455
حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد یازدهم

۶ / ۳

حجّ پيامبر

۹۰۰۶.تهذيب الأحكامـ به نقل از معاوية بن عمّار ـ: امام صادق عليه السلام فرمود : «پيامبر خدا ، ده سال در مدينه ماند و حج نگزاردْ . سپس خداوند ، اين آيه را نازل فرمود : «ميان مردم ، اعلام حج كن تا مردم ، پياده و سوار بر هر مَركب لاغر ، و از هر راه دورى بيايند» . پس به [مناديان ]دستور داد با رساترين صدايشان اعلام كنند كه: «پيامبر خدا ، امسال به حج مى رود» .
اين را همه مردم مدينه و اهل جبال و باديه نشينان دانستند . پس گِرد آمدند . پيامبر صلى الله عليه و آله نيز حج گزارد . آنان ، تابع و منتظرِ فرمان بودند تا پيروى كنند ، يا اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله كارى بكند تا آنان نيز همان كار را انجام دهند . پيامبر صلى الله عليه و آله چهار روز از ذى قعده مانده ، [از مدينه] بيرون رفت . چون به «ذو الحُليفه» رسيد و ظهر شد ، غسل كرد و بيرون شد ، تا به مسجدى كه نزديكى «شجره» است، رسيد . نماز ظهر را در آن جا خواند و تصميم به «حجِّ اِفراد» گرفت . به راه افتاد ، تا به بَيداء رسيد ، نزديك ميل اوّل . مردم ، در دو رديف ، براى او صف كشيدند . لبّيكِ حجِّ اِفراد را گفت و شصت و شش يا شصت و چهار شتر به عنوان قربانى همراه آورد ، تا آن كه ساعات آخِر روز چهارم ذى حجّه به مكّه رسيد . هفت دور ، كعبه را طواف كرد و پشت مقام ابراهيم عليه السلام دو ركعتْ نماز خواند . سپس به طرف حجر الأسود بازگشت و بر آن ، دست كشيد . در آغاز طواف خود نيز آن را لمس كرده بود .
سپس فرمود : «صفا و مروه، از شعائر خدا هستند. از جايى آغاز كنيد كه خداوند ، آغاز كرده است» .
مسلمانان مى پنداشتند سعىِ ميان صفا و مروه ، از ساخته هاى مشركان است . خداوند متعال ، اين آيه را نازل فرمود : «صفا و مروه، از شعائر خداوند هستند . پس كسى كه به حج يا عمره مى رود ، اشكالى بر او نيست كه ميان آن دو را طواف كند» .
[پيامبر صلى الله عليه و آله ] سپس به صفا آمد و بر بالاى آن رفت و رو به رُكن يمانى نمود . خدا را حمد و ثنا گفت و دعا كرد ، به اندازه اى كه سوره بقره با آرامشْ خوانده شود . سپس به سوى مروه روان شد و در آن جا نيز به اندازه توقّف در صفا، ايستاد ، تا آن كه از سعى خود ، فارغ شد . در حالى كه بالاى مروه بود ، جبرئيل عليه السلام آمد و فرمان داد كه به مردم دستور دهد تا از اِحرام در آيند ، مگر آنان كه با خود ، قربانى آورده اند .
مردى گفت : آيا از احرام در آييم ، در حالى كه هنوز از عبادات خويش ، فراغت نيافته ايم؟!
فرمود : «آرى» .
چون پيامبر صلى الله عليه و آله پس از فراغت از سعى ، بر مروه ايستاد ، رو به مردم كرد و پس از حمد و ثناى خداوند ، فرمود : «اين، جبرئيل است ـ و با دست ، به پشت سرِ خود اشاره كرد ـ كه فرمانم مى دهد كه دستور دهم: هر كه قربانى همراه نياورده ، از اِحرام در آيد . اگر من نيز اين را پيش تر مى دانستم ، آن چنان مى كردم كه به شما دستور مى دهم ؛ ولى من ، قربانى همراه آورده ام و براى كسى كه قربانى آورده ، روا نيست كه از اِحرام در آيد ، تا آن كه قربانى به محلّ خود برسد» .
