153
حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد چهارم

فصل سوم : گفتگوى پيامبر با اهل پنج دين

۲۵۰۵.امام عسكرى عليه السلام :امام صادق فرمود : پدرم امام باقر ، از جدّم على بن الحسين ، و وى از پدرش حسين بن على ، سرور شهيدان ، و وى از پدرش اميرمؤمنان عليهم السلام برايم نقل كرد كه : روزى پيروان دين هاى پنجگانه : يهود ، مسيحيّت ، طبيعت پرستان ، دوگانه پرستان و مشركان عرب ، با پيامبر خدا نشستى داشتند .
يهوديان گفتند : ما مى گوييم : عُزَير ، پسر خداست . آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر سخن ما را بگويى ، پس در دستيابى به حقيقت ، از تو پيشى گرفته ايم و برتريم ، و اگر با ما مخالفت كنى ، با تو مجادله مى كنيم .
مسيحيان گفتند : ما مى گوييم : مسيح ، پسر خداست و با او يكى است . آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر از رأى ما پيروى كنى ، در باور به اين حقيقت ، بر تو پيشى گرفته ايم و برتريم ، و اگر مخالفت كنى ، با تو مجادله خواهيم كرد .
طبيعت گرايان گفتند : ما مى گوييم : اشيا بايد باشند و آنها همواره و دائم هستند . آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر حرف ما را قبول داشته باشى ، ما در باور به اين حقيقت ، از تو پيشى گرفته ايم و برتريم ، و اگر مخالف باشى ، با تو مجادله مى كنيم .
دوگانه پرستان گفتند : ما مى گوييم : نور و تاريكى ، چرخانندگان [ ـِ هستى] اند . آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر حرف ما را قبول داشته باشى ، در باور به اين حقيقت ، بر تو پيشى گرفته ايم و برتريم ، و اگر مخالفت كنى ، با تو مجادله مى كنيم .
مشركان عرب گفتند : ما مى گوييم : بت هاى ما خدايان اند . آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر حرف ما را قبول داشته باشى ، در باور به اين حقيقت ، بر تو پيشى گرفته ايم و برتريم ، و اگر مخالفت كنى ، با تو مجادله مى كنيم .
پيامبر خدا فرمود : «من به خداوندِ بى شريك ، ايمان دارم و بت و طاغوت و هر معبودى غير خدا را منكرم» .
آن گاه ، خطاب به آنان گفت : «خداوند ، مرا براى همه به عنوان بشارت دهنده و هشدار دهنده و حجّت بر جهانيان ، بر انگيخته است ؛ و بسيار زود است كه نيرنگ كسانى را كه در دين او نيرنگ كنند ، به حلقومشان برگرداند» .
آن گاه ، خطاب به يهوديان فرمود : «آيا آمده ايد كه من ، سخن شما را بى دليل بپذيرم؟» .
گفتند : نه .
فرمود : «چه چيز باعث شده كه شما باور داشته باشيد كه عُزَير ، پسر خداست؟» .
گفتند : چون وى پس از آن كه تورات از بين رفته بود ، آن را براى بنى اسرائيل ، بازسازى كرد و اين كار را انجام نداد ، مگر از آن رو كه پسر خدا بود .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «چرا عُزَير ، پسر خدا شد ؛ ولى موسى عليه السلام ـ كه تورات را براى شما آورد و معجزه هايى كه خود شما هم مى دانيد ، از وى ديده شد ـ پسر خدا نشد؟ و اگر عُزير ، به خاطر بزرگوارى در بازسازىِ تورات پسر خدا شد ، موسى بايد به پسرِ خدا بودن ، اولى و سزاوارتر باشد . اگر اين مقدار از بزرگوارى براى عُزَير ، موجب شود كه وى پسر خدا گردد ، چندين برابر اين بزرگى كه براى موسى بود . پس درجه وى بايد برتر از پسرِ خدا بودن باشد !
اگر منظور شما از پسرِ خدا بودن ، همان مفهومى باشد كه در اين دنيا مى بينيد ـ كه در پىِ رابطه جنسى پدر با مادر ، مادران ، بچّه به دنيا مى آورند ـ ، به خدا كفر ورزيده ايد و او را به آفريده اش تشبيه كرده ايد و ويژگىِ پديده ها را براى وى اثبات كرده ايد . بنا بر اين ، بايد خدا از نظر شما ، پديدآمده و خلق شده اى باشد كه خالقى دارد كه وى را ساخته و به وجود آورده است» .
يهوديان گفتند : منظورمان اين نيست ، همان طور كه گفتى ، اين ، كفر است ؛ بلكه منظورمان آن است كه وى از نظر قدر و منزلت ، پسر خداست ؛ گرچه تولّدى هم در كار نبود ؛ درست مثل آن كه برخى از دانشمندان ، خطاب به كسانى كه مى خواهند آنان را اكرام كنند و ارزش آنان را نسبت به ديگران نشان دهند ، مى گويند : «پسرم !» يا «اين ، پسرم است» ، كه اين سخن ، براى اثبات به دنيا آمدنِ وى از او نيست ؛ چون در اين صورت ، به آن دانشمند گفته خواهد شد كه اين شخص ، با تو بيگانه است ، و رابطه نَسَبى بين آن دو نيست . كار خدا درباره عُزَير نيز ، چنين است كه وى براى احترام گذاشتن و نه به دليل تولّد ، وى را فرزند خود قرار داده است .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «اين ، همان سخنى است كه من به شما گفتم . اگر بر اين پايه ، عُزَير پسر خدا مى گردد ، اين مقام ، براى موسى مناسب تر است . خداوند ، هر باطل گرايى را با اقرار خودش رسوا مى كند و دليل او را بر ضدّ خود او به كار مى برد . دليلى كه شما آورديد ، شما را به چيزى بزرگ تر از آنچه گفتم ، مى كشاند . شما گفتيد كه يكى از بزرگان شما به فرد بيگانه اى كه رابطه سببى بين آن دو نيست ، مى گويد : پسرم ! يا اين ، پسرم است ، امّا نه به معناى به دنيا آمدن از او . گاه شما مى بينيد همين بزرگ ، به فرد بيگانه اى براى احترام مى گويد : اين ، برادرم است و به ديگرى مى گويد : اين ، استادم و پدرم است و به شخص ديگرى مى گويد : اين ، آقاى من است و يا خطاب مى كند آقايم ! و هر چه احترام گذارى اش بيشتر باشد ، از اين گونه تعبيرها بيشتر بهره مى گيرد .
بنا بر اين ، از نظر شما رواست كه موسى ، برادر خدا ، شيخ خدا ، و يا آقاى خدا باشد ؛ چون وى را بيشتر از عُزَير ، اكرام كرده است! همان طور كه اگر كسى ديگرى را بيشتر اكرام كند ، براى احترام ، به وى مى گويد : اى آقايم ! ، اى شيخم ! ، اى عمويم ! ، اى رئيسم يا اى اميرم! و هر آنچه در احترام بيفزايد ، در اين قبيل تعبيرها مى افزايد .
آيا از نظر شما رواست كه موسى ، برادر خدا يا شيخ يا عمو يا رئيس يا آقا و يا امير خدا باشد ؛ چون خدا وى را بيشتر بزرگ داشته تا كسانى كه [مردم] آنان را اى شيخم ! ، اى آقايم ! ، اى عمويم! ، اى رئيسم ! و يا اى اميرم ! خطاب مى كنند؟» .
آنان ، متحيّر و مبهوت شدند و گفتند : اى محمّد ! به ما فرصت بده تا درباره آنچه به ما گفتى ، بينديشيم .
پيامبر خدا فرمود : «در اين باره ، با دلى منصفانه بينديشيد تا خدا شما را هدايت كند» .
آن گاه ، رو به مسيحيان كرد و فرمود : «شما گفتيد [خداوندِ] قديم عز و جل با پسرش مسيح ، يكى شده است . منظورتان از اين سخن چيست؟ آيا منظورتان اين است كه [خداوند] قديم ، براى آن كه با اين پديد آمده ، يعنى عيسى ، يكى شده ، حادث است؟ يا عيسى كه حادث است ، به خاطر وجود قديم ـ كه همان خدا باشد ـ ، قديم شده است؟ و يا مفهوم سخن شما از اين كه وى با خدا متّحد شده ، اين است كه وى از كرامتى برخوردار شده است كه هيچ كس غير از وى ، از چنين كرامتى برخوردار نگشته است؟
اگر منظورتان اين باشد كه قديم ، پديده شده است ، كه خودتان ، خودتان را باطل كرده ايد ؛ چون قديم ، محال است كه منقلب شود و پديده گردد ، و اگر مقصودتان اين باشد كه عيسى قديم شده است ، كه حرف محالى گفته ايد ؛ زيرا حادث ، محال است كه قديم گردد .
