35
دانشنامه احاديث پزشكي - جلد اوّل

۵.امام صادق عليه السلام :مردم هيچ آبادى اى از سه گروه ، بى نياز نيستند كه در كار دنيا و آخرت خويش به ايشان پناه بَرَند و چون آنان را نداشته باشند ، شوربخت باشند : فقيه دانا و پرهيزگار ، امير نيكوكار و فرمان روا ، و طبيب آگاه و مورد اعتماد .

۱ / ۲

آگاهى پيامبران و امامان از دانش پزشكى

۶.فرج المهموم :در نامه ابواسحاق طرطوسى به عبد اللّه بن مالك در باره شناخت سرچشمه دانش ، چنين ديده ام : خداوند ، آدم را از بهشت فرو فرستاد و او را از دانش همه چيز آگاه ساخت . از جمله چيزهايى كه خداوند ، وى را از آنها آگاه ساخت ، نجوم و طب بود .

۷.علل الشرائعـ به نقل از ربيع ، حاجب منصور عباسى ـ: روزى امام صادق عليه السلام به مجلس منصور درآمد ، در حالى كه مردى هندى نزد او بود و كتاب هاى طب مى خواند . امام صادق عليه السلام به خواندن او گوش سپرد . چون آن مرد هندى ، خواندن را به پايان برد ، به امام صادق عليه السلام گفت : اى ابوعبد اللّه ! آيا از آنچه همراه دارم ، چيزى مى خواهى؟
فرمود : «نه ؛ برتر از آنچه تو همراه دارى ، به همراه دارم» .
پرسيد : آن چيست؟
فرمود : «گرم را به سرد ، سرد را به گرم ، خشك را به تَر ، و تَر را به خشك درمان مى كنم و كار را يكسره به خداوند ، باز مى گردانم و آنچه را پيامبر خدا فرموده است ، به كار مى گيرم و مى دانم كه معده ، خانه همه دردها ، و پرهيز ، يگانه درمان است و بدن را بر همانچه بدان خو گرفته ، وا مى دارم» .
مرد هندى گفت : آيا طب ، چيزى جز اين است؟
امام صادق عليه السلام پرسيد : «آيا گمان مى كنى از كتاب هاى طب ، چيزى فرا گرفته ام؟» .
گفت : آرى .
فرمود : «به خداوند سوگند ، نه. جز از خداوند سبحان نگرفته ام . اينك بگو كه آيا من به طب آگاه ترم يا تو؟» .
گفت : تو نه ، بلكه من .
امام صادق عليه السلام فرمود : «آيا از تو چيزى بپرسم؟» .
گفت : بپرس .
فرمود : «اى هندى! به من بگو كه چرا در سر ، رخنه ها و لايه هاست؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا موها در بالاى سر قرار داده شده اند؟
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا پيشانى از مو تهى است؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا پيشانى داراى چين و چروك است؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا ابروها در بالاى چشم ها قرار دارند؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا چشم ها همانند بادام قرار داده شده اند؟».
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا بينى در ميان دو چشم ، قرارداده شده است؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا سوراخ بينى در پايين آن است؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا لب و سبيل ، بالاى دهان قرار داده شده است؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا دندان هاى پيشين ، تيز است ، دندان هاى جانبى پهن است و دندانِ نيش ، بلندتر است؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا ريش براى مردان قرار داده شده است؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا كفِ دستان ، از مو تهى است؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا ناخن و مو ، فاقد حيات است؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا قلب ، همانند دانه صنوبر است؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا ريه دو پاره است و حركت آن ، تنها در جاى ثابت خويش قرار داده شده است؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا كبد ، قوسدار است؟»
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا كليه ، همانند دانه لوبياست؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا زانو به عقب تا مى خورد؟» .
گفت : نمى دانم .
پرسيد : «چرا كف پا داراى گودى است؟» .
گفت : نمى دانم .
در اين هنگام ، امام صادق عليه السلام فرمود : «امّا من مى دانم» .
آن مرد گفت : پس خود پاسخ ده .
امام صادق عليه السلام فرمود : «در سر ، رخنه ها و لايه هاست ؛ چون هر چيزِ درونْ تهى ، هر گاه يك پارچه باشد ، شكستن ، زودتر به سراغش آيد و چون چند تكّه قرارداده شود ، شكستكى از آن دورتر است .
موى سر ، در قسمت بالاى آن قرار داده شده است تا با ريشه هايش چربى را به مغز برساند و سرِ موها ، بخار را از مغز بيرون ببرد و سرما و گرمايى را كه بدان مى رسد ، از آن دفع كند .