مردى از آن ميان گفت : آيا ما به عنوان حاجيان بيرون آييم ، در حالى كه از موهاى ما آب ۱ بچكد؟!
پيامبر خدا به او فرمود : «تو ، پس از اين، هرگز ايمان نخواهى آورد!».
سراقة بن مالك كِنانى گفت : اى پيامبر خدا! دينمان را به ما چنان بياموز كه گويى امروز آفريده شده ايم [و هيچ نمى دانيم] . اين كه فرمودى ، براى امسال است ، يا براى آينده هم هست؟
پيامبر خدا فرمود : «براى هميشه است ، تا روز قيامت» .
آن گاه، انگشتانش را در هم فرو بُرد و فرمود : «تا روز قيامت ، عمره را داخل حج كردم» .
على عليه السلام از يمن رسيد و بر پيامبر خدا ـ كه در مكّه بود ـ ، وارد شد. نزد فاطمه عليهاالسلامرفت، در حالى كه او از احرام در آمده بود و بوى خوش به مشام على عليه السلام رسيد و بر تن فاطمه عليهاالسلامجامه هاى رنگى ديد . گفت : اى فاطمه! اين ، چه كارى است؟
فاطمه عليهاالسلامگفت : پيامبر خدا ، چنين دستور داد.
على عليه السلام خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رفت ـ در حالى كه نسبت به فاطمه عليهاالسلامحالتِ سؤال و عتاب داشت ـ و گفت : اى پيامبر خدا! فاطمه را ديدم كه از احرام به در آمده و لباس هاى رنگى بر تن دارد .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «من، به مردم چنين دستور دادم. و تو ـ اى على ـ چگونه [و با چه نيّتى] احرام بستى؟».
گفت : اى پيامبر خدا! گفتم : مُحرِم مى شوم ، به همان نحو كه پيامبر خدا احرام بسته است .
ايشان فرمود : «پس مانند من، بر اِحرامت باقى بمان . تو در قربانىِ من ، شريك منى» .
پس پيامبر خدا و اصحابش، در مكّه در وادى شهر فرود آمدند و وارد خانه ها نشدند . چون روز تَرويَه (هشتم ذى حجّه) فرا رسيد ، هنگام ظهر به مردم دستور داد كه غسل كنند و براى حج ، مُحرِم شوند. و اين همان سخن خداوند است كه بر پيامبرش نازل فرمود: «از آيين ابراهيم ، پيروى كنيد» .
پيامبر خدا و اصحاب، با حالتِ احرام حجْ بيرون آمدند، تا آن كه به مِنا رسيدند. پيامبر صلى الله عليه و آله نماز ظهر ، عصر ، مغرب ، عشا و صبح را آن جا خواند . سپس اوّل روز [ـِ نهم] ، همراه مردم حركت كرد . قريش ، پيش تر، خودشان از مُزدَلِفه كوچ مى كردند و نمى گذاشتند ديگر مردم از آن جا كوچ كنند . پيامبر صلى الله عليه و آله آمد ، در حالى كه قريش اميد داشتند كه كوچ پيامبر صلى الله عليه و آله از همان جايى باشد كه آنان مى روند . خداوند ، اين آيه را بر پيامبرش نازل فرمود : «سپس از همان جا كوچ كنيد كه مردم ، كوچ مى كنند ، و از خداوند ، آمرزش بطلبيد» ؛ يعنى: ابراهيم و اسماعيل و اسحاق عليهم السلام و همه كسانى كه پس از آنان، از آن جا كوچ مى كردند .
قريش ، چون ديدند كه هودَج پيامبر صلى الله عليه و آله عبور كرد ، گويا چيزى در دلشان وارد شد ، به خاطر آن كه اميد داشتند پيامبر خدا ، از محلّ كوچ آنها ، كوچ كند [؛ولى نكرد] .