و اگر منظورتان از اتّحاد مسيح با خدا ، اين باشد كه خداوند ، وى را از بين ديگر بندگانش ، برگزيده و ويژه خود ساخته است ، پس به حادث بودن عيسى و مفهومى كه به خاطر آن با خدا يكى شده است ، اقرار كرده ايد ؛ زيرا هنگامى كه عيسى حادث باشد و خداوند با وى يكى شده باشد ـ يعنى معنايى را آفريده باشد كه به خاطر آن ، عيسى برترين خلق خداوند شده ـ ، در اين صورت ، هم عيسى و هم آن معنا حادث اند و اين ، برخلاف سخنى است كه در آغاز گفتيد» .
مسيحيان گفتند : اى محمّد ! ، چون خداوند به دست عيسى چيزهاى شگفتى نمايان ساخت ، وى را به جهت احترام ، فرزند خود قرار داد .
پيامبر خدا به آنان فرمود : «آنچه در اين باره با يهوديان گفتم ، شنيديد؟» .
آن گاه ، همه آن بحث را تكرار كرد . همه ساكت شدند ، جز يك نفر از آنان ، كه گفت : اى محمّد ! مگر شما نمى گوييد كه ابراهيم ، خليل (دوست) خداوند است؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «البتّه كه چنين مى گوييم» .
وى گفت : اگر اين را مى گوييد ، پس چرا ما را از اين كه بگوييم عيسى پسر خداست ، منع مى كنيد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «اين دو ، مانند هم نيستند ؛ چون وقتى مى گوييم : ابراهيم ، «خليل» خداوند است ، بدان جهت است كه «خليل» ، مشتق از «خَلّه» يا «خُلّه» است . معناى خَلّه ، نياز و احتياج است و ابراهيم ، نيازمند پروردگارش بود و تنها به وى وابسته بود و از ديگران ، كناره گير و روگردان و بى نياز بود ؛ چون وقتى كه تصميم گرفته شد وى را در آتش نهند و با منجنيق در آتش افكندند ، خداوند ، جبرئيل را فرستاد و گفت : بنده ام را درياب .
جبرئيل آمد و وى را در هوا گرفت و گفت : گرفتارى هايت را بر عهده من بگذار . خداوند ، مرا براى يارىِ تو فرستاده است .
ابراهيم گفت : نه ، خداوند براى من بس است و بهترين وكيل است . من از ديگران چيزى نمى خواهم و جز به وى ، نيازمند نيستم .
پس خداوند ، وى را خليل خود ، يعنى نيازمند و محتاج و وابسته به او ، و بريده از ديگران ، خواند .
و اگر از خُلّه [به معناى آگاه] گرفته شود ، يعنى به آن امر ، آگاه شده و به اسرارى رسيد كه ديگران به آن نرسيده اند . در اين صورت ، معناى خليل ، عالِم به خدا و امور الهى است و اين ، موجب تشبيه خدا به خلق نمى گردد . نمى انديشيد كه اگر وى وابسته به خدا نمى شد ، خليل وى نمى گشت و اگر به اسرار وى آگاهى نمى يافت ، خليل وى نمى شد ؛ ولى اگر كسى فرزندى به دنيا آورَد ، هر چه او را از خودش دور كند يا تحقيرش كند ، باز هم فرزند وى است ؛ چون به دنيا آمدن ، قائم به اوست ؟!
از سوى ديگر ، اگر شما به خاطر اين كه خدا به ابراهيم گفته : «خليل من!» ، قياس كنيد و بگوييد : عيسى ، پسر خداست ، بايد بگوييد : موسى نيز پسر اوست ؛ چون معجزه هايى كه موسى داشت ، پايين تر از معجزه هاى عيسى نبود . بنا بر اين ، بگوييد : موسى نيز پسر خداست . بر اين اساس ، بايد بگوييد كه وى ، استاد ، آقا ، عمو ، رئيس ، و فرمان رواى خداست ؛ به همان شكل كه براى يهوديان گفتم!» .
آنان به يكديگر گفتند : در كتاب هاى آسمانى آمده است كه عيسى گفت : «به سوى پدرم مى روم» .
پيامبر خدا فرمود : «اگر به آن كتاب عمل مى كنيد ، در آن آمده است : به سوى پدر خودم و پدر شما مى روم . پس بگوييد : از همان روى كه عيسى پسر خداست ، همه آنانى كه عيسى مورد خطاب قرار داده ، فرزندان خدا هستند ! از اين گذشته ، در اين كتاب ، چيزهايى هست كه ادّعاى شما را ـ كه عيسى به خاطر ويژگى اش نسبت به خدا ، پسر او شده است ـ رد مى كند ؛ چون شما گفتيد : ما از آن روى به عيسى پسر خدا مى گوييم ، كه خدا به وى چيزهايى اختصاص داده كه به ديگران ، اختصاص نداده است و شما مى دانيد كه آنچه را به عيسى اختصاص داد ، به آنانى كه عيسى خطاب به آنان گفت به سوى پدرم و پدر شما مى روم اختصاص نداده است . بنا بر اين ، ادّعاى ويژگى براى عيسى باطل شد ؛ چون به نظرش ، همانند ويژگى عيسى براى كسانى كه مثل وى نبودند ، طبق كلام عيسى ثابت شد . شما كلام عيسى را نقل مى كنيد و بر غير مفهوم آن تأويل مى كنيد ؛ چون هنگامى كه وى گفت : پدرم و پدر شما ، منظورش غير از آن چيزى بود كه شما فهميديد و بدان روى آورديد . شايد وى مقصودش آن بود كه به سوى آدم و يا نوح رفتم و خداوند ، مرا پيش آنان مى بَرد و با آنان يك جا گرد مى آورَد و آدم و نوح ، پدر من و شما هستند . عيسى ، جز اين را اراده نكرده بود» .
مسيحيان ، سكوت كردند و گفتند : تاكنون ، مجادله گر و گفتگوگرى چون تو نديده بوديم . درباره كارهاى خويش ، مى انديشيم .
آن گاه ، پيامبر صلى الله عليه و آله روى به طبيعت پرستان كرد و فرمود : «با چه دليل و انگيزه اى ، به اين باور فرا مى خوانيد كه چيزها بايد باشند و آنها همواره هستند ، از بين نرفته اند و نخواهند رفت؟» .
آنان گفتند : ما جز طبق آنچه مى بينيم ، حكم نمى كنيم و ما نديده ايم كه اشيا پديد آمده باشند ، بنا بر اين ، مى گوييم : از بين نرفته اند ، و نديده ايم كه از بين بروند و پايان بپذيرند ، پس مى گوييم : از بين نخواهند رفت .
پيامبر خدا فرمود : «آيا چيزها را قديم (بى آغاز) يافته ايد و يا آنها را تا ابد پايدار؟ اگر بگوييد كه آنها را چنين يافته ايد ، ادّعا كرده ايد كه خودتان نيز همواره بر همين شكل و بر همين خِرَد بوده ايد و باقى خواهيد ماند . اگر اين را بگوييد ، واقعيت خارجى را منكر شده ايد و همه مردمى كه شما را ديده اند ، دروغگويتان مى شمارند» .
گفتند : ما بى آغاز بودن و بى سرانجام ماندنِ همواره را براى اشيا نديده ايم .
پيامبر خدا فرمود : «پس چرا به بى آغاز بودن و بى سرانجام ماندنِ همواره ، حكم مى كنيد؟ از آن جا كه شما پديدار شدن و پايان يافتنِ چيزها را نديده ايد ، بهتر است تمييز بين آن دو را به ديگران وا گذاريد تا بر حدوث و پايان پذيرى و از بين رفتن آن ، حكم كنند ؛ چون آنان نيز بى آغاز بودن و بى سرانجام ماندنِ همواره اشيارا نديده اند .
آيا شما شب و روز را نديده ايد كه يكى پس از ديگرى است؟» .
گفتند : آرى .
فرمود : «آيا بر اين باور هستيد كه آن دو ، بوده اند و خواهند بود؟» .
گفتند : آرى .
فرمود : «به نظر شما ، آيا شب و روز قابل جمع هستند؟» .
گفتند : نه .
پيامبر خدا فرمود : «بنا بر اين ، يكى ديگرى را قطع مى كند ؛ يكى پيشى مى گيرد و ديگرى در پى آن مى رود» .
گفتند : همين طور است .
فرمود : «شما به پيشى گيرنده از شب و روز ، حكم پديدار شدن كرديد ؛ در حالى كه پيدا شدنِ آن دو را نديده بوديد . قدرت خدا را منكر نشويد» .
آن گاه ، فرمود : «شب و روزهاى پيش از شما ، پايان دار بودند يا بى پايان ؟ اگر بگوييد بى پايان بودند ، چگونه پيش از آن كه يكى از شب و يا روز ، پايان پذيرد ، ديگرى به شما رسيده است؟ و اگر بگوييد پايان دار بودند ، معنايش اين است كه زمانى وجود داشت كه هيچ كدام نبودند» .
گفتند : درست است .
فرمود : «شما مى گوييد كه هستى قديم (بى آغاز) است و پديدار (آغازمند) نيست . آيا شما به مفهومى كه بدان اقرار مى كنيد ، آگاه هستيد و آنچه را كه منكر مى شويد ، مى دانيد؟» .
