حديث
۹۱۶۰.امام صادق عليه السلام :هنگامى كه پيامبر خدا خندق را مى كَنْد، مسلمانان به مانعى برخوردند. پيامبر خدا، كلنگ را از دست اميرمؤمنان يا سلمان گرفت و ضربه اى بر آن فرود آورد كه سه تكّه شد. در اين هنگام، پيامبر خدا فرمود : «خداوند با اين ضربه من، گنج هاى كسرا و قيصر را برايم گشود».
يكى از افراد به رفيقش گفت : وعده گنج هاى كسرا و قيصر را به ما مى دهد، در حالى كه هيچ يك از ما [از بيم دشمن] قادر نيست براى قضاى حاجت ، بيرون رود!
۹۱۶۱.كنز العمّالـ به نقل از بَراء بن عازِب ـ: هنگامى كه پيامبر خدا به ما دستور حفر خندق را داد، در قسمتى از خندق به سنگ بسيار بزرگ و سختى برخورديم كه تيشه ها در آن، كارگر نبود. به پيامبر خدا اطّلاع داديم و ايشان آمد. چون پيامبر صلى الله عليه و آله سنگ را ديد، لباسش را كَنْد و كلنگ را گرفت و گفت : «به نام خدا!».
آن گاه، ضربه اى زد كه يكْ سومِ تخته سنگ شكست. سپس گفت : «اللّه اكبر! كليدهاى شام به من داده شد. به خدا سوگند كه هم اينك، كاخ هاى سرخ آن را مى بينم!».
سپس ضربه دوم را زد و يكْ سومِ ديگر تخته سنگ شكسته شد. آن گاه گفت : «اللّه اكبر! كليدهاى ايران به من داده شد. به خدا سوگند كه كاخ هاى سفيد مدائن را مى بينم!».
آن گاه، ضربه سوم را فرود آورد و گفت : «به نام خدا!».
در اين هنگام، باقى مانده سنگ شكست. سپس گفت : «اللّه اكبر! كليدهاى يمن به من داده شد، به خدا سوگند، هم اينك از همين جا دروازه هاى صنعا را مى بينم!».
۹۱۶۲.كنز العمّالـ به نقل از ابىّ بن عبّاس بن سهل، از پدرش، از جدّش ـ: در روز خندق با پيامبر خدا بوديم. ايشان ، تيشه را گرفت و ضربه اى زد كه به سنگى خورد و صدا كرد. پيامبر خدا خنديد. گفته شد : اى پيامبر خدا! از چه مى خندى؟
فرمود : «از مردمى خنده ام گرفت كه بسته در بند، از خاور زمين آورده مى شوند و با زور به سوى بهشت، كشانده مى شوند» .