سرانجام به نَمِره رسيدند ، كه وادىِ عُرَنه است ، در مقابل اَراك. ۲ پيامبر صلى الله عليه و آله خيمه زد . مردم هم خيمه هايشان را آن جا زدند. چون ظهر شد، پيامبر خدا بيرون آمد، در حالى كه اسبش همراه او بود، و غسل كرد و لبّيك گفتن را قطع نمود ، تا آن كه در مسجد ايستاد و مردم را موعظه و امر و نهى فرمود . آن گاه، نماز ظهر و عصر را با يك اذان و دو اقامه خواند و به موقف [ـِ عرفات] رفت و وقوف كرد. مردم ، شتابان، شروع كردند به فرود آمدن براى وقوف در نزديكىِ محلّ گام هاى شتر پيامبر صلى الله عليه و آله . ايشان، ناقه را دورتر بُرد . آنان نيز چنان كردند . پس فرمود : «اى مردم! موقِف ، تنها جاى گام هاى شتر من نيست! همه اين منطقه (و با دست، به موقِفْ اشاره فرمود) ، موقِف است» .
پس مردم ، پراكنده شدند . در مُزدَلِفه نيز چنين كرد ، وقوف نمود تا آن كه قرص خورشيد ، غروب كرد . آن گاه، كوچ كرد و مردم را به آرامش ، فرا خوانْد . تا آن كه به مُزدلفه رسيد كه همان مشعر الحرام است. نماز مغرب و عشا را با يك اذان و دو اقامه خواند و آن جا ماند ، تا آن كه نماز صبح را آن جا برگزار كرد و شبانه، ضعيفانِ بنى هاشم را زودتر به مِنا فرستاد و به آنان دستور داد جَمَره عَقَبه را سنگ نزنند ، تا خورشيدْ طلوع كند .
پس چون روز ، روشن شد ، كوچ كرد تا به مِنا رسيد . جَمَره عَقَبه را سنگ زد. پيامبر صلى الله عليه و آله ، شصت و چهار، يا شصت و شش قربانى آورده بود. على عليه السلام هم سى و چهار يا سى و شش قربانى آورده بود . پيامبر صلى الله عليه و آله شصت و شش شتر قربانى كرد و على عليه السلام سى و چهار شتر . پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد پاره اى از گوشت هر قربانى را بردارند و در ظرفى بگذارند و بپزند . پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام از آن خوردند و از آبْ گوشت آن ، تناول نمودند. به قصّاب ها چيزى از پوست ، شكمبه ها و افسار آنها نداد و همه را صدقه داد.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله سرش را تراشيد و خانه خدا را زيارت كرد و به مِنا بازگشت و تا روز سوم از روزهاى تشريق، در مِنا ماند . سپس جَمَره ها را سنگ زد و كوچ كرد تا به سرزمين مكّه رسيد .
عايشه گفت : اى پيامبر خدا! همسرانت با حج و عمره برگردند و من ، تنها با حج برگردم؟!
از اين رو، پيامبر صلى الله عليه و آله در آن سرزمين مانْد و عبد الرحمان بن ابى بكر را همراه عايشه، به تنعيم فرستاد . عايشه ، از آن جا احرام عمره بست . سپس آمد و خانه خدا را طواف كرد و در كنار مقام ابراهيم عليه السلام دو ركعت نماز خواند و ميان صفا و مروه ، سعى كرد . آن گاه، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت .
پيامبر خدا ، همان روز ، كوچ كرد و ديگر ، وارد مسجد الحرام نشد و كعبه را طواف نكرد . [هنگام آمدن،] از بالاى مكّه ، از گردنه مدنى ها وارد شده بود؛ ولى از پايين مكّه، از ذى طُوى خارج گشت .