گفتند : آرى .
فرمود : «چيزهايى را كه مى بينيد ، بعضى از آنها به بعضى ديگر ، نيازمند هستند ؛ زيرا پاره اى جز به اتّصال به پاره اى ديگر ، پايدار نمى مانند . آيا ساختمان را نمى بينيد كه بخشى از اجزاى آن ، نيازمند بخش ديگر است و بدون آن ، استوار نمى گردد و پايدار نمى شود؟ ديگر اشيا نيز چنين هستند . حال اگر اين نيازمندىِ بخشى از آن به بخش ديگر ، در استحكام و تكميلِ قديم است ، به من بگوييد اگر پديدار مى بود ، چگونه مى بود و ويژگى اش چه سان مى بود؟» .
آنان ، درمانده شدند و فهميدند كه نمى توانند براى پديدار ، ويژگى اى پيدا كنند و به آن توصيف كنند ، جز آنچه در همين امورى هم كه فكر مى كردند بى آغاز است ، وجود دارد . از اين روى ، از سر خشم زبانشان بند آمد و گفتند : درباره خويش ، خواهيم انديشيد .
آن گاه ، پيامبر خدا ، روى به دوگانه پرستان كرد ـ همانانى كه مى گفتند : نور و تاريكى ، تدبير كنندگان هستند ـ و فرمود : «چه انگيزه اى موجب شده كه شما چنين بگوييد؟» .
گفتند : ما دنيا را به دو شكل خير و شر ديديم ، و ديديم كه خير ، ضدّ شرّ است . از اين روى ، انكار كرديم كه يك كننده ، كارى و ضدّ آن را انجام دهد ؛ بلكه هر كدام ، كننده اى مستقل دارند . نمى بينى كه برف ، محال است بسوزد ، چنان كه آتش ، محال است سرد باشد ؟! بنا بر اين ، دو آفريننده بى آغاز ؛ يعنى نور و ظلمت را پذيرا شديم .
پيامبر خدا به آنان فرمود : «آيا سياهى و سفيدى ، قرمزى و زردى ، و سبزى و آبى را نديده ايد كه هر كدام ، ضدّ ديگرى است ؛ چون دو تا از آنها ، در يك جا جمع نمى شوند ؟ همان گونه كه سردى و گرمى ، دو ضد هستند ؛ چون هر دو در يك جا جمع نمى شوند؟» .
گفتند : آرى .
فرمود : «چرا به تعداد هر رنگ ، آفريننده اى بى آغاز ، اثبات نمى كنيد تا كننده هر ضدّى از اين رنگ ها ، غير از كننده ضدّ ديگر باشد؟» .
همه ساكت شدند . آن گاه ، پيامبر خدا فرمود : «چگونه نور و ظلمت ، در هم آميزند كه سرشت يكى بالا رونده و ديگرى پايين رونده است؟ اگر دو نفر ، يكى به سوى شرق و ديگرى به سوى غرب همواره در رفتن باشند ، آيا به نظر شما ، همديگر را خواهند ديد؟» .
گفتند : نه .
فرمود : «بنا بر اين ، لازم است كه نور و ظلمت ، با هم در نياميزند ؛ چون هر كدام در غيرِ جهت ديگرى حركت مى كنند . بنا بر اين ، چگونه اين جهان ، از درهم آميزىِ دو چيزى كه محال است درهم آميزند ، به وجود آمده است؟ پس آن دو ، تدبير شده و آفريده شده اند» .
آنان گفتند : درباره خويش ، خواهيم انديشيد .
آن گاه ، پيامبر خدا ، رو به سوى مشركان عرب كرد و گفت : «شما چرا بتان را به جاى خدا مى پرستيد؟» .
گفتند : با اين پرستش ، به خداوند نزديكى مى جوييم .
فرمود : «آيا اين بتان ، گوش به فرمان و پيرو پروردگارشان هستند و خدا را عبادت مى كنند ، تا با بزرگداشت آنها به خدا نزديك شويد؟» .
گفتند : نه .
فرمود : «آيا شما به دست خود ، آنها را تراشيده ايد؟» .
گفتند : آرى .
فرمود : «سزاوار بود به جاى آن كه شما آنها را بپرستيد ، آنها شما را مى پرستيدند [چنانچه آنها مى توانستند پرستش كنند] ؛ البتّه اگر دستور تعظيم آنها را كسى صادر نكرده باشد كه نسبت به مصلحت و فرجام شما آگاه است و در آنچه شما را بدان تكليف مى كند ، حكيم است» .
وقتى پيامبر خدا چنين گفت ، آنان اختلاف كردند . گروهى گفتند : خداوند ، در هيكل مردمانى كه به اين شكل ها بودند ، حلول كرده و ما اين شكل ها را ساخته ايم و براى اين كه چهره هايى را كه پروردگارمان در آنها حلول كرده ، تعظيم كرده باشيم ، اين شكل ها را بزرگ مى داريم .
و گروه ديگر گفتند : اين چهره ها چهره اقوام پيشين است ؛ اقوامى كه مطيع خدا بودند . چهره آنان را درست كرده ايم و آنها را براى تعظيم خداوند ، پرستش مى كنيم .
گروه ديگر گفتند : آن گاه كه خدا آدم را آفريد ، به فرشتگانْ فرمان سجده به وى داد . آنان ، آدم را براى نزديكى به خدا سجده كردند . ما به سجده بر آدم ، از فرشتگانْ سزاوارتر بوديم و چون آن وقت نبوديم ، سيماى او را ساخته ايم و بدان ، براى نزديكى به خدا سجده مى كنيم ، همان گونه كه فرشتگان با سجده به آدم ، به خدا تقرّب جستند ، و همان گونه كه شما به پندار خودتان ، دستور يافته ايد كه به سوى كعبه سجده كنيد و چنين كرديد و آن گاه ، در ديگر شهرها با دست خود ، محراب هايى ساخته ايد كه به سوى آنها سجده مى كنيد و قصد كعبه مى كنيد ، نه محراب هاى خودتان ، و قصد كعبه هم براى خداى عز و جلاست ، نه خود كعبه .
پيامبر خدا فرمود : «راه را گم كرده ايد و گم راه شده ايد» .
وى خطاب به آنانى كه مى گفتند : خداوند ، در هيكل مردمانى به شكل هايى كه تصوير كرده ايم ، حلول كرده و ما اين چهره ها را ساخته ايم و بزرگداشتِ ما از اين صورت ها ، در واقع ، تعظيم صورت هايى است كه پروردگارمان در آنها حلول كرده است ، فرمود : «شما پروردگارتان را با ويژگىِ مخلوقات ، توصيف كرده ايد . آيا پروردگار شما در چيزى حلول مى كند ، به گونه اى كه آن چيز ، فراگيرنده خدا باشد؟ در اين صورت ، چه فرقى هست بين آن چيز و امور ديگرى چون رنگ ، طعم ، بو ، نرمى ، خشنى ، سنگينى و سبكى كه خداوند در آنها حلول مى كند ؟ چرا رنگ ، طعم ، مزه و . . . ، حادث باشند و آن ديگرى قديم باشد و چرا عكس آن نباشد؟ چگونه آن كه پيش از حلول شده (محلّ حلول) وجود داشت ، نيازمند حلول است ، در حالى كه خدا همواره بوده و خواهد بود؟
وقتى خدا را به ويژگىِ پديده ها در خصوص حلول پذيرى توصيف كرديد ، لازم است به ويژگىِ زوال پذيرى هم توصيفش كنيد ، و اگر او را به ويژگىِ زوال و حدوث توصيف كرديد ، در واقع ، به صفت پايان پذيرى نيز توصيف كرده ايد ؛ زيرا اين صفت ، ويژگىِ حلول كننده و حلول شونده است و اينها ذات شى ء را تغيير مى دهند . اگر ذات خداوند با حلول در چيزى تغيير نكند ، بايد با حركت و سكون و سفيد و سياه و سرخ و زرد شدن هم تغيير نكند و همه ويژگى هايى كه در اشياى متّصف به اين صفت ها وجود دارد ، در خداوند هم كه در آنها حلول كرده ، وجود داشته باشد تا همه ويژگى هاى پديده ها ، در او نيز باشد و در اين صورت ، خداوند متعال هم حادث باشد !» .
پيامبر خدا آن گاه فرمود : «وقتى اين گمانتان ـ كه خدا در چيزى حلول كرده ـ باطل شد ، زيربناى سخنتان از بين مى رود» .
آنان ساكت شدند و گفتند : در كارمان خواهيم انديشيد .
آن گاه ، پيامبر خدا رو به سوى گروه دوم كرد و به آنها فرمود : «به من بگوييد هنگامى كه شما صورت كسانى را كه خداوند را عبادت كرده اند ، مى پرستيد و براى آنها سجده مى كنيد و نماز مى گزاريد و براى سجده به آنها پيشانى هاى ارزشمند را بر خاك مى نهيد ، چه چيزى براى خداى جهانيان نگه مى داريد؟ آيا نمى دانيد حقّ كسى كه لازم است عبادت شود و بزرگ داشته شود ، اين است كه بنده اش هم رديف وى قرار نگيرد؟ آيا فكر مى كنيد درست است كه شهروندانِ پادشاه يا رئيسى را در بزرگداشت و كُرنش و فروتنى ، همپاى وى قرار دهيد؟ آيا اين كار ، سبب كوچك كردن حقّ بزرگ تر و بزرگ كردن حقّ كوچك تر نيست؟» .
