73
واقعه عاشورا(در منابع کهن)

ابن زياد به همنشينان خويش گفت: «چرا هانى را نمى‏بينم؟». گفتند: «بيمار است». گفت: «اگر دانسته بودم بيمار است، عيادتش كرده بودم». مجالد بن سعيد گويد: عبيد اللّه‏، محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه را خواست.

ابو مخنف از گفته حسن بن عقبه مرادى آورده كه: عمرو بن حجّاج زبيدى را نيز همراه آنها كرد.

و هم ابو مخنف از گفته ابى الوداك آورده كه: روعه خواهر عمرو بن حجّاج، زن هانى بن عروه و مادر يحيى بن هانى بود.

گويد: عبيد اللّه‏ به آنها گفت: «چرا هانى پيش ما نمى‏آيد؟». گفتند: «خدايت قرين صلاح بدارد! نمى‏دانيم. گويى بيمار بود». گفت: «شنيده‏ام بهى يافته و بر در خانه خود مى‏نشيند. ببينيدش و بگوييد تكليفى را كه بر عهده دارد وانگذارد كه خوش ندارم كسانى همانند وى از سران عرب به نزد من تباه شوند».

گويد: آن دو كس (يا سه كس) پيش هانى رفتند و شامگاهى او را بديدند كه بر در خانه‏اش نشسته بود. گفتند: «چرا به ديدار امير نمى‏آيى؟». گفت: «بيمارى نمى‏گذارد». گفتند: «به او گفته‏اند كه هر شب بر در خانه خويش مى‏نشينى. در انتظار توست. حاكم، انتظار و كناره‏گيرى را تحمّل نمى‏كند. تو را به خدا با ما برنشين!».

گويد: هانى جامه‏هاى خويش را خواست و بپوشيد و استرى خواست و بر نشست و چون نزديك قصر رسيد، گويى چيزى از آنچه بود به خاطرش گذشت و به حسان بن اسماء بن خارجه گفت: «برادر زاده! به خدا من از اين مرد بيمناكم. رأى تو چيست؟». گفت: «عمو جان! به خدا در باره تو از چيزى نگرانى ندارم. چرا خويشتن را آشفته مى‏دارى؟». گويند: اسماء نمى‏دانسته بود كه عبيد اللّه‏، او را براى چه فرستاده؛ امّا محمّد مى‏دانسته بود.


واقعه عاشورا(در منابع کهن)
72

قال أبو مخنف: فحدّثني المجالد بن سعيد، قال: دعا عبيد اللّه‏ محمّد بن الأشعث وأسماء بن خارجة.

قال أبو مخنف: حدّثني الحسن بن عقبة المرادي أنّه بعث معهما عمرو بن الحجّاج الزبيدي.

قال أبو مخنف: وحدّثني نمير بن وعلة، عن أبي الوداك، قال: كانت روعة اُخت عمرو بن الحجّاج تحت هانئ بن عروة، وهي اُمّ يحيى بن هانئ، فقال لهم: ما يمنع ۵ / ۳۶۵

هانئ بن عروة من إتياننا؟ قالوا: ما ندري أصلحك‏اللّه‏! وإنّه ليتشكي، قال: قد بلغني أنّه قد برئ، وهو يجلس على باب داره، فالقوه، فمروه إلاّ يدع ما عليه في ذلك من الحقّ، فإنّي لا اُحبّ أن يفسد عندي مثله من أشراف العرب.

فأتوه حتّى وقفوا عليه عشيّة وهو جالس على بابه، فقالوا: ما يمنعك من لقاء الأمير، فإنّه قد ذكرك، وقد قال: لو أعلم أنّه شاكٍ لعدته؟

فقال لهم: الشكوى تمنعني، فقالوا له: يبلغه أنّك تجلس كلّ عشيّة على باب دارك، وقد استبطأك، والإبطاء والجفاء لا يحتمله السلطان، أقسمنا عليك لما ركبت معنا!

فدعا بثيابه فلبسها، ثمّ دعا ببغلة فركبها حتّى إذا دنا من القصر كأنّ نفسه أحسّت ببعض الذي كان، فقال لحسّان بن أسماء بن خارجة: يا بن أخي، إنّي واللّه‏، لهذا الرجل لخائف، فما ترى؟

قال: أي عمّ، واللّه‏، ما اتخوّف عليك شيئاً، ولِمَ تجعل على نفسك سبيلاً وأنت بريء؟! وزعموا أنّ أسماء لم يعلم في أيّ شيء بعث إليه عبيد اللّه‏، فأمّا محمّد فقد علم به، فدخل القوم على ابن زياد، ودخل معهم، فلمّا طلع قال عبيد اللّه‏: أتتك بحائنٍ رجلاه! وقد عرّس عبيد اللّه‏ إذ ذاك باُمّ نافع ابنة عمارة بن عقبة، فلمّا دنا من ابن زياد وعنده شريح القاضي التفت نحوه، فقال:

  • نام منبع :
    واقعه عاشورا(در منابع کهن)
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران پژوهشکده علوم و معارف حدیث
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1395
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 64932
صفحه از 1023
پرینت  ارسال به