1. يعنى: ما بتوانيم آميزش داشته و غسل جنابت كرده باشيم؟!

2. نام محلّى است در نزديكىِ نَمِره، در عرفات .


حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد یازدهم
454

۶ / ۳

حَجُّ النَّبِيِّ

۹۰۰۶.تهذيب الأحكام عن معاوية بن عمّار عن الإمام الصّادق عليه السلام :إنَّ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله أقامَ بِالمَدينَةِ عَشرَ سِنينَ لَم يَحُجَّ ، ثُمَّ أنزَلَ اللّه ُ عَلَيهِ : «وأذِّن فِيالنّاسِ بِالحَجِّ يَأتوكَ رِجالًا وعَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأتينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَميقٍ» ۱ فَأَمَرَ المُؤَذِّنينَ أن يُؤَذِّنوا بِأَعلى أصواتِهِم : إنَّ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَحُجُّ مِن عامِهِ هذا ، فَعَلِمَ بِهِ مَن حَضَرَ المَدينَةَ وأهلُ العَوالي والأَعرابُ ، فَاجتَمَعوا فَحَجَّ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ، وإنَّما كانوا تابِعينَ يَنتَظِرونَ ما يُؤمَرونَ بِهِ فَيَصنَعونَهُ ، أو يَصنَعُ شَيئًا فَيَصنَعونَهُ ، فَخَرَجَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله في أربَعٍ بَقينَ مِن ذِي القَعدَةِ ، فَلَمَّا انتَهى إلى ذِي الحُلَيفَةِ فَزالَتِ الشَّمسُ ثُمَّ اغتَسَلَ ، ثُمَّ خَرَجَ حَتّى أتَى المَسجِدَ الَّذي عِندَ الشَّجَرَةِ فَصَلّى فيهِ الظُّهرَ ، وعَزَمَ بِالحَجِّ مُفرَدًا ، وخَرَجَ حَتَّى انتَهى إلَى البَيداءِ عِندَ المَيلِ الأَوَّلِ ، فَصَفَّ النّاسُ لَهُ سِماطَينِ ، فَلَبّى بِالحَجِّ مُفرَدًا ، وساقَ الهَديَ سِتًّا وسِتّينَ أو أربَعًا وسِتّينَ ، حَتَّى انتَهى إلى مَكَّةَ في سَلخِ أربَعٍ مِن ذِي الحِجَّةِ ، فَطافَ بِالبَيتِ سَبعَةَ أشواطٍ ، وصَلّى رَكعَتَينِ خَلفَ مَقامِ إبراهيمَ عليه السلام ، ثُمَّ عادَ إلَى الحَجَرِ فَاستَلَمَهُ ، وقَد كانَ استَلَمَهُ في أوَّلِ طَوافِهِ .
ثُمَّ قالَ : إنَّ الصَّفا والمَروَةَ مِن شَعائِرِ اللّه ِ ، فَابدَؤوا بِما بَدَأَ اللّه ُ بِهِ .
وإنَّ المُسلِمينَ كانوا يَظُنّونَ أنَّ السَّعيَ بَينَ الصَّفا والمَروَةِ شَيءٌ صَنَعَهُ المُشرِكونَ ، فَأَنزَلَ اللّه ُ تَعالى : «إنَّ الصَّفاوالمَروَةَ مِن شَعائِرِ اللّه ِ فَمَن حَجَّ البَيتَ أوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ أن يَطَّوَّفَ بِهِما» . ۲ . ثُمَّ أتى إلَى الصَّفا ، فَصَعِدَ عَلَيهِ فَاستَقبَلَ الرُّكنَ اليَمانِيَّ ، فَحَمِدَ ا وأثنى عَلَيهِ ، ودَعا مِقدارَ ما يُقرَأُ سورَةُ البَقَرَةِ مُتَرَسِّلا ً ، ثُمَّ انحَدَرَ إلَى المَروَةِ ، فَوَقَفَ عَلَيها كَما وَقَفَ عَلَى الصَّفا ، حَتّى فَرَغَ مِن سَعيِهِ .
