این توضیح مختصر کارکردهای متعددی دارد. یکی به رسمیت شناختن انواع گوناگون تفسیر، و دیگری تعیین شرایط خاص برای عمل تفسیر است (مثل [[اعطای حق تفسیر به]] عالمان، کسانی که دانش زبان عربی را در اختیار دارند). اما در اینجا شاید بتوان در اظهارنظرهای طَبرِسی دلالتهای عمیقتری هم کاوید. او در تلاش است تا [[ابتدا]] «معانی» قرآن را معیّن و طبقهبندی کند تا [[آن گاه بتواند]] آنها را آشکار سازد؛ او در همین جا میتواند مشخص کند که نتایج عمل تفسیر، یعنی اهداف تفسیر، چه چیزهایی هستند. این بیشتر کاری در توصیف کُراسه [[=قرآن]] است تا کاری در حوزه تفسیرگری. این موضوع ما را دوباره به تعریفِ تفسیر در عبارت بالا برمیگرداند: «کشف» یا «پردهبرداری» از مجموعهای از اطلاعاتِ ازپیشموجود. در این فضا تصوری که از «معنا» وجود دارد بیشتر با مراد اصلی خداوند در پس کلمات سروکار دارد تا با چگونگی فهمیدن متن توسط خواننده یا شنونده. معنا مقدم بر عمل تفسیر است و ازاینرو تفسیر، طبق تعریفهای طَبرِسی، فرایند است نه فراورده. این تعریف شبیه به همان رویکردهای مسلمانان قرون میانه به دانش (علم) است.
عِلم علیرغم مرکزیتش در فرهنگ فکری مسلمانان، مفهومی ذاتباورانه داشته است.۱ به این معنا که علم را موضوع یا حقیقتی ثابت و قابل تشخیص (اگرچه نامشخص) انگاشتهاند. فرانتس رُزِنتال در کتابی که درباره مفهوم علم نگاشته، شماری از تعاریف علم را جمع آوری کرده و آنها را بر اساس آنچه عناصر ذاتیشان میدانسته، سازماندهی کرده است (با اعتراف به اینکه این فهرست غیرتاریخی است و لزوماً مطابق با دستهبندیهایی که خود دانشمندان مسلمان در قرون میانی به کار میبردند، نیست). در میان این تعاریف، موارد زیر را مییابیم:
علم عبارت است از فرآیند دانستن، و با عالِم و معلوم برابر است.
۱. علم چیزی است که انسان از طریق آن میداند.
۲. علم چیزی است که در آن جوهره دانستن باشد.
۳. علم چیزی است که عالِم از طریق آن میداند.
۴. علم چیزی است که اگر در شخصی باشد، باید او را عالم نامید.