989
واقعه عاشورا(در منابع کهن)

پس او را داخل سراى خود ساخت و اتاقى را مفروش نمود و غذايى به آن بزرگوار داد. در اين بين، فرزند طوعه به خانه برگشت و ديد كه مادرش به يكى از اتاق‏ها زياد رفت و آمد مى‏كند. پرسيد: چه خبر است؟ طوعه گفت: كارى نداشته باش. گفت: به خدا بايد مرا مطّلع سازى! و پافشارى كرد. طوعه گفت: اى فرزندم! به شرطى كه آن را به هيچ كس خبر ندهى و او را قسم داد، و او سوگند خورد كه به كسى نگويد، و طوعه ماجرا را بازگفت. بلال نيز دم فرو بست و خوابيد.

از آن سو، ابن زياد كه صدايى از ياران مسلم بن عقيل نشنيد، به اطرافيان خود گفت: به بام مسجد رَويد و ببينيد چه خبر شده است. آنان نيز از ديوارها بالا رفتند و سركشيدند و چراغ‏ها و دسته‏هاى نى را به ريسمان بستند و آتش زدند و همه آنها را به داخل صحن تاريك مسجد انداختند تا همه جا روشن شد. پس تمام نقاط مسجد و زير سقف‏ها را از بالا نگريستند و كسى را نديدند. پس به ابن زياد اطّلاع دادند، او نيز «باب السدّة» را گشود و به مسجد داخل شد و جار زد: هر كس نماز عشا را جز در مسجد به جاى آورد، مسئوليتش با خودش است!

با اعلام اين مطلب، چيزى نگذشت كه مردم همه جمع شدند. ابن زياد نيز پس از حمد و ثناى الهى، به سخنرانى پرداخت و گفت: امّا بعد، همگى ديديد كه ابن عقيل سفيه نادان، چگونه به تفرقه و اختلاف ميان مردم پرداخت! پس هر كس كه او در خانه و سرايش يافت شود، از ذمّه و عهد من خارج است! و هر كه او را نزد ما آورد، مبلغ ديه‏اش به عنوان جايزه بدو داده شود. از خدا بترسيد اى بندگان خدا و همچنان فرمان‏بردارباشيد، و خود را در معرض هلاكت قرار ندهيد! [سپس رئيس پليس خود را مخاطب ساخته گفت:] اى حصين بن تميم ! مادرت به عزايت بنشيند اگر از كوچه و محلاّت كوفه محافظت نكنى يا اين مرد از شهر خارج شود و تو او را نزد من نياورى؛ چون من تو را بر تمام خانه‏هاى كوفه مسلّط ساختم. پس بر سر هر كوچه نگهبانى قرار ده و تا فردا صبح تك‏تك خانه‏ها را تفتيش كن تا اين مرد را نزد من آورى! اين را گفت و از منبر پايين آمد.

فردا صبح در قصر به بار عام نشست، همه وارد شدند تا اين كه محمّدبن اشعث نيز نزد او آمد. ابن زياد گفت: خوش آمدى اى كسى كه نزد ما متّهم نيستى و عارى از هر دورويى هستى ! و او را كنار خود نشاند.

بلال، فرزند آن پيرزنى كه به مسلم پناه داده بود، بامدادان نزد عبد الرحمان فرزند محمّدبن اشعث رفت و او را به مكان ابن عقيل نزد مادرش خبر داد. او نيز نزد پدر كه جنب آن ملعون نشسته بود رفت و آهسته مطلبى را به او رساند. ابن زياد گفت: چه مى‏گويد؟ گفت: خبر داد كه مسلم در يكى از خانه‏هاى ماست. با اين سخن، ابن زياد با چوب‏دستى او را نواخته و گفت: برخيز و اكنون نزد من آورش.


واقعه عاشورا(در منابع کهن)
988

قالت: ادخل، فأدخلته بيتاً في دارها، وفرشت له، وعرضت عليه العشاء، وجاء ابنها فرآها تكثر الدخول في البيت، فسألها، فقالت: يا بنيّ، أله عن هذا، قال: واللّه‏، لتخبرنّني، وألحّ عليها، فقالت: يا بنيّ، لا تخبر به أحداً من الناس، وأخذت عليه الأيمان، فحلف لها، فأخبرته، فاضطجع وسكت.

فلمّا طال على ابن زياد، ولم يسمع أصوات أصحاب ابن عقيل قال لأصحابه: أشرفوا فانظروا، فأخذوا ينظرون، وأدلوا القناديل وأطنان القصب تشدّ بالحبال وتدلي وتلهب فيها النار، حتّى فعل ذلك بالأظلّة التي في المسجد كلّها، فلمّا لم يروا شيئا أعلموا ابن زياد ففتح باب السدّة، وخرج ونادى في الناس: برئت الذمّة من رجل صلّى العتمة إلاّ في المسجد، فاجتمع الناس في ساعة، فحمد اللّه‏ وأثنى عليه، ثمّ قال:

أمّا بعد؛ فإنّ ابن عقيل السفيه الجاهل قد أتى ما قد رأيتم من الخلاف والشقاق، فبرئت ذمّة اللّه‏ من رجل وجد في داره، ومن جاء به فله ديته، اتّقوا اللّه‏ عباد اللّه‏، والزموا طاعتكم، ولا تجعلوا على أنفسكم سبيلاً. يا حصين بن تميم، ثكلتك اُمّك إن ضاع شيء من سكك الكوفة أو خرج هذا الرجل ولم تأتني به! وقد سلّطتك على دور أهل الكوفة، فابعث مراصدة على أفواه السكك، وأصبح غداً فاستبرء الدور حتّى تأتي بهذا الرجل، ثمّ نزل.

فلمّا أصبح أذن للناس، فدخلوا عليه، وأقبل محمّد بن الأشعث، فقال: مرحباً بمن لا يتّهم ولا يستغشّ، وأقعده إلى جنبه.

وأصبح بلال ابن العجوز التي آوت ابن عقيل، فغدا إلى عبد الرحمن بن محمّد بن ۱۰۶

الأشعث، فأخبره بمكان ابن عقيل عند اُمّه، فأقبل عبد الرحمن حتّى أتى إلى أبيه وهو جالس، فسارّه، فقال له ابن زياد: ما قال لك؟ قال: أخبرني أنّ ابن عقيل في دار من دورنا، فنخسه ابن زياد بالقضيب في جنبه، ثمّ قال: قم فأتني به الساعة.

  • نام منبع :
    واقعه عاشورا(در منابع کهن)
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران پژوهشکده علوم و معارف حدیث
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1395
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 57588
صفحه از 1023
پرینت  ارسال به