ثُمَّ أتاهُ جَبرَئيلُ عليه السلام وهُوَ عَلَى المَروَةِ فَأَمَرَهُ أن يَأمُرَ النّاسَ أن يُحِلّوا إلّا سائِقَ الهَديِ . فَقالَ رَجُلٌ : أنُحِلُّ ولَم نَفرُغ مِن مَناسِكِنا ؟ فَقالَ : نَعَم .
قالَ[ عليه السلام ] : فَلَمّا وَقَفَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِالمَروَةِ بَعدَ فَراغِهِ مِنَ السَّعيِ أقبَلَ عَلَى النّاسِ بِوَجهِهِ فَحَمِدَ اللّه َوأثنى عَلَيهِ ، ثُمَ قالَ : إنَّ هذا جَبرَئيلُ ـ وأومى بِيَدِهِ إلى خَلفِهِ ـ يَأمُرُني أن آمُرَ مَن لَم يَسُق هَديًا أن يُحِلَّ ، ولَوِ استَقبَلتُ مِن أمري مِثلَ مَا استَدبَرتُ لَصَنَعتُ مِثلَ ما أمَرتُكُم ، ولكِنّي سُقتُ الهَديَ ، ولا يَنبَغي لِسائِقِ الهَديِ أن يُحِلَّ حَتّى يَبلُغَ الهَديُ مَحِلَّهُ .
قالَ[ عليه السلام ] : قالَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ القَومِ : لَنَخرُجَنَّ حُجّاجًا وشُعورُنا تَقطُرُ ! فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : أما إنَّكَ لَن تُؤمِنَ بَعدَها أبَدًا . فَقالَ لَهُ سُراقَةُ بنُ مالِكِ ابنِ جَعشَمٍ الكِنانِيُّ : يا رَسول اللّه ِ ، عَلِّمنا دينَنا كَأَنَّما خُلِقنَا اليَومَ ، فَهذَا الَّذي أمَرتَنا بِهِ لِعامِنا هذا أم لِما يُستَقبَلُ ؟ فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : بَل هُوَ لِلأَبَدِ إلى يَومِ القِيامَةِ ، ثُمَّ شَبَّكَ أصابِعَهُ بَعضَها إلى بَعضٍ وقالَ : دَخَلتُ العُمرَةَ فِي الحَجِّ إلى يَومِ القِيامَةِ .
وقَدِمَ عَلِيٌّ عليه السلام مِنَ اليَمَنِ عَلى رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله وهُوَ بِمَكَّةَ ، فَدَخَلَ عَلى فاطِمَةَ عليهاالسلاموهِيَ قَد أحَلَّت ، فَوَجَدَ ريحًا طَيِّبَةً ، ووَجَدَ عَلَيها ثِيابًا مَصبوغَةً ، فَقالَ : ما هذا يا فاطِمَةُ ؟ ! فَقالَت : أمَرَنا بِهذا رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله . فَخَرَجَ عَلِيٌّ عليه السلام إلى رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مُستَفتِيًا مُحرِشًا عَلى فاطِمَةَ عليهاالسلامفَقالَ : يا رَسولَ اللّه ِ ، إنّي رَأَيتُ فاطِمَةَ قَد أحَلَّت وعَلَيها ثِيابٌ مَصبوغَةٌ ! فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : أنَا أمَرتُ النّاسَ بِذلِكَ ، وأنتَ يا عَلِيُّ بِمَ أهلَلتَ ؟ قالَ : قُلتُ : يا رَسولَ اللّه ِ ، إهلالًا كَإِهلالِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله ، فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : كُن عَلى إحرامِكَ مِثلي ، وأنتَ شَريكي في هَديي .
