د. امام على عليه السلام
۳۳۷.امام على عليه السلام :يك بار در مدينه سخت گرسنه شدم ؛ پس بيرون گشتم تا در حومه مدينه كارى بيابم . زنى را ديدم كه خاك گرد مى آورد . گمان ورزيدم كه مى خواهد آن را بخيسانَد . نزد او رفتم و با وى قرار نهادم كه براى هر دَلْوِ بزرگ آب ، يك خرما بستانم . آن گاه ، شانزده دلو بزرگ آب بركشيدم ، چندان كه دستانم تاول زد . پس نزد آب رفته ، از آن برگرفتم و سپس مقابل آن زن رفته ، گفتم: «دست من چنين شده است» . . . پس شانزده خرما برايم برشمرد ، آن گاه ، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده ، او را از آن حال آگاه كردم . او از آن خرما با من خورد .
۳۳۸.امام على عليه السلامـ در كلمات حكيمانه منسوب به وى ـ: خرسند نمى شوم اگر از كار دنيا ، سراسر ، بى نياز گردم ؛ زيرا من از بيكارگى بيزارم .
۳۳۹.امام باقر عليه السلام :مردى ، اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد كه يك بار شتر از هسته خرما در اختيار دارد . به وى گفت: «اى ابوالحسن! اين چيست كه در اختيار دارى؟» فرمود : «اگر خداى خواهد ، صد هزار خوشه خرما است» . ـ گفت: ـ سپس امام آن هسته ها را كاشت و حتّى يكى را رها نكرد .