گفتند : آرى .
فرمود : «آيا نمى دانيد شما با تعظيم خداوند از راه تعظيم صورتِ بندگانِ مطيع خدا ، خداى جهانيان را كوچك مى كنيد؟» .
آنان پس از اين كه گفتند : در كار خويش خواهيم انديشيد ، سكوت كردند .
سپس پيامبر خدا به گروه سوم فرمود : «براى ما نمونه اى ذكر كرديد و ما را شبيه خود شمرديد ، در حالى كه ما مثل هم نيستيم ؛ چون ما بندگان خدا ، مخلوق و تربيت شده هستيم . در هر چه او امر كند ، امرپذيريم و از هر چه او منع كند ، منع پذيريم و آن گونه كه از ما مى خواهد ، پرستشش مى كنيم . اگر ما را به گونه اى از گونه ها دستور دهد ، پيروى اش مى كنيم و سراغ گونه اى كه بدان دستور و اجازه نداده ، نمى رويم ؛ چون نمى دانيم . شايد وى اوّلى را خواسته و از دومى راضى نيست ، و ما را نهى كرده از اين كه بر او پيشى بگيريم .
هنگامى كه به ما دستور داد روى به كعبه كنيم ، پيروى اش كرده ايم . آن گاه ، به ما دستور داد كه در ديگر شهرها نيز به سوى كعبه روى كنيم و ما هم اطاعت كرده ايم و در هيچ كدام از اين كارها ، از دستور وى خارج نشده ايم . و نيز هنگامى كه خداوند دستور به سجده براى آدم داد ، دستور به سجده براى چهره اش ـ كه غير اوست ـ ندارد . بنا بر اين ، نبايد شما اين را با آن قياس كنيد ؛ چون شما نمى دانيد . شايد وى چون امر نكرده ، از كارهاى شما ناراضى باشد» .
آن گاه ، پيامبر خدا افزود : «به نظر شما ، اگر كسى اجازه ورود به خانه اش را در يك روز خاص داد ، آيا مى توانيد بعدا بدون دستور وى ، داخل خانه اش شويد؟ آيا مى توانيد بدون فرمان وى ، به خانه ديگر او داخل شويد؟ [البتّه نمى توانيد] . اگر كسى لباسى از لباس هايش يا بنده اى از بندگانش يا چارپايى از چارپايانش را به شما داد ، آيا مى توانيد آن را از وى بگيريد؟» .
گفتند : آرى .
فرمود : «اگر آن را نگرفتيد ، آيا مى توانيد يكى ديگر مثل آن را برداريد؟» .
گفتند : خير ؛ چون وى آن گونه كه در اوّلى اجازه داه بود ، براى دومى اجازه نداده است .
آن گاه ، فرمود : «به من بگوييد كه آيا خداوند ، سزاوارتر است كه بدون فرمانش در مِلكش تصرّف نشود ، يا بعضى از بندگان؟» .
گفتند : خدا سزاوارتر است كه در مِلكش بدون اجازه او ، تصرّف نشود .
فرمود : «پس چرا چنين كرديد ؟ او كِى به شما فرمان داده كه اين صورت ها را پرستش كنيد؟» .
آنان گفتند : درباره كارهايمان خواهيم انديشيد . سپس ساكت شدند .
امام صادق عليه السلام مى فرمايد : «سوگند به آن كه محمّد را به پيامبرى بر انگيخت ، سه روز از اين گردهمايى نگذشته بود كه همه خدمت پيامبر خدا رسيدند و اسلام آوردند . آنان بيست و پنج نفر ـ از هر گروهى ، پنج نفر ـ بودند و گفتند : اى محمّد ! ما دليلى چون دلايل تو نديده ايم . گواهى مى دهيم كه تو پيامبر خدايى» .


حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد چهارم
152

الفصل الثّالث : حوار النبيّ مع أهل خمسة أديان

۲۵۰۵.الإمام العسكريّ عليه السلام :قال الإمام الصادق عليه السلام : لَقَد حَدَّثَني أبي الباقِرُ عليه السلام ، عَن جَدّي عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ ، عَن أبيهِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ سَيِّدِالشُّهَداءِ ، عَن أبيهِ أميرِالمُؤمِنينَ عليهم السلام أنَّهُ اجتَمَعَ يَوما عِندَ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله أهلُ خَمسَةِ أديانٍ : اليَهودُ ، وَالنَّصارى ، وَالدَّهرِيَّةُ ، وَالثَّنَوِيَّةُ ، ومُشرِكُو العَرَبِ .
فَقالَتِ اليَهودُ : نَحنُ نَقولُ : عُزَيرٌ ابنُ اللّه ِ ، وقَد جِئناكَ ـ يا مُحَمَّدُ ـ لِنَنظُرَ ما تَقولُ ؟ فَإِنِ اتَّبَعتَنا فَنَحنُ أسبَقُ إلَى الصَّوابِ مِنكَ وأفضَلُ ، وإن خالَفتَنا خَصَمناكَ .
وقالَتِ النَّصارى : نَحنُ نَقولُ : إنَّ المَسيحَ ابنُ اللّه ِ ، اِتَّحَدَ بِهِ ، وقَد جِئناكَ لِنَنظُرَ ما تَقولُ ، فَإِنِ اتَّبَعتَنا فَنَحنُ أسبَقُ إلَى الصَّوابِ مِنكَ وأفضَلُ ، وإن خالَفتَنا خَصَمناكَ .
وقالَتِ الدَّهرِيَّةُ : نَحنُ نَقولُ : الأَشياءُ لا بُدءَ لَها وهِيَ دائِمَةٌ ، وقَد جِئناكَ لِنَنظُرَ فيما تَقولُ ، فَإِنِ اتَّبَعتَنا فَنَحنُ أسبَقُ إلَى الصَّوابِ مِنكَ وأفضَلُ ، وإن خالَفتَنا خَصَمناكَ .
وقالَتِ الثَّنَوِيَّةُ : نَحنُ نَقولُ : إنَّ النّورَ وَالظُّلمَةَ هُمَا المُدَبِّرانِ ، وقَدجِئناكَ لِنَنظُرَ فيما تَقولُ ، فَإِنِ اتَّبَعتَنا فَنَحنُ أسبَقُ إلَى الصَّوابِ مِنكَ ، وإن خالَفتَنا خَصَمناكَ .
وقالَ مُشرِكُو العَرَبِ : نَحنُ نَقولُ : إنَّ أوثانَنا آلِهَةٌ ، وقَدجِئناكَ لِنَنظُرَ فيما تَقولُ ، فَإِنِ اتَّبَعتَنا فَنَحنُ أسبَقُ إلَى الصَّوابِ مِنكَ وأفضَلُ ، وإن خالَفتَنا خَصَمناكَ .
فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : آمَنتُ بِاللّه ِ وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ ، وكَفَرتُ بِالجِبتِ وَالطّاغوتِ ، وبِكُلِّ مَعبودٍ سِواهُ .
ثُمَّ قالَ لَهُم : إنَّ اللّه َ تَعالى قَد بَعَثَني كافَّةً لِلنّاسِ بَشيرا ، ونَذيرا ، وحُجَّةً عَلَى العالَمينَ ، وسَيَرُدُّ كَيدَ مَن يَكيدُ دينَهُ في نَحرِهِ .
ثُمَّ قالَ لِليَهودِ : أجِئتُموني لِأَقبَلَ قَولَكُم بِغَيرِ حُجَّةٍ ؟
قالوا : لا .
قالَ : فَمَا الَّذي دَعاكم إلَى القَولِ بِأَنَّ عُزَيرا اِبنُ اللّه ِ ؟
قالوا : لِأَ نَّهُ أحيى لِبَني إسرائيلَ التَّوراةَ بَعدَ ما ذَهَبَت ، ولَم يَفعَل بِها هذا إلّا لِأَ نَّهُ ابنُهُ .
فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : فَكَيفَ صارَ عُزَيرٌ ابنَ اللّه ِ دونَ موسى ، وهُوَ الَّذي جاءَهُم بِالتَّوراةِ ورُئِيَ مِنهُ مِنَ المُعجِزاتِ ما قَد عَلِمتُم ؟ ولَئِن كانَ عُزَيرٌ ابنَ اللّه ِ ، لِما ظَهَرَ مِن إكرامِهِ بِإِحياءِ التَّوراةِ ، فَلَقد كانَ موسى بِالبُّنُوَّةِ أولى وأحَقَّ ، ولَئِن كانَ هذَا المِقدارُ مِن إكرامِهِ لِعُزَيرٍ يوجِبُ لَهُ أنَّهُ ابنُهُ ، فَأضعافُ هذِهِ الكَرامَةِ لِموسى توجِبُ لَهُ مَنزِلَةً أجَلَّ مِنَ البُنُوَّةِ ، لِأَنَّكُم إن كُنتُم إنَّما تُريدونَ بِالبُّنُوَّةِ الدَّلالَةَ عَلى سَبيلِ ما تُشاهِدونَهُ في دُنياكُم مِن وِلادَةِ الاُمَّهاتِ الأَولادَ بِوَطى ءِ آبائِهِم لَهُنَّ ، فَقَد كَفَرتُم بِاللّه ِ تَعالى وشَبَّهتُموهُ بِخَلقِهِ ، وأوجَبتُم فيهِ صِفاتَ المُحدَثينَ ، ووَجَبَ عِندَكُم أن يَكونَ مُحدَثا مَخلوقا ، وأن يَكونَ لَهُ خالِقٌ صَنَعَهُ وَابتَدَعَهُ .
قالوا : لَسنا نَعني هذا ، فَإِنَّ هذا كُفرٌ كَما ذَكَرتَ ، ولكِنّا نَعني أنَّهُ ابنُهُ عَلى مَعنَى الكَرامَةِ ، وإن لَم يَكُن هُناكَ وِلادَةً ، كَما قَد يَقولُ بَعضُ عُلمائِنا لِمَن يُريدُ إكرامَهُ وإبانَتَهُ بِالمَنزِلَةِ مِن غَيرِهِ : «يا بُنَيَّ» ، و «إنَّهُ ابني» ، لا عَلى إثباتِ وِلادَتِهِ مِنهُ ؛ لِأَ نَّهُ قَد يَقولُ ذلِكَ لِمَن هُوَ أجنَبِيٌّ لا نَسَبَ لَهُ بَينَهُ وبَينَهُ ؛ وكَذلِكَ لَمّا فَعَلَ اللّه ُ تَعالى بِعُزَيرٍ مافَعَلَ ، كانَ قَدِ اتَّخَذَهُ ابنا عَلَى الكَرامَةِ لا عَلَى الوِلادَةِ .
فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : فَهذا ما قُلتُهُ لَكُم ، إنَّهُ إن وَجَبَ عَلى هذَا الوَجهِ أن يَكونَ عُزَيرٌ ابنَهُ ، فَإِنَّ هذِهِ المَنزِلَةَ لِموسى أولى ، وإنَّ اللّه َ تَعالى يَفضَحُ كُلَّ مُبطِلٍ بِإِقرارِهِ ويَقلِبُ عَلَيهِ حُجَّتَهُ ، إنَّ الَّذِي احتَجَجتُم بِهِ يُؤَدّيكُم إلى ما هُوَ أكبَرُ مِمّا ذَكَرتُهُ لَكُم ، لِأَنَّكُم قُلتُم : إنَّ عَظيما مِن عُظَمائِكُم قَد يَقولُ لِأَجنَبِيٍّ لا نَسَبَ بَينَهُ وبَينَهُ : «يا بُنَيَّ» ، و «هذَا ابني» ، لا عَلى طَريقِ الوِلادَةِ ، فَقَد تَجِدونَ أيضا هذَا العَظيمَ يَقولُ لِأَجنَبِيٍّ آخَرَ : «هذا أخي» ولِاخَرَ : «هذا شَيخي» و«أبي» ولِاخَرَ : «هذا سَيِّدي» و «يا سَيِّدي» ، عَلى سَبيلِ الإِكرامِ ، وإنَّ مَن زادَهُ فِي الكَرامَةِ زادَهُ في مِثلِ هذَا القَولِ ؛ فَإِذا يَجوزُ عِندَكُم أن يَكونَ موسى أخا للّه ِِ ، أو شَيخا لَهُ ، أو أبا ، أو سَيِّدا ؛ لِأَ نَّهُ قد زادَهُ فِي الإِكرامِ مِمّا لِعُزَيرٍ ، كَما أنَّ مَن زادَ رَجُلاً فِي الإِكرامِ فَقالَ لَهُ : «يا سَيّدي» و «يا شَيخي» و «يا عَمّي» و «يا رَئيسي» [و «يا أميري»] ، عَلى طَريقِ الإِكرامِ ، وإنَّ مَن زادَهُ فِي الكَرامَةِ زادَهُ في مِثلِ هذَا القَولِ .
أفَيَجوزُ عِندَكُم أن يَكونَ موسى أخا للّه ِ ، أو شَيخا ، أو عَمّا ، أو رَئيسا ، أو سَيِّدا ، أو أميرا ؛ لِأَ نَّهُ قَد زادَهُ فِي الإِكرامِ عَلى مَن قالَ لَهُ : «يا شيخي» أو «يا سَيِّدي» أو «يا عَمّي» أو «يا رَئيسي» أو «يا أميري» ؟!
قالَ : فَبُهِتَ القَومُ وتَحَيَّروا وقالوا : يا مُحَمَّدُ! أجِّلنا نَتَفَكَّرُ فيما قَد قُلتَهُ لَنا . فَقالَ : اُنظروا فيهِ بِقُلوبِ مُعتَقِدَةٍ لِلإِنصافِ ، يَهدِكُمُ اللّه ُ تَعالى .
ثُمَّ أقبَلَ صلى الله عليه و آله عَلَى النَّصارى ، فَقالَ لَهُم : وأنتُم قُلتُم : إنَّ القَديمَ عز و جل اتَّحَدَ بِالمَسيحِ ابنِهِ ، فَمَا الَّذي أرَدتُموهُ بِهذَا القَولِ ؟ أرَدتُم أنَّ القَديمَ صارَ مُحدَثا لِوُجودِ هذَا المُحدَثِ الَّذي هُوَ عيسى ؟ أو المُحدَثُ ، الَّذي هُوَ عيسى ـ صارَ قَديما لِوُجودِ القَديمِ الَّذي هُوَ اللّه ُ ؟ أو مَعنى قَولِكُم : إنَّهُ اتَّحَدَ بِهِ ، أنَّهُ اختَصَّهُ بِكَرامَةٍ لَم يُكرِم بِها أحَدا سِواهُ ؟
فَإِن أرَدتُم أنَّ القَديمَ صارَ مُحدَثا فَقَد أبطَلتُم ، لِأَنَّ القَديمَ مُحالٌ أن يَنقَلِبَ فَيَصيرَ مُحدَثا ، وإن أرَدتُم أنَّ المُحدَثَ صارَ قَديما فَقَد أحَلتُم ، لِأَنَّ المُحدَثَ أيضا مُحالٌ أن يَصيرَ قَديما .
وإن أرَدتُم أنَّهُ اتَّحَدَ بِهِ بِأَنَّهُ اختَصَّهُ وَاصطَفاهُ عَلى سائِرِ عِبادِهِ ، فَقَد أقرَرتُم بِحُدوثِ عيسى ، وبِحُدوثِ المَعنَى الَّذِي اتَّحَدَ بِهِ مِن أجلِهِ ، لِأَ نَّهُ إذا كانَ عيسى مُحدَثا وكانَ اللّه ُ اتَّحَدَ بِهِ ـ بِأَن أحدَثَ بِهِ مَعنًى صارَ بِهِ أكرَمَ الخَلقِ عِندَهُ ـ فَقَد صارَ عيسى وذلِكَ المَعنى مُحدَثَينِ ، وهذا خِلافُ ما بَدَأتُم تَقولونَهُ .
قالَ : فَقالَتِ النَّصارى : يا مُحَمَّدُ ، إنَّ اللّه َ تَعالى لَمّا أظهَرَ عَلى يَدِ عيسى مِنَ الأَشياءِ العَجيبَةِ ما أظهَرَ ، فَقَدِ اتَّخَذَهُ وَلَدا عَلى جِهَةِ الكَرامَةِ .
فَقالَ لَهُم رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : فَقَد سَمِعتُم ما قُلتُهُ لِليَهودِ في هذَا المَعنَى الَّذي ذَكَرتُموهُ .
ثُمَّ أعادَ صلى الله عليه و آله ذلِكَ كُلَّهُ ، فَسَكَتوا إلّا رَجُلاً واحِدا مِنهُم فَقالَ لَهُ : يا مُحَمَّدُ! أوَلَستُم تَقولونَ : إنَّ إبراهيمَ خَليلُ اللّه ِ ؟
قالَ : قَد قُلنا ذلِكَ .
فَقالَ : فَإِذا قُلتُم ذلِكَ فَلِمَ مَنَعتُمونا مِن أن نَقولَ : إنَّ عيسَى ابنُ اللّه ِ ؟
فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : إنَّهُما لَن يَشتَبِها لِأَنَّ قَولَنا : إنَّ إبراهيمَ خَليلُ اللّه ِ ، فَإِنَّما هُوَ مُشتَقٌّ مِنَ الخَلَّةِ أوِ الخُلَّةِ . فَأَمَّا الخَلَّةُ فَإِنَّما مَعناهَا الفَقرُ والفاقَةُ ، فَقَد كانَ خَليلاً إلى رَبِّهِ فَقيرا [إلَى اللّه ِ ]وإلَيهِ مُنقَطِعا ، وعَن غَيرِهِ مُتَعَفِّفا مُعرِضا مُستَغنِيا ، وذلِكَ لَمّا اُريدَ قَذفُهُ فِي النّارِ فَرُمِيَ بِهِ فِي المَنجَنيقِ فَبَعَثَ اللّه ُ تَعالى جَبرَئيلَ وقالَ لَهُ : أدرِك عَبدي ، فَجاءَهُ فَلَقِيَهُ فِي الهَواءِ ، فَقالَ : كَلِّفني ما بَدا لَكَ فَقَد بَعَثَنِي اللّه ُ لِنُصرَتِكَ .
