۵۳۵۱.المناقب ، ابن شهرآشوبـ به نقل از عبد اللّه بن شيبه ، از پدرش ـ: پيامبر صلى الله عليه و آله به نمازى فرا خوانده شد، در حالى كه حسن عليه السلام در آغوش ايشان بود . پيامبر صلى الله عليه و آله او را مقابل خود بر زمين گذاشت و نماز خوانْد . وقتى به سجده رفت ، سجده را طولانى كرد . از ميان مردم ، من سرم را بلند كردم . در آن هنگام ، حسن عليه السلام روى شانه پيامبر خدا بود. وقتى سلامِ نماز را داد ، مردم به ايشان گفتند : اى پيامبر خدا! در نمازت سجده اى به جاى آوردى كه معمولاً اين گونه سجده نمى كردى . گويا به شما وحى مى شد .
ايشان فرمود : «به من وحى نشد ؛ ليكن فرزندم بر شانه من بود و من ، خوش نداشتم او را به شتاب بيندازم، تا اين كه خودش پايين بيايد» .
و در روايت عبد اللّه بن شدّاد آمده است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «فرزندم بر دوش من سوار شد و خوش نداشتم او را به شتاب بيندازم، تا اين كه نيازش را برآورده كُند» .
۸ / ۱۱
كودكى كردن با كودك و بازى با او
۵۳۵۲.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :نزد هر كس كودكى هست ، بايد با او كودكى كند . ۱
۵۳۵۳.كنز العمّالـ به نقل از اَ نَس ـ: پيامبر خدا با [دخترْخوانده اش] زينب دختر امّ سلمه، بازى مى كرد و پى در پى مى فرمود : «اى زينب كوچولو ، اى زينب كوچولو!» .
۵۳۵۴.سنن ابن ماجةـ به نقل از سعيد بن ابى راشد ـ: يعلى بن مرّه ، اين حديث را نقل كرد كه همراه پيامبر خدا به سوى ميهمانى اى كه دعوت شده بودند ، حركت كردند كه ديدند حسين عليه السلام در كوچه اى بازى مى كند .
پيامبر صلى الله عليه و آله جلوى گروه آمد و دستان خود را باز كرد ؛ ولى پسر (حسين عليه السلام ) به اين سو و آن سو فرار مى كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله او را مى خندانْد تا او را گرفت . يكى از دستان خود را زير چانه او قرار داد و ديگرى را پشت سرش و او را بوسيد و فرمود : «حسين ، از من است و من ، از حسينم . خداوند ، كسى كه حسين را دوست دارد ، دوست مى دارد . حسين ، سِبطى از اَسباط است» .