قالَ [ عليه السلام ] : ونَزَلَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِمَكَّةَ بِالبَطحاءِ هُوَ وأصحابُهُ ، ولَم يَنزِلِ الدّورَ ، فَلَمّا كانَ يَومُ التَّروِيَةِ عِندَ زَوالِ الشَّمسِ أمَرَ النّاسَ أن يَغتَسِلوا ويُهِلّوا بِالحَجِّ ، وهُوَ قَولُ اللّه ِ الَّذي أنزَلَهُ عَلى نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله : «فَاتَّبِعوا مِلَّةَ إبراهيمَ حَنيفًا» ۳ فَخَرَجَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله وأصحابُهُ مُهِلّينَ بِالحَجِّ حَتّى أتَوا مِنى ، فَصَلَّى الظُّهرَ والعَصرَ والمَغرِبَ والعِشاءَ الآخِرَةَ والفَجرَ ، ثُمَّ غَدا والنّاسُ مَعَهُ ، وكانَت قُرَيشٌ تُفيضُ مِنَ المُزدَلِفَةِ ـ وهِيَ جَمعٌ ـ ويَمنَعونَ النّاسَ أن يُفيضوا مِنها ، فَأَقبَلَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله وقُرَيشٌ تَرجو أن تَكونَ إفاضَتُهُ مِن حَيثُ كانوا يُفيضونَ ، فَأَنزَلَ اللّه ُ عَلى نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله «ثُمَّ أفيضوا مِن حَيثُ أفاضَ النّاسُ واستَغفِرُوا اللّه َ» ۴ ، يَعني : إبراهيمَ وإسماعيلَ وإسحاقَ عليهم السلام في إفاضَتِهِم مِنها ومَن كانَ بَعدَهُم . فَلَمّا رَأَت قُرَيشٌ أنَّ قُبَّةَ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله قَد مَضَت ، كَأَنَّهُ دَخَلَ في أنفُسِهِم شَيءٌ لِلَّذي كانوا يَرجونَ مِنَ الإِفاضَةِ مِن مَكانِهِم ، حَتَّى انتَهى إلى نَمِرَةَ ـ وهِيَ بَطنُ عُرَنَةَ بِحِيالِ الأَراكِ ـ فَضَرَبَ قُبَّتَهُ ، وضَرَبَ النّاسُ أخبِيَتَهُم عِندَها . فَلَمّا زالَتِ الشَّمسُ خَرَجَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ومَعَهُ فَرَسُهُ ، وقَدِ اغتَسَلَ وقَطَعَ التَّلبِيَةَ حَتّى وَقَفَ بِالمَسجِدِ ، فَوَعَظَ النّاسَ وأمَرَهُم ونَهاهُم ، ثُمَّ صَلَّى الظُّهرَ والعَصرَ بِأَذانٍ واحِدٍ وإقامَتَينِ ، ثُمَّ مَضى إلَى المَوقِفِ فَوَقَفَ بِهِ ، فَجَعَلَ النّاسُ يَبتَدِرونَ أخفافَ ناقَتِهِ يَقِفونَ إلى جَنبِها فَنَحّاها ، فَفَعَلوا مِثلَ ذلِكَ ، فَقالَ : أيُّهَا النّاسُ ، إنَّهُ لَيسَ مَوضِعَ أخفافِ ناقَتِي المَوقِفُ ، ولكِنَّ هذا كُلَّهُ مَوقِفٌ ـ وأومى بِيَدِهِ إلَى المَوقِفِ ـ فَتَفَرَّقَ النّاسُ . وفَعَلَ مِثلَ ذلِكَ بِمُزدَلِفَةَ ، فَوَقَفَ حَتّى وَقَعَ القُرصُ ـ قُرصُ الشَّمسِ ـ ثُمَّ أفاضَ . وأمَرَ النّاسَ بِالدَّعَةِ حَتَّى انتَهى إلَى المُزدَلِفَةِ ـ وهِيَ المَشعَرُ الحَرامُ ـ فَصَلَّى المَغرِبَ والعِشاءَ الآخِرَةَ بِأَذانٍ واحِدٍ وإقامَتَينِ ، ثُمَّ أقامَ حَتّى صَلّى فيهَا الفَجرَ ، وعَجَّلَ ضُعَفاءُ بَني هاشِمٍ بِاللَّيلِ ، وأمَرَهُم أن لا يَرمُوا الجَمرَةَ ـ جَمرَةَ العَقَبَةِ ـ حَتّى تَطلُعَ الشَّمسُ ، فَلَمّا أضاءَ لَهُ النَّهارُ أفاضَ حَتَّى انتَهى إلى مِنى ، فَرَمى جَمرَةَ العَقَبَةِ . وكانَ الهَديُ الَّذي جاءَ بِهِ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله أربَعًا وسِتّينَ ، أو سِتًّا وسِتّينَ ، وجاءَ عَلِيٌّ عليه السلام بِأَربَعٍ وثَلاثينَ ، أو سِتٍّ وثَلاثينَ ۵ ، فَنَحَرَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِنها سِتًّا وسِتّينَ ، ونَحَرَ عَلِيٌّ عليه السلام أربَعًا وثَلاثينَ بَدَنَةً ، وأمَرَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله أن يُؤخَذَ مِن كُلِّ بُدنَةٍ مِنها جَذوَةٌ مِن لَحمٍ ، ثُمَّ تُطرَحَ في بُرمَةٍ ۶ ثُمَّ تُطبَخَ ، فَأَكَلَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِنها وعَلِيٌّ عليه السلام وحَسَيا مِن مَرَقِها ، ولَم يُعطِ الجَزّارينَ جُلودَها ولا جِلالَها ولا قَلائِدَها ، وتَصَدَّقَ بِهِ . وحَلَقَ وزارَ البَيتَ ، ورَجَعَ إلى مِنى ، فَأَقامَ بِها حَتّى كانَ اليَومُ الثّالِثُ مِن آخِرِ أيّامِ التَّشريقِ ، ثُمَّ رَمَى الجِمارَ ، ونَفَرَ حَتَّى انتَهى إلَى الأَبطَحِ ، فَقالَت لَهُ عائِشَةُ : يا رَسولَ اللّه ِ ، تَرجِعُ نِساؤُكَ بِحَجَّةٍ وعُمرَةٍ مَعًا ، وأرجِعُ بِحَجَّةٍ ؟ ! فَأَقامَ بِالأَبطَحِ وبَعَثَ مَعَها عَبدَ الرَّحمنِ بنَ أبي بَكرٍ إلَى التَّنعيمِ ۷ فَأَهَلَّت بِعُمرَةٍ ، ثُمَّ جاءَت فَطافَت بِالبَيتِ ، وصَلَّت رَكعَتَينِ عِندَ مَقامِ إبراهيمَ عليه السلام ، وسَعَت بَينَ الصَّفا والمَروَةِ ، ثُمَّ أتَتِ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله ، فَارتَحَلَ مِن يَومِهِ ، ولَم يَدخُلِ المَسجِدَ ، ولَم يَطُف بِالبَيتِ ، ودَخَلَ مِن أعلى مَكَّةَ مِن عَقَبَةِ المَدَنِيّينَ وخَرَجَ مِن أسفَلِ مَكَّةَ مِن ذيطُوًى . ۸

1. الحجّ : ۲۷ .

2. البقرة : ۱۵۸ .

3. آل عمران : ۹۵ .

4. البقرة : ۱۹۹ .

5. الترديد من الراوي .

6. البُرمة : القِدْر مطلقًا ، وهي في الأصل المتّخذة من الحَجَر المعروف بالحجاز واليمن (النهاية: ج ۱ ص ۱۲۱) .

7. التَّنْعيم : وهو موضع في الحلّ قريب من مكّة (راجع: معجم البلدان: ج ۲ ص ۴۹) .

8. تهذيب الأحكام : ج ۵ ص ۴۵۴ ح ۱۵۸۸ .

  • نام منبع :
    حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله و سلّم - جلد یازدهم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعي از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    14
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    01/01/1386
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 4729
صفحه از 549
پرینت  ارسال به