۸۲۳۹.الخرائج و الجرائح :پيامبر خدا كسى را نزد مردى يهودى فرستاد و از او چيزى قرض خواست. آن يهودى قرض داد و سپس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت : مشكلتان حل شد؟
فرمود : «آرى».
[يهودى] گفت : از اين پس ، هر چه خواستيد ، پيغام دهيد تا برآورده شود و از درخواست چيزى خوددارى نورزيد .
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود : «خداوند، زيبايى ات را پايدار بدارد!».
آن يهودى، هشتاد سال عمر كرد و حتّى يك تار موى سفيد در سرش ديده نشد .
۱۶ / ۴۹
زن و شوهر
۸۲۴۰.دلائل النبوّة ، ابو نعيمـ به نقل از جابر ـ: پيامبر خدا با عمر بن خطّاب از بازار نَبطى ها گذشت . زنى آمد و گفت : اى پيامبر خدا! شوهرى دارم كه در خانه با من چونان زنان است ، در حالى كه من يك زن مسلمانم و آنچه را يك زن مسلمان دوست دارد ، من هم دوست دارم .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «او را نزد من بياور» .
زن ، شوهرش را آورد . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «اين همسرت چه مى گويد؟».
مرد به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : به آن خدايى كه تو را به حق فرستاده است ، هنوز سرم از غسل او خشك نشده است .
زن گفت : اى پيامبر خدا! يك بار در ماه؟!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «از او نفرت دارى؟».
زن گفت : آرى، به آن كه تو را به حق [به پيامبرى] مفتخر ساخت ، سوگند!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «سرتان را نزديك من بياوريد».
آن دو ، پيشانى خود را در برابر صورت پيامبر صلى الله عليه و آله نهادند. ايشان گفت : «بار خدايا! ميان اين دو ، الفت بينداز و اين دو را به يكديگر علاقه مند گردان» .
چند روز بعد از آن ، پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن دو گذشت . شوهر آن زن ، چَرمْدوز بود. [پيامبر صلى الله عليه و آله ]ديد آن زن ، قطعه چرمى را بر دوش خود ، حمل مى كند. [به عُمَر ]فرمود : «عمر! اين همان زنى نيست كه آن روز ، چنان گفت؟».
زن ، صداى پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيد و چرم را انداخت و پاى پيامبر صلى الله عليه و آله را بوسيد.
پيامبر خدا به او فرمود : «با شوهرت چگونه اى؟».
گفت : سوگند به آن كه تو را گرامى داشت، در دنيا او را از فرزندان و پدرم هم دوست تر مى دارم .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «گواهى مى دهم كه من پيامبر خدا هستم» .
عمر گفت : من نيز گواهى مى دهم كه تو ، پيامبر خدايى .