987
واقعه عاشورا(در منابع کهن)

ديگر سران و اشراف كوفه نيز سخنى همچون كلام او گفتند، و مردم نيز تحت تأثير آنها متفرّق و پراكنده شدند.

ابو مِخنَف از مجالد بن سعيد نقل كرده كه گفت: با شنيدن سخنرانى اشرافِ دَربارى، زنى مى‏آمد، به فرزند و برادر خود مى‏گفت: بازگرد؛ مردم ديگرى هستند كه جاى شما را پر كنند. مردى مى‏آمد به فرزند و برادر خود مى‏گفت: اگر فردا سپاه شام بيايد، شما با شرّ و جنگ چه مى‏كنيد؟ باز گرد. بدين ترتيب، لحظه به لحظه، جماعت حامىِ مسلم پراكنده مى‏شد تا اين كه در غروب آن روز، فقط و فقط مسلم بن عقيل ماند و سى نفر. آن بزرگوار، نماز مغرب را خواند و به سمت درب خروج قبيله كنده رفت ؛ ولى به آن جا نرسيده بودند كه تعداد همراهان او به ده نفر رسيد، و چون از آن جا گذشت، تنها خودش مانده بود. به همين خاطر در كوچه‏هاى شهر كوفه سرگردان شد و نمى‏دانست به كدام سمت و ناحيه رود، تا اين كه حوالى خانه‏هاى طايفه بجيله از قبيله كِنده رفت تا رسيد به درب خانه زنى به نام طوعه. او كنيز آزادشده اشعث بود و به زوجيت اسيد حضرمى درآمده، و پسرى به نام بلال داشت كه داخل شورش مردم شده بود، به همين جهت با خاطرى نگران، درب خانه‏اش چشم به راه ايستاده بود. مسلم جلو آمد و سلام كرد و او جوابش را داد. سپس تقاضاى آب كرد. پس به داخل رفت و برايش ظرفى آب آورد. بعد از نوشيدن، ظرف را به داخل برد و بيرون آمد ديد هنوز آن مرد نشسته. پس پرسيد: مگر آبت را ننوشيدى؟ گفت: آرى. گفت: پس نزد خانواده‏ات برو.

ولى مسلم چيزى نگفت، تا اين كه سه بار تكرار كرد و گفت: سبحان اللّه‏! اى بنده خدا! برخيز و نزد خانواده و اهلت برو. خدا سلامتت بدارد؛ زيرا نه تنها شايسته نيست شما درب خانه من بنشينيد كه من نيز اجازه نمى‏دهم. پس جناب مسلم برخاست و گفت: اى كنيز خدا! به خدا من در اين شهر هيچ خانه و خانواده‏اى ندارم! امكان دارد كه شما در حقّ من خيرى انجام دهيد تا من در آينده تلافى كنم؟

طوعه گفت: اى بنده خدا ! ماجرا چيست؟ گفت: من مسلم بن عقيل هستم. مردم به من دروغ گفتند و فريبم دادند و تنهايم گذاشتند. طوعه گفت: آيا تو مسلم هستى؟

گفت: آرى.


واقعه عاشورا(در منابع کهن)
986

و تكلّم الأشراف بنحو من كلام كثير، فلمّا سمع الناس مقالتهم تفرّقوا.

قال أبو مخنف: حدّثني المجالد بن سعيد: أنّ المرأة كانت تأتي ابنها وأخاها فتقول: انصرف، الناس يكفونك، ويجيء الرجل إلى ابنه وأخيه فيقول: غدا يأتيك أهل الشام، فما تصنع بالحرب والشرّ؟ انصرف، فما زالوا يتفرّقون وينصرفون حتّى أمسى ابن عقيل وما معه إلاّ ثلاثون نفساً، حتّى صُلِّيَت المغرب فخرج متوجّهاً نحو أبواب كندة، فما بلغ الأبواب إلاّ ومعه منها عشر، ثمّ خرج من الباب فإذا ليس معه منهم إنسان، فمضى متلدّداً في أزقّة الكوفة، لا يدري أين يذهب؟ حتّى خرج إلى دور بني بجيلة من كندة، فمضى حتّى أتى باب امرأة يقال لها: طوعة اُمّ ولد كانت للأششعث وأعتقها، فتزوّج بها أسيد الحضرمي، فولدت له بلالاً، وكان بلال قد خرج مع الناس، واُمّه قائمة تنتظر، فسلّم عليها ابن عقيل، فردّت السلام، فقال لها: اسقيني ماء.

فدخلت فأخرجت إليه، فشرب، ثمّ أدخلت الإناء، وخرجت وهو جالس في مكانه، فقالت: ألم تشرب؟ قال: بلى.

قالت: فاذهب إلى أهلك، فسكت، فأعادت عليه ثلاثاً، ثمّ قالت: سبحان اللّه‏! يا عبداللّه‏، قم إلى أهلك عافاك اللّه‏ فإنّه لا يصلح لك الجلوس على بابي ولا اُحلّه لك.

ثمّ قام، فقال: يا أمة اللّه‏، واللّه‏، ما لي في هذا المصر من أهل، فهل لك في ۱۰۵

معروف وأجر لعلّي اُكافئك به بعد اليوم.

قالت: يا عبداللّه‏ وما ذاك؟ قال: أنا مسلم بن عقيل، كذّبني هؤاء القوم، وغرّوني وخذلوني، قالت: أنت مسلم؟ قال: نعم.

  • نام منبع :
    واقعه عاشورا(در منابع کهن)
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران پژوهشکده علوم و معارف حدیث
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1395
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 57601
صفحه از 1023
پرینت  ارسال به