523
حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد سوّم

ه ـ پيام او به مُقَوقِس، بزرگ قِبطيان

۲۰۶۲.الطبقات الكبرى :پيامبر خدا ، حاطب بن ابى بَلتعه لَخمى را ـ كه يكى ديگر از آن شش سفير بود ـ همراه نامه اى براى دعوت به اسلام پيش مُقَوقِس ، فرمان رواى اسكندريه و سالار قِبطيان ، فرستاد . حاطب ، نامه را به مقوقس ، داد . مقوقس آن را خواند و با حاطب به خوشى سخن گفت و نامه را در جعبه اى از عاج قرار داد و سرش را مُهر كرد و آن را به كنيز خود داد و به پيامبر صلى الله عليه و آله نوشت : من مى دانستم كه هنوز يك پيامبر ، باقى مانده است ؛ امّا خيال مى كردم او در شام ، ظهور خواهد كرد . فرستاده تو را گرامى داشتم و اكنون دو كنيز كه در ميان قِبطيان منزلت والايى دارند ، برايت مى فرستم و جامه اى و استرى كه بر آن سوار شوى ، به عنوان پيشكش ، تقديم مى كنم .
او چيز ديگرى ننوشت و مسلمان هم نشد . پيامبر خدا ، هديه مقوقس را پذيرفت و دو كنيز را ـ كه يكى ماريه (مادر ابراهيم پسر پيامبر خدا) و ديگرى خواهرش سيرين بود ـ و استرى سپيد را ـ كه در آن روز ، در ميان عرب ها چنان استرى وجود نداشت و همان دُلدُل بود ـ ، قبول كرد . پيامبر خدا فرمود : «اين ناپاك ، به پادشاهى خود ، بخل ورزيد ، حال آن كه پادشاهىِ او دوامى نخواهد يافت» .
حاطب مى گويد : مقوقس از من با احترام پذيرايى مى كرد و بر درگاه خود مرا كمتر معطّل مى نمود و من ، پنج روز بيشتر نزد وى اقامت نكردم .

و ـ پيام او به حارث بن ابى شِمر

۲۰۶۳.الطبقات الكبرى :پيامبر خدا ، شجاع بن وَهْبِ اسدى را ـ كه يكى ديگر از آن شش سفير بود ـ همراه نامه اى براى دعوت به اسلام ، نزد حارث بن ابى شمر غَسّانى روانه كرد .
شجاع مى گويد : پيش حارث ـ كه در غوطه دمشق بود ـ رفتم . او سرگرم فراهم آوردن وسايل پذيرايى و استقبال از قيصر بود كه مى خواست از حِمص به ايليا (بيت المقدّس) بيايد . من دو يا سه روز بر درگاهش منتظر ماندم . سپس به حاجب او گفتم : من ، فرستاده پيامبر خدا به سوى حارث هستم .
او گفت : تا فلان روز كه بيرون بيايد ، به او دست رسى نخواهى داشت .
حاجب او ـ كه اهل روم و نامش «مرى» بود ـ از من درباره پيامبر خدا سؤالاتى مى كرد و من از ويژگى هاى پيامبر خدا و آيينى كه به آن دعوت مى كند ، برايش مى گفتم . او چندان تحت تأثير قرار مى گرفت كه مى گريست و مى گفت : من انجيل را خوانده ام و اكنون خصوصيّت اين پيامبر را عيناً مى يابم . من به او ايمان آوردم و تصديقش مى كنم ؛ امّا مى ترسم حارث ، مرا بكُشد .
مرى ، مرا گرامى مى داشت و با گرمى از من پذيرايى مى كرد . روزى حارث از اندرون بيرون آمد و جلوس كرد و تاج بر سر نهاد و آن گاه به من اجازه ورود داد . من ، نامه پيامبر خدا را تسليم او كردم . او نامه را خواند و سپس آن را پرت كرد و گفت : چه كسى مى تواند پادشاهىِ مرا از من بگيرد؟! من به سراغ او خواهم رفت . اگر در يمن هم باشد ، نزدش مى روم . مردم را جمع كنيد!
او مرتّبا امر و نهى مى كرد تا آن كه برخاست و دستور داد اسب ها را نعل ببندند . آن گاه گفت : آنچه را كه مى بينى ، به سالار خود ، خبر بده . او براى قيصر ، نامه اى نوشت و موضوع آمدن من و تصميمى را كه گرفته بود ، به اطّلاع او رساند . قيصر در جواب او نوشت : به سوى او (پيامبر صلى الله عليه و آله ) حركت مكن و از اين كار در گذر و به ايليا نزد من بيا .
چون پاسخ نامه حارث از قيصر رسيد ، مرا خواست و گفت : چه وقت مى خواهى پيش سالار خود برگردى؟
گفتم : فردا .
حارث ، دستور داد صد مثقال طلا به من دادند . مرى ، خودش را به من رسانيد و دستور داد مقدارى خرجى و يك جامه به من دادند و گفت : سلام مرا به پيامبر خدا برسان .
من خدمت پيامبر خدا آمدم و موضوع را به اطّلاع ايشان رساندم . ايشان فرمود : «پادشاهى اش نابود باد!» . همچنين سلام مرى و حرف هايى را كه زده بود ، به ايشان ابلاغ كردم . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «راست گفته است» .
حارث بن ابى شمر ، در سال فتح مكّه در گذشت .


حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد سوّم
522

ه ـ رِسالَتُهُ إلَى المُقَوقِسِ عَظيمِ القِبطِ

۲۰۶۲.الطبقات الكبرى :بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حاطِبَ بنَ أبي بَلتَعَةَ اللَّخميِّ ـ وهوَ أحَدُ السِّتَّةِ ـ إلَى المُقَوقِسِ صاحِبِ الإسكَندَرِيَّةِ عَظيمِ القِبطِ يَدعوهُ إلَى الإسلامِ ، وكَتَبَ مَعَهُ كِتابا ، فَأوصَلَ إلَيهِ كِتابَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ، فَقَرَأهُ وقالَ لَهُ خَيرا ، وأخَذَ الكِتابَ فَجَعَلَهُ في حُقٍّ مِن عاجٍ وخَتَمَ عَلَيهِ ودَفَعَهُ إلى جارِيَتِهِ . وكَتبَ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله : قَد عَلِمتُ أنَّ نَبِيّا قَد بَقِيَ وكُنتُ أظُنُّ أ نَّهُ يَخرُجُ بِالشَّامِ ، وقَد أكرَمتُ رَسولَكَ ، وبَعَثتُ إلَيكَ بِجارِيَتَينِ لَهُما مَكانٌ فِي القِبطِ عَظيمٌ ، وقَد أهدَيتُ لَكَ كِسوَةً وبَغلَةً تَركَبُها . ولَم يَزِد على هذا ولَم يُسلِم ، فَقَبِلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله هَدِيَّتَهُ ، وأخَذَ الجارِيَتَينِ مارِيَةَ أُمَّ إبراهيمَ ابنِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأُختَها سيرينَ ، وبَغلَةً بَيضاءَ لَم يَكُن فِي العَرَبِ يَومَئِذٍ غَيرُها ، وهِيَ دُلدُلُ ، وقالَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله : ضَنَّ الخَبيثُ بِمُلكِهِ ولا بَقاءَ لِمُلكِهِ.
قالَ حاطِبٌ : كانَ لي مُكرِما فِي الضِّيافَةِ وقِلَّةِ اللَّبثِ بِبابِهِ ، ما أقَمتُ عِندَهُ إلَا خَمسَةَ أيَّامٍ . ۱

