75
واقعه عاشورا(در منابع کهن)

گويد: جماعت به نزد ابن زياد رفتند، هانى نيز با آنها برفت و چون پديدار شد، ابن زياد گفت: «اجل رسيده به پاى خويش آمد». گويد: در آن وقت، عبيد اللّه‏ با اُمّ نافع دختر عمارة بن عقبه عروسى مى‏كرد.

گويد: و چون هانى به ابن زياد نزديك شد كه شريح قاضى نيز نزد وى نشسته بود، بدو نگريست و شعرى خواند بدين مضمون:

من زندگى او را مى‏خواهم؛ اما او آهنگ كشتن من دارد.

عذر تو نسبت به دوستت از قبيله مراد، مقبول است

گويد: و چنان بود كه ابن زياد در آغاز آمدنش هانى را محترم مى‏داشت و ملاطفت مى‏كرد.

هانى گفت: «اى امير! مقصود چيست؟». گفت: «پس اى هانى! اين كارها چيست كه در خانه‏هايت بر ضد امير مؤمنان و عامّه مسلمانان مى‏كنى؟! مسلم بن عقيل را آورده‏اى و در خانه خويش جا داده‏اى و در خانه‏هاى اطراف خويش سلاح و مرد براى وى فراهم آورده‏اى و پندارى كه اين قضيه از من نهان مى‏ماند؟!». گفت: «چنين نكرده‏ام و مسلم به نزد من نيست». گفت: «چرا چنين كرده‏اى». گفت: «نكرده‏ام». گفت: «چرا».

گويد: و چون اين سخنْ مكرّر شد و هانى از اصرار و انكار خويش نگشت، ابن زياد، معقل، همان خبرگير را خواست كه بيامد و پيش او بايستاد. به هانى گفت: «اين را مى‏شناسى؟». گفت: «بله» و بدانست كه خبرگير آنها بوده و اخبارشان را براى ابن زياد آورده و لختى در خويش فرو رفت. آن گاه دل گرفت و گفت: «سخن مرا بشنو و گفتارم را راست شمار. به خدا با تو دروغ نمى‏گويم! به خدايى كه خدايى جز او نيست، من او را به خانه‏ام دعوت نكردم و از كار او هيچ خبر نداشتم تا وى را بر در خانه‏ام نشسته ديديم و از من خواست كه آن جا منزل گيرد. شرم كردم كه نپذيرمش و حرمت زده شدم و او را به خانه خويش راه دادم و مهمان كردم و پناهش دادم و كار وى چنان بود كه خبر يافته‏اى. اكنون پيمان مؤكّد مى‏كنم تا مطمئن شوى كه بدى براى تو نمى‏خواهم. اگر خواهى گروگانى به تو دهم كه به دست داشته باشى تا پيش تو باز گردم و پيش او روم و بگويم از خانه‏ام به هر كجا مى‏خواهد برود و از حرمت‏زدگى در آيم و از پناهى كردن وى رها شوم». گفت: «نه به خدا! از پيش من نروى تا او را پيش من آرى». گفت: «نه به خدا! هرگز او را پيش تو نخواهم آورد. مهمانم را پيش تو بيارم كه او را بكشى؟». گفت: «به خدا بايد او را پيش من آرى!». گفت: «به خدا او را نخواهم آورد!».


واقعه عاشورا(در منابع کهن)
74

اُريدُ حباءَهُ ويُريد قتلي

عَذيرَكَ من خَليلِكَ من مُرادِ

وقد كان له أوّل ما قدم مكرماً ملطفاً، فقال له هانئ: وما ذاك أيّها الأمير؟ قال: إيه يا هانئ بن عروة! ما هذه الاُمور التي تربّص في دورك لأمير المؤمنين وعامّة المسلمين؟! جئت بمسلم بن عقيل فأدخلته دارك، وجمعت له السلاح والرجال في الدور حولك، وظننت أنّ ذلك يخفى عليَّ لك؟!

قال: ما فعلت، وما مسلم عندي، قال: بلى قد فعلت، قال: ما فعلت، قال:

بلى، فلمّا كثر ذلك بينهما، وأبى هانئ إلاّ مجاحدته ومناكرته، دعا ابن زياد معقلاً ذلك العين فجاء حتّى وقف بين يديه، فقال: أ تعرف هذا؟

قال: نعم، وعلم هانئ عند ذلك أنّه كان عيناً عليهم، وأنّه قد أتاه بأخبارهم، ۵ / ۳۶۶

فسقط في خلده ساعة، ثمّ إنّ نفسه راجعته، فقال له: اسمع منّي، وصدّق مقالتي، فو اللّه‏، لا أكذبك، واللّه‏ الذي لا إله غيره، ما دعوته إلى منزلي، ولا علمت بشيء من أمره، حتّى رأيته جالساً على بابي، فسألني النزول عليَّ، فاستحييت من ردّه، ودخلني من ذلك ذمام، فأدخلته داري و ضفتُه وآويته، وقد كان من أمره الذي بلغك، فإن شئت أعطيتُ الآن موثقاً مُغلّظاً وما تطمئنّ إليه ألاّ أبغيك سوءاً، وإن شئت أعطيتُك رهينة تكون في يدك حتّى آتيك، وأنطلق إليه فآمره أن يخرج من داري إلى حيث شاء من الأرض، فأخرج من ذمامه وجواره.

فقال: لا واللّه‏، لا تفارقني أبداً حتّى تأتيني به! فقال: لا واللّه‏، لا أجيئك أبداً، أنا أجيئك بضيفي تقتله؟!

  • نام منبع :
    واقعه عاشورا(در منابع کهن)
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران پژوهشکده علوم و معارف حدیث
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1395
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 64924
صفحه از 1023
پرینت  ارسال به