۱۶۵۲.صحيح مسلم از احنف بن قيس :همراه تنى چند از قريش بودم كه ابوذر از كنار ما عبور كرد ، در حالى كه مى گفت: «بيم ده زراندوزان را از داغى كه بر پشتشان نهاده مى شود و از پهلوشان بيرون مى آيد ؛ و نيز به داغى كه بر پسِ گردنشان نهاده مى شود و از پيشانى شان خارج مى گردد» . سپس دور شد و در گوشه اى نشست . گفتم: «او كيست؟» گفتند: «او ابوذر است» . برخاستم و نزد او رفتم و گفتم: «اين سخن چه بود كه اندكى قبل گفتى؟» پاسخ داد: «چيزى نگفتم جز آن چه را از پيامبر اين مردم شنيده ام» . گفتم: «درباره سهم فرد از بيت المال نظرت چيست؟» گفت : «آن را بپذير ؛ كه امروز مددرسان تو است ؛ اما اگر به بهاى دين فروشى بود ، آن را رها كن» .
۱۶۵۳.صحيح مسلم از احنف بن قيس :همراه گروهى از قريش نشسته بودم كه مردى با موى و جامه و ظاهر زمخت آمد و نزد آن گروه ايستاد و سلام داد و گفت: «زراندوزان را به سنگ داغ زنى مژده ده كه بر آتش جهنم گداخته گردد و بر نوك سينه هر يك از آنان نهاده شود و از بالاى شانه اش بيرون آيد ؛ و ديگر بار بر بالاى شانه اش گذاشته شود و از نوك سينه اش خارج گردد ؛ در حالى كه وى [از درد ، بر خويش ]مى لرزد» . سپس روى گرداند و رفت و كنار دكلى چوبى نشست . من كه او را نمى شناختم ، به دنبالش روان شدم و كنارش نشستم و گفتم: «اين مردم از سخنت ناخشنود گشتند!» گفت: «آنان چيزى نمى فهمند . دوست محبوبم ـ پرسيدم: دوست محبوبت كيست؟ گفت: پيامبر ـ فرمود: اى ابوذر! آيا اُحُد را مى بينى؟ من به گمان اين كه پيامبر مرا به دنبال كارى خواهد فرستاد ، به خورشيد نگريستم تا ببينم چه مقدار از روز باقى مانده است . گفتم: آرى . فرمود: من دوست نمى دارم كه همانند اُحُد مرا زر باشد و همه را انفاق كنم و آن گاه سه دينار برايم بماند . اين مردم نمى فهمند و تنها مال دنيا را گرد مى آورند . من نيز به خدا سوگند ، ديگر نه دنياشان را مى پرسم و نه دينشان را ؛ تا آن گاه كه خدا را ديدار كنم .