حديث
۵۱۱۰.صحيح البخارىـ به نقل از عايشه ـ: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخنى مى گفت، اگر كسى آن را مى شمُرد ، مى توانست آن را بشمارد.
۵۱۱۱.مسند ابن حنبلـ به نقل از عايشه ـ: پيامبر خدا ، به سانِ شما ، پشتِ سر هم سخن نمى گفت . وقتى سخنى مى گفت ، بين آن ، چنان فاصله مى انداخت كه هر كس مى شنيد ، به خاطر مى سپرد.
۵۱۱۲.سنن أبى داوودـ به نقل از عايشه ـ: گفتار پيامبر خدا ، گفتارى با فاصله [و آشكار ]بود ، كه هر كس آن را مى شنيد ، مى فهميد.
۵۱۱۳.امام حسن عليه السلامـ به نقل از هند بن ابى هاله تميمى ، كه توصيف كننده زيبايى پيامبر صلى الله عليه و آله بود ـ: پيامبر خدا ... به تمام جوامع كَلِم (گفتارهاى جامع) ، آشكارا سخن مى گفت ، بى آن كه در آن ، فزونى يا كاستى باشد.
۷ / ۴
اشاره در آن جا كه صراحت ، روا نباشد
۵۱۱۴.سنن أبى داوودـ به نقل از عايشه ـ: هر گاه چيزى (سخن ناروايى) از فردى به پيامبر خدا مى رسيد ، نمى فرمود : «فلانى را چه شده كه [چنين ]مى گويد ؟!» ؛ بلكه مى فرمود : «مردم را چه شده كه چنين و چنان مى گويند؟!» .
۵۱۱۵.المعجم الكبيرـ به نقل از خوّات بن جُبَير ـ: به همراه پيامبر خدا در منطقه مرَّ الظَّهران، فرود آمديم . من از چادرم خارج شدم . ناگهان ، زنانى را ديدم كه با يكديگر سخن مى گويند . از گفتگوى آنان خوشم آمد . به خيمه باز گشتم و جامه دانم را بيرون آوردم و از ميان آن ، جامه اى بيرون آورده ، پوشيدم و آمدم با آن زنان نشستم. در اين هنگام ، پيامبر خدا از خيمه خود خارج شد و فرمود : «اى ابو عبد اللّه ! براى چه با زنان نشسته اى؟».
چون پيامبر خدا را ديدم ، دستپاچه شدم و خود را باختم . گفتم : اى پيامبر خدا! شترم گريخته و به دنبال ريسمان او هستم ... . پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و وضو ساخت و در حالى كه آب از محاسن ايشان برسينه اش جارى بود ـ يا گفت : آب از محاسن ايشان بر سينه اش مى چكيد ـ ، برگشت و فرمود : «اى ابو عبد اللّه ! سرانجام گريختن شترت چه شد؟» .
آن گاه ، كوچ كرديم. پيامبر صلى الله عليه و آله در راه ، هر گاه به من بر مى خورد ، مى فرمود : «سلام بر تو ، اى ابو عبد اللّه ! سرانجام گريختن آن شتر چه شد؟» .
وقتى اين [ برخورد] را ديدم ، به سوى مدينه شتاب كردم و از رفتن به مسجد و همنشينى با پيامبر صلى الله عليه و آله اجتناب كردم. پس از مدّتى با استفاده از يك ساعتِ خلوت مسجد ، وارد مسجد شدم و براى نماز خواندن ايستادم . ناگهان ، پيامبر خدا از يكى از اتاق هاى خود خارج شد و دو ركعت ، نمازِ كوتاه خواند . من به اميد آن كه ايشان برود و مرا تنها بگذارد ، نماز را طولانى كردم . فرمود : «اى ابو عبد اللّه ! هر قدر كه مى خواهى ، نمازت را طولانى كن كه من تا نماز را تمام كنى ، همچنان خواهم ايستاد».
با خود گفتم : به خدا سوگند ، پيش پيامبر خدا عذر خواهم خواست و ايشان را راحت مى كنم. از اين رو ، هنگامى كه فرمود : «سلام بر تو ، اى ابو عبد اللّه ! سرانجام گريختن شترت چه شد؟» ، گفتم : سوگند به آن كه تو را به حق به رسالت برانگيخت ، آن شتر ، از زمان تمكين ، نگريخته است.
آن گاه [پيامبر خدا] سه بار فرمود : «خدا تو را رحمت كند!» و ديگر ، هرگز به آن ماجرا اشاره نكرد .