و ـ رِسالَتُهُ إلَى الحَارِثِ بنِ أبي شِمر

۲۰۶۳.الطبقات الكبرى :بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله شُجاعَ بنَ وَهبٍ الأسَدِيَّ ـ وهوَ أحَدُ السِّتَّةِ ـ إلَى الحارِثِ بنِ أبي شِمرٍ الغَسَّانيِّ يَدعوهُ إلَى الإسلامِ ، وكَتَبَ مَعهُ كِتابا . قالَ شُجاعٌ : فَأتَيتُ إلَيهِ وهُو بِغَوطَةِ دِمَشقَ ، وهوَ مَشغولٌ بِتَهيِئَةِ الإنزالِ وَالألطافِ لِقَيصَرَ ، وهو جاءٍ مِن حِمصَ إلى إيلياءَ ، فَأقَمتُ عَلى بابِهِ يَومَينِ أو ثَلاثَةً ، فَقُلتُ لِحاجِبِهِ : إنَّي رَسولُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَيهِ ، فَقالَ : لا تَصِلُ إلَيهِ حَتَّى يَخرُجَ يَومَ كَذا وَكَذا . وجَعلَ حاجِبُهُ ـ وكانَ روميَّا اسمُهُ مُرى ـ يَسأ لُني عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ، فَكُنتُ أُحَدِّثُهُ عَن صِفَةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وما يَدعو إلَيهِ ، فَيَرِقُّ حَتَّى يَغلِبُهُ البُكاءُ ويقولَ : إنَّي قَد قَرَأتُ الإنجيلَ فَأجِدُ صِفَةَ هذا النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله بِعَينِهِ ، فَأنا اُؤمِنُ بِهِ وأُصَدِّقُهُ وأخافُ مِنَ الحارِثِ أن يَقتُلَني . وكانَ يُكرِمُني ويُحسِنُ ضِيافَتي .
وخَرَجَ الحارِثُ يَوما فَجَلَسَ ووَضَعَ التَّاجَ عَلى رَأسِهِ ، فَأذِنَ لي عَلَيهِ ، فَدَفَعتُ إلَيهِ كِتابَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ، فَقَرَأهُ ثُمَّ رَمى بِهِ وقالَ : مَن يَنتَزِعُ مِنِّي مُلكي ؟! أنا سائرٌ إلَيهِ ولَو كانَ بِاليَمَنِ جِئتُهُ ، عَلَيَّ بالنَّاسِ !
فَلَم يَزَل يَفرِضُ حَتَّى قامَ ، وأمَرَ بِالخُيولِ تُنعَلُ ، ثُمَّ قالَ : أخبِر صاحِبَكَ ما تَرى .
وكَتَبَ إلى قَيصرَ يُخبِرُهُ خَبَري وما عَزَمَ عَلَيهِ ، فَكَتَبَ إلَيهِ قَيصَرُ ألَا تَسيرَ إلَيهِ وَالهُ عَنهُ ووافِني بِإيلياءَ . فَلمَّا جاءَهُ جَوابُ كِتابِهِ دَعاني فَقالَ : مَتى تُريدُ أن تَخرُجَ إلى صاحِبِكَ ؟ فَقُلتُ : غَدا ، فأمَرَ لي بِمِئَةِ مِثقالِ ذَهَبٍ ، ووَصَلَني مُرى ، وأمَرَ لي بِنَفَقَةٍ وكِسوَةٍ ، وقالَ : أقرِئ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِنِّي السَّلامَ .
فَقَدِمتُ عَلَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله فَأخبَرتُهُ ، فَقالَ : بادَ مُلكُهُ ! وأقرَأ تُهُ مِن مُرى السَّلامَ ، وأخبَرتُهُ بِما قالَ . فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله : صَدَقَ ؛ وماتَ الحارِثُ بنُ أبي شِمرٍ عامَ الفَتحِ . ۲

1.الطبقات الكبرى : ج ۱ ص ۲۶۰ .

2.الطبقات الكبرى : ج ۱ ص ۲۶۱ .

  • نام منبع :
    حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد سوّم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعي از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    14
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    01/01/1386
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 6815
صفحه از 643
پرینت  ارسال به