوار : ج ۵۲ ص ۲۱۷ ح ۸۰ .