429
حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد دهم

۸۲۸۹.المستدرك على الصحيحينـ به نقل از عبد الرحمان بن عوف ـ: براى هيچ كس فرزندى زاده نمى شد ، مگر آن كه او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آوردند و ايشان ، برايش دعا مى كرد . مروان بن حَكَم را كه نزد ايشان آوردند ، فرمود : «وَزَغ ، پسر وَزَغ، ملعون ، پسر ملعون!» .

۸۲۹۰.الكافىـ به نقل از زُراره ، از امام باقر عليه السلام ـ: چون مروان زاده شد ، او را نزد پيامبر خدا فرستادند تا برايش دعا كند. اين كار را توسّط عايشه كردند. وقتى عايشه او را نزديك پيامبر صلى الله عليه و آله بُرد، ايشان فرمود : «اين وَزَغ پسر وَزَغ را از نزد من بيرون ببريد».
زراره گفت : يقين دارم كه امام باقر عليه السلام فرمود : «و [پيامبر خدا] او را لعنت كرد» .

۱۸ / ۱۱

معاوية بن ابى سفيان و پدرش ۱

۸۲۹۱.معانى الأخبارـ به نقل از عدى بن ثابت ، از براء بن عازب ـ: ابو سفيان مى آمد و معاويه به دنبالش حركت مى كرد . پيامبر خدا گفت : «بار خدايا! دنباله رو و دنباله رو شونده را لعنت كن . بار خدايا! بويژه اُقَيعِس ۲ را» .
پس براء به پدرش گفت : اُقَيعِس كيست؟
گفت : معاويه .

۸۲۹۲.صحيح مسلمـ به نقل از ابن عبّاس ـ: با كودكان ، سرگرم بازى بودم كه پيامبر خدا آمد . من ، پشت در پنهان شدم . ايشان آمد و با دستش بر ميان دو شانه ام ضربه اى زد و فرمود : «برو و معاويه را برايم صدا بزن» .
من ، رفتم و برگشتم و گفتم : او مشغولِ خوردن است .
ايشان ، دوباره به من فرمود : «برو و معاويه را نزد من بخوان» .
من ، رفتم و دوباره آمدم و گفتم : هنوز مى خورَد .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «خداوند ، شكمش را سير نكند!». ۳

1.ر . ك : ص ۵۳۰ (معاوية بن ابى سفيان) .

2.مصغّر «اَقْعَس» ، به معناى سينه گوژ، سينه قوزى ؛ كسى كه سينه اش برآمده و پشتش فرو رفته باشد .

3.در الدرّ المنثور (ج ۸ ص ۱۶۸) به نقل از ابن ابى شيبه ، از شعبى آمده است : معاويه ، پس از آن كه شكمش گُنده و گوشتالود شد، نشسته خطبه مى خواند . در بحارالأنوار (ج ۳۳ ص ۲۱۷) به نقل از الغارات ، از انس بن مالك آمده است : از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمايد : «به زودى ، مردى از امّت من بر مردم مسلّط خواهد شد كه شكمى گُنده و حلقومى گشاده دارد و هر چه مى خورَد ، سير نمى شود و گناه جنّ و اِنس را بر دوش مى كشد و روزى در پىِ حكومت بر مى آيد . پس اگر او را ديديد ، شكمش را بِدَريد» . در المناقب خوارزمى (ص ۱۱ ح ۱) آمده است : ابو عبد الرحمان احمد بن شعيب ، معروف به حافظ نَسايى (م ۳۰۳ ق)، يكى از نويسندگان صحاح و سنن، در اواخر عمرش مصر را ترك كرد و در شهر دمشق ، اقامت گزيد. وى ديد كه بسيارى از مردم آن ديار ، از امام [على عليه السلام ] ، منحرف گشته اند. از اين رو ، به نشر مناقب و فضايل ايشان پرداخت و سخنرانى هاى پياپى ، در فضايل وصى ايراد كرد. زمانى كه از تأليف و نشر كتابش فراغت يافت، از او درباره معاويه و فضايلى كه از وى روايت مى شود ، سؤال كردند. گفت : آيا معاويه از اين كه همتاى ديگران باشد ، راضى نمى شود و حتما بايد برترى داده شود؟! به روايتى ديگر گفت : من براى او فضيلتى جز «خداوند ، شكمش را سير نكند!» نمى شناسم . پس مردم بر او هجوم بردند و با لگد به جانش افتادند و به بيضه هايش لگد كوفتند و از مسجد ، بيرونش كردند. او گفت : مرا به مكّه ببريد. او را به مكّه بُردند و در آن جا بر اثر همان لگدهايى كه خورده بود، درگذشت .


حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد دهم
428

۸۲۸۹.المستدرك على الصحيحين عن عبدالرحمن بن عوف :كانَ لا يولَدُ لِأَحَدٍ مَولودٌ إلّا أتى بِهِ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله فَدَعا لَهُ ، فَاُدخِلَ عَلَيهِ مَروانُ بنُ الحَكَمِ فَقالَ : هُوَ الوَزَغُ ابنُ الوَزَغِ ، المَلعونُ ابنُ المَلعونِ ! ۱

۸۲۹۰.الكافي عن زرارة عن الإمام الباقر عليه السلام :لَمّا وُلِدَ مَروانُ عَرَضوا بِهِ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله أن يَدعُوَ لَهُ ، فَأَرسَلوا بِهِ إلى عائِشَةَ لِيَدعُوَ لَهُ ، فَلَمّا قَرَّبَتهُ مِنهُ قالَ : أخرِجوا عَنِّي الوَزَغَ ابنَ الوَزَغِ . قالَ زُرارَةُ : ولا أعلَمُ إلّا أنَّهُ قالَ : ولَعَنَهُ . ۲

۱۸ / ۱۱

مُعاوِيَةُ بنُ أبي سُفيانَ وأبوهُ

۸۲۹۱.معاني الأخبار عن عدي بن ثابت عن البراء بن عازب :أقبَلَ أبو سُفيانَ ومُعاوِيَةُ يَتبَعُهُ ، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله : اللّهُمَّ العَنِ التّابِعَ وَالمَتبوعَ ، اللّهُمَّ عَلَيكَ بِالاُقَيعِسِ .
قالَ ابنُ البَراءِ لِأَبيهِ : مَنِ الاُقَيعِسُ ؟ قالَ : مُعاوِيَةُ . ۳

۸۲۹۲.صحيح مسلم عن ابن عبّاس :كُنتُ ألعَبُ مَعَ الصِّبيانِ فَجاءَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَتَوارَيتُ خَلفَ بابٍ ، قالَ : فَجاءَ فَحَطَأَني ۴ حَطأَةً وقالَ : اِذهَب وَادعُ لي مُعاوِيَةَ . قالَ : فَجِئتُ فَقُلتُ : هُوَ يَأكُلُ . قالَ : ثُمَّ قالَ لي : اِذهَب فَادعُ لي مُعاوِيَةَ . قالَ : فَجِئتُ فَقُلتُ : هُوَ يَأكُلُ ، فَقالَ : لا أشبَعَ اللّهُ بَطنَهُ ! ۵

1.المستدرك على الصحيحين : ج ۴ ص ۵۲۶ ح ۸۴۷۷ ؛ بحار الأنوار : ج ۶۵ ص ۲۳۶ .

2.الكافي : ج ۸ ص ۲۳۸ ح ۳۲۴ ، بحارالأنوار : ج ۳۱ ص ۵۳۲ ح ۳۹ .

3.معاني الأخبار : ص ۳۴۵ ح ۱ ، بحار الأنوار : ج ۳۳ ص ۱۶۴ ح ۴۳۱ .

4.حَطَأه : دَفَعه بكفّه . وقيل : لا يكون الحَطْ ءُ إلّا ضربة بالكفّ بين الكتفين (النهاية : ج ۱ ص ۴۰۴ «حطا») .

5.صحيح مسلم : ج ۴ ص ۲۰۱۰ ح ۹۶ ؛ بحار الأنوار : ج ۳۳ ص ۲۱۷ نقلاً عن الغارات عن أنس بن مالك : «سمعت رسول اللّه يقول : سيظهر على الناس رجل من اُمّتي عظيم السرة واسع البلعوم يأكل ولا يشبع يحمل وزر الثقلين يطلب الإمارة يوما ، فإذا أدركتموه فأبقروا بطنه» . وفي المناقب للخوارزمي : ص ۱۱ ح ۱ ؛ «أبو عبدالرحمن أحمد بن شعيب المعروف بالحافظ النسائي المتوفّى عام ۳۰۳ ، أحد أصحاب الصحاح والسنن ، غادر مصر في اُخريات عمره نازلاً مدينة دمشق ، فوجد الكثير من أهلها منحرفين عن الإمام ، فأخذ ينشر مناقبه وفضائله فألقى محاضرات متواصلة في فضائل الوصي ، وبعد أن فرغ من تأليف كتابه ونشره ، سُئِلَ عن معاوية وما روي من فضائله ، فقال : أما يرضى معاوية أن يخرج رأسا برأس حتّى يفضّل ؟ وفي رواية اُخرى : لا أعرف له فضيلة إلّا «لا أشبع اللّه بطنه» فهجموا عليه يضربون بأرجلهم في خصييه حتّى أخرجوه من المسجد ، فقال : احملوني إلى مكّة فحُمل إليها وتوفّي بها حتّى مات بسبب ذلك الدوس» .

  • نام منبع :
    حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد دهم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعي از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    14
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    01/01/1386
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 6737
صفحه از 547
پرینت  ارسال به