349
واقعه عاشورا(در منابع کهن)

هانى بن عروة [كه ميزبان مسلم بن عقيل بود] از عبيد اللّه‏ بر جان خود ترسيد و از رفتن به مجلس ابن زياد خوددارى كرد و خود را به بيمارى زد. ابن زياد به همنشينانش گفت: چه شده كه هانى را نمى‏بينم؟ گفت: بيمار است. گفت: اگر از بيمارى‏اش آگاه بودم، به عيادتش مى‏رفتم. پس محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه، و عمرو بن حجّاج زبيدى را ـ كه دخترش رويحه، همسر هانى بن عروه بود و آن زن، مادر يحيى بن هانى است ـ پيش خواند، و به آنان گفت: چرا هانى بن عروه به ديدن ما نيايد؟ گفتند: ما ندانيم؛ گويند بيمار است. ابن زياد گفت: من شنيده‏ام بهبودى يافته و روزها بر در خانه‏اش مى‏نشيند. پس به ديدار او برويد و دستورش دهيد كه حقّ ما را وانگذارد؛ زيرا من دوست ندارم مانند او مردى از بزرگان عرب، حقّش نزد من تباه گردد.

پس اين چند تن، به نزد هانى آمده و هنگام غروب كه هانى بر در خانه‏اش نشسته بود، او را ديدار كردند و به او گفتند: چرا به ديدار امير نيامدى؟ او نام تو را بُرد و گفت: اگر مى‏دانستم بيمار است، به عيادتش مى‏رفتم؟ هانى بديشان گفت: كسالت مانع از اين شد. به او گفتند: شنيده است تو بهبودى يافته‏اى و هر روز شام بر در خانه خود مى‏نشينى. و چنين پندارد كه تو از رفتن نزد او كندى و سستى ورزيده‏اى، و كندى و بى‏مهرى، چيزى است كه فرمان‏روا و سلطان، تاب تحمّل آن را ندارد. تو را سوگند مى‏دهيم هم‏اكنون با ما سوار شوى [تا به ديدنش برويم] !

هانى، جامه خويش را خواسته، پوشيد. سپس استرش را آورد و سوار شد [و با آنان به سوى قصر ابن زياد به راه افتاد]. همين كه به نزديك قصر رسيد، احساس كرد كه وضع خطرناك است [و شايد اگر به قصر برود، سالم باز نگردد]، به حسّان پسر اسماء بن خارجه گفت: اى فرزند برادر من! به خدا سوگند از اين مرد، هراس و انديشه دارم. تو چه پندارى؟ گفت: عمو جان! به خدا من هيچ گونه ترسى بر تو ندارم. انديشه در دل راه مده ـ و حسّان نمى‏دانست براى چه ابن زياد هانى را طلبيده ـ.


واقعه عاشورا(در منابع کهن)
348

وخاف هانئ بن عروة عبيدَ اللّه‏ بن زياد على نفسه، فانقطع من حضور مجلسه ۲ / ۴۷

وتمارض، فقال ابن زياد لجلسائه: ما لي لا أرى هانئاً؟ فقالوا: هو شاكٍ. فقال: لو علمت بمرضه لعدته، ودعا محمّد بن الأشعث وأسماء بن خارجة وعمرو بن الحجّاج الزبيدي، وكانت رويحة بنت عمرو تحت هانئ بن عروة، وهي اُمّ يحيى بن هانئ، فقال لهم: ما يمنع هانئ بن عروة من إتياننا؟ فقالوا: ما ندري وقد قيل إنّه يشتكي، قال: قد بلغني أنّه قد برئ وهو يجلس على باب داره، فألقوه ومروه ألاّ يدع ما عليه من حقّنا، فإنّي لا اُحبّ أن يفسد عندي مثله من أشراف العرب.

فأتوه حتّى وقفوا عليه عشيّة وهو جالس على بابه، فقالوا: ما يمنعك من لقاء الأمير، فإنّه قد ذكرك وقال: لو أعلم أنّه شاكٍ لعدته؟

فقال لهم: الشكوى تمنعني، فقالوا له: قد بلغه أنّك تجلس كلّ عشيّة على باب دارك، وقد استبطأك، والإبطاء والجفاء لا يحتمله السلطان، أقسمنا عليك لمّا ركبت معنا.

فدعا بثيابه فلبسها، ثم دعا ببغلته فركبها، حتّى إذا دنا من القصر كأنّ نفسه أحسّت ببعض الذي كان، فقال لحسّان بن أسماء بن خارجة: يا ابن أخي، إنّي واللّه‏ لهذا الرجل لخائف، فما ترى؟

  • نام منبع :
    واقعه عاشورا(در منابع کهن)
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران پژوهشکده علوم و معارف حدیث
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1395
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 58032
صفحه از 1023
پرینت  ارسال به