فَقالَ : بَل حَسبِيَ اللّه ُ ونِعمَ الوَكيلُ ، إنّي لا أسأَلُ غَيرَهُ ، ولا حاجَةَ لي إلّا إلَيهِ ، فَسمّاهُ خَليلَهُ أي فَقيرَهُ ومُحتاجَهُ والمُنقَطِعَ إلَيهِ عَمَّن سِواهُ .
وإذا جُعِلَ مَعنى ذلِكَ مِنَ الخُلَّةِ [العالِم] ، وهُوَ أنَّهُ قَد تَخَلَّلَ مَعانِيَهُ ، ووَقَفَ عَلى أسرارٍ لَم يَقِف عَلَيها غَيرُهُ ، كانَ مَعناهُ العالِمَ بِهِ وبِاُمورِهِ ، ولا يوجِبُ ذلِكَ تَشبيهَ اللّه ِ بِخَلقِهِ ، ألا تَرَونَ أنَّهُ إذا لَم يَنقَطِع إلَيهِ لَم يَكُن خَليلَهُ ؟ وإذا لَم يَعلَم بِأَسرارِهِ لَم يَكُن خَليلَهُ ؟ وأنَّ مَن يَلِدُهُ الرَّجُلُ وإن أهانَهُ وأقصاهُ لَم يَخرُج [بِهِ ]عَن أن يَكونَ وَلَدَهُ ، لِأَنَّ مَعنَى الوِلادَةِ قائِمٌ بِهِ ؟
ثُمَّ إن وَجَبَ ـ لِأَ نَّهُ قالَ لِاءِبراهيمَ خَليلي ـ أن تَقيسوا أنتُم فَتَقولوا : إنَّ عيسى ابنُهُ ، وَجَبَ أيضا كَذلِكَ أن تَقولوا لِموسى إنَّهُ ابنُهُ ، فَإِنَّ الَّذي مَعَهُ مِنَ المُعجِزاتِ لَم يَكُن بِدونِ ما كانَ مَعَ عيسى ، فَقولوا : إنَّ موسى أيضا ابنُهُ ، وأن يَجوزَ أن تَقولوا عَلى هذَا المَعنى : إنَّهُ شَيخُهُ وسَيِّدُهُ وعَمُّهُ ورَئيسُهُ وأميرُهُ كَما قَد ذَكَرتُهُ لِليَهودِ .
فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ : وفِي الكُتُبِ المُنزَلَةِ أنَّ عيسى قالَ : «أذهَبُ إلى أبي» .
فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : فَإِن كُنتُم بِذلِكَ الكِتابِ تَعمَلونَ فَإِنَّ فيهِ : «أذهَبُ إلى أبي وأبيكُم» فَقولوا : إنّ جَميعَ الَّذينَ خاطَبَهُم عيسى كانوا أبناءَ اللّه ِ ، كَما كانَ عيسَى ابنَهُ مِنَ الوَجهِ الَّذي كانَ عيسَى ابنَهُ ، ثُمَّ إنَّ ما في هذَا الكِتابِ يُبطِلُ عَلَيكُم هذَا الَّذي زَعَمتُم أنَّ عيسى مِن جِهَةِ الاِختِصاصِ كانَ ابنا لَهُ ، لِأَنَّكُم قُلتُم : إنَّما قُلنا : إنَّهُ ابنُهُ لِأَ نَّهُ اختَصَّهُ بِما لَم يَختَصَّ بِهِ غَيرَهُ ، وأنتُم تَعلَمونَ أنَّ الَّذي خَصَّ بِهِ عيسى لَم يَخُصَّ بِهِ هؤُلاءِ القَومَ الَّذينَ قالَ لَهُم عيسى : «أذهَبُ إلى أبي وأبيكُم» ، فَبَطَلَ أن يَكونَ الاِختِصاصُ لِعيسى ، لِأَ نَّهُ قَد ثَبَتَ عِندَكُم بِقولِ عيسى لِمَن لَم يَكُن لَهُ مِثلُ اختِصاصِ عيسى ، وأنتُم إنَّما حَكَيتُم لَفظَةَ عيسى وتَأَوَّلتُموها عَلى غَيرِ وَجهِها ، لِأَ نَّهُ إذا قالَ : «أبي وأبيكُم» ، فَقَد أرادَ غَيرَ ما ذَهَبتُم إلَيهِ ونَحَلتُموهُ ، وما يُدريكُم لَعَلَّهُ عَنى أذهَبُ إلى آدَمَ ، أو إلى نوحٍ ، وإنَّ اللّه َ يَرفَعُني إلَيهِم ويَجمَعُني مَعَهُم ، وآدَمُ أبي وأبوكُم ، وكَذلِكَ نوحٌ ، بَل ما أرادَ غَيرَ هذا .
قالَ : فَسَكَتَ النَّصارى وقالوا : ما رَأَينا كَاليَومِ مُجادِلاً ولا مُخاصِما مِثلَكَ وسَنَنظُرُ في اُمورِنا .
ثُمَّ أقبَلَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله عَلَى الدَّهرِيَّةِ فَقالَ : وأنتُم فَمَا الَّذي دَعاكُم إلَى القَولِ بِأَنَّ الأَشياءَ لا بُدُوَّ لَها وهِيَ دائِمَةٌ لَم تَزَل ولا تَزالُ ؟
فَقالوا : لِأَنّا لا نَحكُمُ إلّا بِما نُشاهِدُ ، ولَم نَجِد لِلأَشياءِ حَدَثا ، فَحَكَمنا بِأَنّها لَم تَزَل ، ولَم نَجِد لَهَا انقِضاءً وفَناءً ، فَحَكَمنا بِأَنَّها لا تَزالُ .
فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : أفَوَجَدتُم لَها قِدَما؟ أم وَجَدتُم لَها بَقاءً أبَدَ الآبِدِ؟ فَإِن قُلتُم : إنَّكُم وَجَدتُم ذلِكَ ، أنهَضتُم لِأَنفُسِكُم أنَّكُم لَم تَزالوا عَلى هَيئَتِكُم وعُقولِكُم بِلا نِهايَةٍ ، ولا تَزالونَ كَذلِكَ ، ولَئِن قُلتُم هذا ، دَفَعتُمُ العِيانَ وكَذَّبَكُمُ العالَمونَ الَّذينَ يُشاهِدونَكُم .
قالوا : بَل لَم نُشاهِد لَها قِدَما ، ولا بَقاءً أبَدَ الآبِدِ .
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : فَلِمَ صِرتُم بِأَن تَحكُموا بِالقِدَمِ وَالبَقاءِ دائِما ، لِأَنَّكُم لَم تُشاهِدوا حُدوثَها ، وَانقِضاؤُها أولى مِن تارِكِ التَّمييزِ لَها مِثلِكُم ، فَيَحكُمُ لَها بِالحُدوثِ وَالاِنقِضاءِ وَالاِنقِطاعِ ، لِأَ نَّهُ لَم يُشاهِد لَها قِدَما ، ولا بَقاءً أبَدَ الآبِدِ .
أوَلَستُم تُشاهِدونَ اللَّيلَ وَالنَّهارَ و[أنَّ ]أحَدَهُما بَعدَ الآخَرِ ؟
فَقالوا : نَعَم .
فَقالَ : أتَرَونَهُما لَم يَزالا ولا يَزالانِ ؟
فَقالوا : نَعَم .
فَقالَ : أفَيَجوزُ عِندَكُمُ اجتِماعُ اللَّيلِ وَالنَّهارِ ؟
فَقالوا : لا .
فَقالَ صلى الله عليه و آله : فَإِذا يَنقَطِعُ أحَدُهُما عَنِ الآخَرِ ، فَيَسبِقُ أحَدُهُما ، ويَكونُ الثّاني جارِيا بَعدَهُ .
قالوا : كَذلِكَ هُوَ .
فَقالَ : قَد حَكَمتُم بِحُدوثِ ما تَقَدَّمَ مِن لَيلٍ ونَهارٍ لَم تُشاهِدوهُما ، لا تُنكِروا للّه ِِ قُدرَةً .
ثُمَّ قالَ صلى الله عليه و آله : أتَقولونَ ما قَبلَكُم مِنَ اللَّيلِ وَالنَّهارِ مُتَناهٍ أم غَيرُ مُتناهٍ ؟ فَإِن قُلتُم : غَيرُ مُتَناهٍ ، فَكَيفَ وَصَلَ إلَيكُم آخَرُ بِلا نِهايَةٍ لِأَوَّلِهِ ؟ وإن قُلتُم : إنَّهُ مُتَناهٍ ، فَقَد كانَ ولا شَيءَ مِنهُما .
