۵۳۴۹.المناقب ، ابن شهرآشوبـ به نقل از ليث بن سعد ـ: روزى پيامبر صلى الله عليه و آله با گروهى نماز مى خواند و حسين عليه السلام كه خردسال بود ، در كنار ايشان قرار داشت . هر گاه پيامبر خدا به سجده مى رفت ، حسين عليه السلام مى آمد و بر دوش ايشان ، سوار مى شد . سپس ، پاهايش را تكان مى داد و مى گفت : هِى ، هِى !
وقتى پيامبر خدا مى خواست سر بردارد ، او را مى گرفت و كنار خود مى گذاشت . وقتى [دوباره ]سجده مى رفت ، بر پشت پيامبر صلى الله عليه و آله برمى گشت و مى گفت : هِى ، هِى!
اين كار را همچنان ادامه داد تا اين كه پيامبر خدا ، از نماز فارغ شد . در اين هنگام ، يك نفر يهودى گفت : اى محمّد! شما با فرزندان خود به گونه اى عمل مى كنيد كه ما نمى كنيم .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «بدان كه اگر به خدا و پيامبرش ايمان مى آورديد ، حتما با كودكان ، مهربان مى شديد» .
گفت : من به خدا و پيامبر او ايمان مى آورم .
او مسلمان شد ؛ چون كرامت ايشان را با همه عظمت مقامش مشاهده كرد .
۵۳۵۰.المستدرك على الصحيحينـ به نقل از يعلى عامرى ـ: او (يعلى) همراه پيامبر خدا به سوى محلّ ميهمانى اى كه دعوت شده بودند ، حركت كرد . در حالى كه پيامبر خدا ، جلوى گروه حركت مى كرد، حسين عليه السلام [را ديد كه] با پسرها بازى مى كرد . پيامبر خدا خواست او را بگيرد ؛ ولى كودك ، گاهى به اين سو فرار مى كرد و گاهى به آن سو . پيامبر خدا ، او را مى خندانْد تا اين كه او را گرفت . يكى از دستانش را زير گردن او گذاشت و دست ديگر را زير چانه او و دهانش را بر دهان او گذاشت و او را مى بوسيد .
پس فرمود : «حسين ، از من است و من ، از حسينم . خداوند ، كسى كه حسين را دوست مى دارد ، دوست دارد . حسين، سبطى ۱ از اَسباط است» .