ابو الوداك گويد: به محض آن كه ابن زياد وارد قصر شد، جارچى، مردم را به اجتماع در مسجد خواند. سپس با حمد و ثناى خداوند، اين گونه سخن آغار كرد: امّا بعد، همانا امير المؤمنين ـ كه خداى كارش را اصلاح سازد ـ مرا به ولايت شهرتان و پاسدارى از مرزتان و نگهدارى اموالتان منصوب داشته، و مرا فرموده تا با افراد مظلومتان انصاف نمايم و به محرومانتان عطا و بخشش روا دارم و به افراد مطيع و فرمانبرتان نيكوكارى كنم، و با افراد مورد سوءظن شما با شدّت برخورد كنم. پس من نيز با افراد مطيع شما همچون پدر نيكوكار شفيق خواهم بود، و اين شمشير و تازيانهام بر آنان باشد كه فرمانبردارم نباشند و بيعتم را بشكنند. پس هر كس مراقب جانش باشد كه من صداقت تهديدم را در عمل به اثبات رسانم. اين را گفت و از منبر فرود آمد.
مسلم بن عقيل با اطّلاع از ورود ابن زياد به كوفه و سخنانى كه بر منبر گفت، به سمت خانه هانى رفت و در آن جا با فرستادن پيغامى، او را به بيرون خواند و گفت: من نزد تو آمدهام كه مرا پناه دهى و ميزبانم باشى. هانى گفت: خدا تو را رحمت كند ! مرا تكليف به كار دشوارى نمودهاى، و اگر جلوى درِ خانه سراغم نيامده و به من اعتماد نكرده بودى، خوش داشتم از اين جا به جاى ديگرى مىرفتى، جز آن كه اكنون بنا به قانون پناهندگى، ملزم به پذيرش خواسته تو شدم. داخل شو. پس مسلم، داخل سراى هانى شد. [با حضور مسلم در سراى مرد سرشناس و بزرگى همچون هانى] آن جا محلّ رفت و آمد شيعيان شد كه به ديدن مسلم مىآمدند.
شريك بن اعور كه از شيعيان بود نيز به خانه هانى آمد. ابن زياد نيز يكى از گماشتگان خود به نام مَعقِل را با پرداخت سه هزار سكّه نقره، مأمور تفتيش و جستجو جهت يافتن مسلم بن عقيل و شيعيان ساخت، و به او گفت: اين پولها را به ايشان بده و بگو: از اين مبلغ جهت جنگ با دشمن خود كمك بگيريد، و نوعى رفتار كن كه انگار از ايشانى. مَعقِل نيز همان طور رفتار كرد و كار بدان جا كشيد كه دست آخر ـ به گونهاى كه بيان خواهيم داشت ـ با مسلم ابن عوسجه اسدى در مسجد كوفه ملاقات كرد. مَعقِل در مسجد نشسته بود كه شنيد مردم به نمازگزارى اشاره مىكنند و مىگويند: او براى حسين عليهالسلام بيعت مىگيرد.
مَعقِل نيز فورا خود را نزد او (ابن عوسجه) رساند و پهلويش نشست تا نمازش را تمام كند. سپس عرض كرد: بنده خدا! من مردى از اهل شام هستم، كه خداوند، نعمت حُبّ اهل بيت و دوستىِ محبّانشان را به من مرحمت فرموده، و قصد دارم با تقديم اين سه هزار درهم، به ديدار فردى از ايشان شرفياب شوم كه شنيدهام وارد كوفه شده تا براى دخترزاده رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلم بيعت بگيرد. من دوست دارم او را ببينم تا مكانش را بيابم. البته از چند تن مسلمان شنيدم كه شما را فردى مطّلع از امور اهل بيت مىدانند، و من نيز نزد شما آمدم تا اين مال را بگيريد و مرا نزدش بَريد تا با او بيعت كنم!
ابن عوسجه گفت: خدا را بر اين ملاقات حمد گويم، و از ملاحظه محبّت تو به اهل بيت و اين كه خداوند تو را در شناخت حقّ خاندان پيامبرش متوجّه ساخته، بسيار خوشحال شدم؛ ولى از ترس اين جبّار سركش، خوش نداشتم پيش از آن كه بيعت سر بگيرد، مردم متوجّه كار من شوند.