قالوا : نَعَم .
قالَ لَهُم : أقُلتُم : إنَّ العالَمَ قَديمٌ غَيرُ مُحدَثٍ ، وأنتُم عارِفونَ بِمَعنى ما أقرَرتُم بِهِ ، وبِمَعنى ما جَحَدتُموهُ ؟
قالوا : نَعَم .
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : فَهذَا الَّذي تُشاهِدونَهُ مِنَ الأَشياءِ بَعضِها إلى بَعضٍ يَفتَقِرُ ، لِأَ نَّهُ لا قِوامَ لِلبَعضِ إلّا بِما يَتَّصِلُ بِهِ . ألا تَرَى البِناءَ مُحتاجا بَعضَ أجزائِهِ إلى بَعضٍ وإلّا لَم يَتَّسِق ، ولَم يُستَحكَم ، وكَذلِكَ سائِرُ ما تَرَونَ .
وقالَ صلى الله عليه و آله : فَإِذا كانَ هذَا المُحتاجُ ـ بَعضُهُ إلى بَعضٍ لِقُوَّتِهِ وتَمامِهِ ـ هُوَ القَديمُ ، فَأَخبِروني أن لَو كانَ مُحدَثا ، كَيفَ كانَ يَكونُ ؟ وماذا كانَت تَكونُ صِفَتُهُ ؟
قالَ : فَبُهِتوا وعَلِموا أنَّهُم لا يَجِدونَ لِلمُحدَثِ صِفَةً يَصِفونَهُ بِها إلّا وهِيَ مَوجودَةٌ في هذَا الَّذي زَعَموا أنَّهُ قَديمٌ ، فَوَجَموا ۱ وقالوا : سَنَنظُرُ في أمرِنا .
ثُمَّ أقبَلَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله عَلَى الثَّنَوِيَّةِ ـ الَّذين قالوا : النّورُ وَالظُّلمَةُ هُمَا المُدَبِّرانِ ـ فَقالَ : وأنتُم فَمَا الَّذي دَعاكُم إلى ما قُلتُموهُ مِن هذا ؟
فَقالوا : لِأَنّا وَجَدنَا العالَمَ صِنفَينِ : خَيرا وشَرّا ، ووَجَدنَا الخَيرَ ضِدّا لِلشَّرِّ ، فَأَنكَرنا أن يَكونَ فاعِلٌ واحِدٌ يَفعَلُ الشَّيءَ وضِدَّهُ ، بَل لِكُلِّ واحِدٍ مِنهُما فاعِلٌ ، ألا تَرى أنَّ الثَّلجَ مُحالٌ أن يَسخُنَ ، كَما أنَّ النّارَ مُحالٌ أن تَبرَدَ ، فَأَثبَتنا لِذلِكَ صانِعَينِ قَديمَينِ : ظُلمَةً ونورا .
فَقالَ لَهُم رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : أفَلَستُم قَد وَجَدتُم سَوادا وبَياضا وحُمرَةً وصُفرَةً وخُضرَةً وزُرقةً ؟ وكُلُّ واحِدَةٍ ضِدٌّ لِسائِرِها ، لِاستِحالَةِ اجتِماعِ اثنَينِ مِنها في مَحَلٍّ واحِدٍ ، كَما كانَ الحَرُّ والبَردُ ضِدَّينِ لِاستِحالَةِ اجتِماعِهِما في مَحَلٍّ واحِدٍ ؟
قالوا : نَعَم .
قالَ : فَهَلّا أثبَتُّم بِعَدَدِ كُلِّ لَونٍ صانِعا قَديما ، لِيَكونَ فاعِلُ كُلٍّ ضِدٍّ مِن هذِهِ الأَلوانِ غَيرَ فاعِلِ الضِّدِّ الآخَرِ ؟! قالَ : فَسَكَتوا .
ثُمَّ قالَ : وكَيفَ اختَلَطَ النُّورُ وَالظُّلمَةُ ، وهذا مِن طَبعِهِ الصُّعودُ وهذِهِ مِن طَبعِهَا النُّزولُ ؟ أرَأَيتُم لَو أنَّ رَجُلاً أخَذَ شَرقا يَمشي إلَيهِ والآخَرُ غَربا ، أكانَ يَجوزُ عِندَكُم أن يَلتَقِيا ما داما سائِرَينِ عَلى وُجوهِهِما ؟
قالوا : لا .
قالَ : فَوَجَبَ أن لا يَختَلِطَ النّورُ وَالظُّلمَةُ ، لِذَهابِ كُلِّ واحِدٍ مِنهُما في غَيرِ جِهَةِ الآخَرِ ، فَكَيفَ حَدَثَ هذَا العالَمُ مِنِ امتِزاجِ ما هُوَ مُحالٌ أن يَمتَزِجَ ؟ بَل هُما مُدَبِّرانِ جَميعا مَخلوقانِ ؟
فَقالوا : سَنَنظُرُ في اُمورِنا .
ثُمَّ أقبَلَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله عَلى مُشرِكِي العَرَبِ فَقالَ : وأنتُم فَلِمَ عَبَدتُمُ الأَصنامَ مِن دونِ اللّه ِ ؟
فَقالوا : نَتَقَرَّبُ بِذلِكَ إلَى اللّه ِ تَعالى .
فَقالَ لَهُم : أوَهِيَ سامِعَةٌ مُطيعَةٌ لِرَبِّها ، عابِدَةٌ لَهُ ، حَتّى تَتَقَرَّبوا بِتَعظِيمِها إلَى اللّه ِ ؟
قالوا : لا .
قالَ : فَأَنتُمُ الَّذينَ نَحَتُّموها بِأَيديكُم ؟
قالوا : نَعَم . قالَ : فَلَئِن تَعبُدُكُم هِيَ ـ لَو كانَ تَجوزُ مِنهَا العِبادَةُ ـ أحرى مِن أن تَعبُدوها! إذا لَم يَكُن أمَرَكُم بِتَعظيمِها ، مَن هُوَ العارِفُ بِمَصالِحِكُم وعَواقِبِكُم وَالحَكيمُ فيما يُكَلِّفُكُم ؟!
قالَ : فَلَمّا قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله هذَا القَولَ اختَلَفوا ، فَقالَ بَعضُهُم : إنَّ اللّه َ قَد حَلَّ في هَياكِلِ رِجالٍ كانوا عَلى هذِهِ الصُّوَرِ فَصَوَّرنا هذِهِ الصُّوَرَ ، نُعَظِّمُها لِتَعظيمِنا تِلكَ الصُّوَرَ الَّتي حَلَّ فيها رَبُّنا .
وقالَ آخَرونَ مِنهُم : إنَّ هذِهِ صُوَرُ أقوامٍ سَلَفوا ، كانوا مُطيعينَ للّه ِِ قَبلَنا فَمَثَّلنا صُوَرَهُم وعَبَدناها تَعظيما للّه ِ .
وقالَ آخَرونَ مِنهُم : إنَّ اللّه َ لَمّا خَلَقَ آدَمَ ، وأمَرَ المَلائِكَةَ بِالسُّجودِ لَهُ فَسَجَدوهُ تَقَرُّبا بِاللّه ِ ، كُنّا نَحنُ أحَقَّ بِالسُّجودِ لِادَمَ مِنَ المَلائِكَةِ ، فَفاتَنا ذلِكَ ، فَصَوَّرنا صورَتَهُ فَسَجَدنا لَها تَقَرُّبا إلَى اللّه ِ ، كَما تَقَرَّبَتِ المَلائِكَةُ بِالسُّجودِ لِادَمَ إلَى اللّه ِ تَعالى ، وكَما اُمِرتُم بِالسُّجودِ ـ بِزَعمِكُم ـ إلى جِهَةِ «مَكَّةَ» فَفَعَلتُم ، ثُمَّ نَصَبتُم في غَيرِ ذلِكَ البَلَدِ بِأَيديكُم مَحاريبَ سَجَدتُم إلَيها وقَصَدتُمُ الكَعبَةَ لا مَحاريبَكُم ، وقَصدُكُم بِالكَعبَةِ إلَى اللّه ِ عز و جل لا إلَيها .
فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : أخطَأتُمُ الطَّريقَ وضَلَلتُم ، أمّا أنتُم ـ وهُوَ صلى الله عليه و آله يُخاطِبُ الَّذينَ قالوا : إنَّ اللّه َ يَحِلُّ في هَياكِلِ رِجالٍ كانوا عَلى هذِهِ الصُّوَرِ الَّتي صَوَّرناها ، فَصَوَّرنا هذِهِ الصُّوَرَ نُعَظِّمُها لِتَعظيمِنا لِتِلكَ الصُّوَرِ الَّتي حَلَّ فيها رَبُّنا ـ فَقَد وَصَفتُم رَبَّكُم بِصِفَةِ المَخلوقاتِ ، أوَيَحِلُّ رَبُّكُم في شَيءٍ حَتّى يُحيطَ بِهِ ذلِكَ الشَّيءُ ؟! فَأَيُّ فَرقٍ بَينَهُ إذا وبَينَ سائِرِ ما يَحِلُّ فيهِ مِن لَونِهِ وطَعمِهِ ورائِحَتِهِ ولينِهِ وخُشونَتِهِ وثِقلِهِ وخِفَّتِهِ ؟ ولِمَ صارَ هذَا المَحلولُ فيهِ مُحدَثا وذلِكَ قَديما ، دونَ أن يَكونَ ذلِكَ مُحدَثا وهذا قَديما ، وكَيفَ يَحتاجُ إلَى المَحالِ مَن لَم يَزَل قَبلَ المَحالِ ، وهُوَ عز و جل لا يَزالُ كَما لَم يَزَل ؟ وإذا وَصَفتُموهُ بِصِفَةِ المُحدَثاتِ فِي الحُلولِ ، فَقَد لَزِمَكُم أن تَصِفوهُ بِالزَّوالِ [وَالحُدوثِ] ! وإذا وَصَفتُموهُ بِالزَّوالِ وَالحُدوثِ ، وَصَفتُموهُ بِالفَناءِ! لِأَنَّ ذلِكَ أجمَعُ مِن صِفاتِ الحالِّ وَالمَحلولِ فيهِ ، وجَميعُ ذلِكَ يُغَيِّرُ الذّاتَ ، فَإِن كانَ لَم يَتَغَيَّر ذاتُ الباري تَعالى بِحُلولِهِ في شَيءٍ ، جازَ أن لا يَتَغَيَّرَ بِأَن يَتَحَرَّكَ ويَسكُنَ ويَسوَدَّ ويَبيَضَّ ويَحمَرَّ ويَصفَرَّ ، وتَحِلَّهُ الصِّفاتُ الَّتيتَتَعاقَبُ عَلَى المَوصوفِ بِها ، حَتّى يكونَ فيهِ جَميعُ صِفاتِ المُحدَثينَ ، ويَكون مُحدَثا ـ عَزَّ اللّه َ تَعالى عَن ذلِكَ .
ثُمَّ قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : فَإِذا بَطَلَ ما ظَنَنتُموهُ مِن أنَّ اللّه َ يَحِلُّ في شَيءٍ ، فَقَد فَسَدَ ما بَنَيتُم عَلَيهِ قَولَكُم .
قالَ : فَسَكَتَ القَومُ وقالوا : سَنَنظُرُ في اُمورِنا .
ثُمَّ أقبَلَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله عَلَى الفَريقِ الثّاني فَقالَ [لَهُم] : أخبِرونا عَنكُم إذا عَبَدتُم صُوَرَ مَن كانَ يَعبُدُ اللّه َ فَسَجَدتُم لَهَا وصَلَّيتُم ، فَوَضَعتُمُ الوُجوهَ الكَريمَةَ عَلَى التُّرابِ ـ بِالسُّجودِ لَها ـ فَمَا الَّذي أبقَيتُم لِرَبِّ العالَمينَ ؟ أما عَلِمتُم أنَّ مِن حَقِّ مَن يَلزَمُ تَعظيمُهُ وعِبادَتُهُ أن لا يُساوى بِهِ عَبدُهُ ؟ أرَأَيتُم مَلِكا أو عَظيما إذا ساوَيتُموهُ بِعَبيدِهِ فِي التَّعظيمِ وَالخُشوعِ وَالخُضوعِ ، أيَكونُ في ذلِكَ وَضعٌ مِن حَقِّ الكَبيرِ كَما يَكونُ زِيادَةٌ في تَعظيمِ الصَّغيرِ ؟
فَقالوا : نَعَم .
قالَ : أفَلا تَعلَمونَ أنَّكُم مِن حَيثُ تُعَظِّمونَ اللّه َ بِتَعظيمِ صُوَرِ عِبادِهِ المُطيعينَ لَهُ ، تَزرونَ عَلى رَبِّ العالَمينَ ؟
قالَ : فَسَكَتَ القَومُ بَعدَ أن قالوا : سَنَنظُرُ في اُمورِنا .
ثُمَّ قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله لِلفَريقِ الثّالِثِ : لَقَد ضَرَبتُم لَنا مَثَلاً ، وشَبَّهتُمونا بِأَنفُسِكُم ولَسنا سِواءً ، وذلِكَ أنّا عِبادُ اللّه ِ مَخلوقونَ مَربوبونَ ، نَأتَمِرُ لَهُ فيما أمَرَنا ، ونَنزَجِرُ عَمّا زَجَرَنا ، ونَعبُدُهُ مِن حَيثُ يُريدُهُ مِنّا ، فَإِذا أمَرَنا بِوَجهٍ مِنَ الوُجوهِ أطَعناهُ ، ولَم نَتَعَدَّ إلى غَيرِهِ مِمّا لَم يَأمُرنا [بِهِ] ، ولَم يَأذَن لَنا ، لِأَنّا لا نَدري لَعَلَّهُ إن أرادَ مِنَّا الأَوَّلَ فَهُوَ يَكرَهُ الثّانِيَ ، وقَد نَهانا أن نَتَقَدَّمَ بَينَ يَدَيهِ ، فَلَمّا أمَرَنا أن نَعبُدَهُ بِالتَّوَجُّهِ إلَى الكَعبَةِ أطَعناهُ ، ثُمَّ أمَرَنا بِعِبادَتِهِ بِالتَّوَجُّهِ نَحوَها في سائِرِ البُلدانِ الَّتي نَكونُ بِها فَأَطَعناهُ ، ولَم نَخرُج في شَيءٍ مِن ذلِكَ مِنِ اتِّباعِ أمرِهِ ، وَاللّه ُ عز و جل حَيثُ أمَرَ بِالسُّجودِ لِادَمَ لَم يَأمُر بِالسُّجودِ لِصورَتِهِ الَّتي هِيَ غَيرُهُ ، فَلَيسَ لَكُم أن تَقيسوا ذلِكَ عَلَيهِ ، لِأَنَّكُم لا تَدرونَ لَعَلَّهُ يَكرَهُ ما تَفعَلونَ إذ لَم يَأمُركُم بِهِ!
ثُمَّ قالَ لَهُم رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : أرَأَيتُم لَو أذِنَ لَكُم رَجُلٌ دُخولَ دارِهِ يَوما بِعَينِهِ ، ألَكُم أن تَدخُلوها بَعدَ ذلِكَ بِغَيرِ أمرِهِ ؟ أوَلَكُم أن تَدخُلوا دارا لَهُ اُخرى مِثلَها بِغَيرِ أمرِهِ ؟ أو وَهَبَ لَكُم رَجُلٌ ثَوبا مِن ثِيابِهِ ، أو عَبدا مِن عَبيدِهِ ، أو دابَّةً مِن دَوابِّهِ ، ألَكُم أن تَأخُذوا ذلِكَ ؟
قالوا : نَعَم .
قالَ : فَإِن لَم تَأخُذوهُ ألَكُم أخذُ آخَرَ مِثلِهِ ؟ قالوا : لا ، لِأَ نَّهُ لَم يَأذَن لَنا فِي الثّاني كَما أذِنَ فِي الأَوَّلِ .
قالَ صلى الله عليه و آله : فَأَخبِروني ، اللّه ُ أولى بِأَن لا يُتَقَدَّمَ عَلى مُلكِهِ بِغَيرِ أمرِهِ أو بَعضُ المَملوكينَ ؟
قالوا : بَلِ اللّه ُ أولى بِأَن لا يُتَصَرَّفُ في مُلكِهِ بِغَيرِ إذنِهِ .
قالَ : فَلِمَ فَعَلتُم ؟ ومَتى أمَرَكُم أن تَسجُدوا لِهذِهِ الصُّوَرِ ؟
قالَ : فَقالَ القَومُ : سَنَنظُرُ في اُمورِنا ، وسَكَتوا .
وقالَ الصّادِقُ عليه السلام : فَوَالَّذي بَعَثَهُ بِالحَقِّ نَبِيّا ما أتَت عَلى جَماعَتِهِم إلّا ثَلاثَةُ أيّامٍ حَتّى أتَوا رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله فَأَسلَموا ، وكانوا خَمسَةً وعِشرينَ رَجُلاً ، مِن كُلِّ فِرقَةٍ خَمسَةٌ . وقالوا : ما رَأَينا مِثلَ حُجَّتِكَ يا مُحَمَّدُ ، نَشهَدُ أَنَّكَ رَسولُ اللّه ِ . ۲

1. الوُجوم : السكوت على غيظ (لسان العرب : ج ۱۲ ص ۶۳۰) .

2. الاحتجاج : ج ۱ ص ۲۷ ح ۲۰ ، بحار الأنوار : ج ۹ ص ۲۵۷ ح ۱ .

  • نام منبع :
    حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد چهارم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعي از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    14
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    01/01/1386
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 6423
صفحه از 568
پرینت  ارسال به