پيشانى از مو تهى است ، از آن رو كه محلّ رسيدن نور به چشمان است ، و در آن ، چين و چروك قرار داده شده است ، بدان سبب كه عرقِ فرو ريخته از سر را در خود ، محبوس سازد و مانع رسيدن آن به چشمان شود تا بدان وقت كه انسان ، عرق خويش را پاك كند ، آن سان كه نهرها در زمين آب ها را در خود محبوس مى سازند .
ابروها در بالاى چشمان قرار داده شده اند تا نور را به اندازه كافى به چشمان راه دهند . اى هندى! مگر نمى بينى آن كه نور بر وى چيره شود ، دست خويش را بر فراز چشمان مى گيرد تا نور به اندازه كافى از زير آن به چشمان راه بگشايد .
بينى در ميان دو چشم قرارداده شده است تا نور را در ميان دو چشم به دو بخش مساوى قسمت كند .
چشم ، همانند بادام است تا ميل بتواند دارو را در داخل آن جريان دهد و بيمارى (عفونت) از آن بيرون آيد . اگر چشم ، مربّعْ شكل يا دايره اى بود ، نه ميل در داخل آن حركت مى كرد ، نه دارو به همه آن مى رسيد ، و نه بيمارى از درون آن خارج مى شد .
سوراخ بينى در پايين آن قرارداده شده است تا بيمارى هايى (عفونت هايى) كه از مغز فرو مى آيد ، از آن پايين آيد و بوها از آن بالا رود و به مشام رسد ، در حالى كه اگر اين سوراخ ، در بالاى بينى بود ، نه بيمارى اى از آن به زير مى آمد و نه بويى را حس مى كرد .
سبيل و لب ، در بالاى دهان قرار گرفته است تا مانع رسيدن آنچه از مغز فرو مى ريزد ، به دهان شود ، مبادا كه طعم خوراك و نوشيدن بر انسان مكدّر گردد و آن را از خودش دور كند .
ريش ، تنها براى مردان قرار داده شده است تا بدين وسيله از زنان متمايز گردند و نيازى به باز گشودن [همه چهره و ملاحظه آن براى شناسايى] نباشد .
دندانِ جلو ، تيز قرارداده شده است ؛ زيرا به واسطه آن ، كار گاز گرفتن صورت مى پذيرد و دندان هاى جانبى پهن قرارداده شده است ؛ زيرا آسياب كردن و جويدن به كمك آنها انجام مى گيرد و نيش ، بلندتر است تا تكيه گاه دندان جانبى و دندان جلو باشد ، به سانِ ستون در يك بنا .
كفِ دستان از مو تهى است ، چون به كمك آنها كار لمس انجام مى گيرد ؛ امّا اگر در آنها مو وجود داشت ، انسان نمى دانست آنچه پيش روى اوست و آن را لمس مى كند ، چيست .
مو و ناخن ، فاقد حيات است ؛ زيرا بلند شدن آنها مايه كثيفى و زشتى است و كوتاه كردنشان پسنديده است . پس اگر در آنها حيات وجود مى داشت ، انسان به هنگام كوتاه كردن آنها احساس درد مى كرد .
قلب ، به شكل دانه صنوبر است ؛ زيرا وارونه است و يك سرِ قلب ، باريك قرار داده شده تا لابه لاى ريه برود و با سردى آن ، خنك شود ، مبادا كه مغز از گرماى آن بسوزد .
ريه ، دو پاره قرارداده شده است تا قلب در لابه لاى فشارگاه هاى آن قرار گيرد و به كمك حركت آن ، خنك شود .
كبد ، قوسدار است تا معده را سنگينى كند و به تمامى بر روى آن قرار گيرد و آن را بفشُرَد و در نتيجه ، بخارى كه در آن هست ، بيرون برود .
كليه ، به شكل دانه لوبيا قرارداده شده است ؛ زيرا مسير ريزش منى ، نقطه به نقطه آن عضو است . پس اگر كليه به شكل مربّع يا دايره بود ، نقطه نخست ، مانع رسيدن منى به نقطه دوم مى شد و موجود زنده نمى توانست با خروج آن ، احساس لذّت كند ؛ چه اين كه منى از ستون فقرات به سمت كليه فرو مى آيد و آن (= كليه) نيز به كِرمى مى مانَد كه جمع مى شود و باز مى شود و تدريجا منى را به سوى مثانه مى راند ، به سان تيرى كه از كمان رها شود .
تا خوردن زانو به سمت عقب قرارداده شده است ؛ چرا كه انسان به سمتِ جلو راه مى رود و حركات او با تعادل همراه است ، امّا اگر اين نبود ، انسان در هنگام راه رفتن [بر زمين] مى افتاد .
در كف پا گودى اى قرارداده شده است ؛ زيرا هر چيز چون به تمامى سطح بر زمين قرار گيرد ، به اندازه سنگ آسياب سنگين مى شود ، اگر با لبه اش بر روى زمين باشد ، يك كودك هم مى تواند آن را جاز جاى خويش [ براند . اگر هم چيزى به روى بر زمين قرار گيرد ، جابه جا كردن آن ، حتّى بر يك مرد ، سنگين مى آيد» .
در اين هنگام ، مرد هندى پرسيد : اين دانش براى تو از كجا حاصل آمده است؟
فرمود : «آن را از پدرانم ، از پيامبر خدا ، از جبرئيل عليه السلام ، از پروردگار جهانيان ـ جلّ جلاله ـ ، يعنى همو كه تنهاست و جان ها را آفريده ، فرا گرفته ام .
پس آن هندى گفت : راست گفته اى و من نيز گواهى مى دهم كه خدايى جز اللّه نيست و محمّد ، پيامبر خدا و بنده اوست و تو آگاه ترينِ كسان روزگار خويش هستى .


دانشنامه احاديث پزشكي - جلد اوّل
34

۵.الإمام الصادق عليه السلام :لا يَستَغني أهلُ كُلِّ بَلَدٍ عَن ثَلاثَةٍ ـ يَفزَعُ إلَيهِم فِي أمرِ دُنياهُم وآخِرَتِهِم ، فَإِن عَدِموا ذلِكَ كانوا هَمَجاًـ: فَقيهٍ عالِمٍ وَرِ عٍ ، وأميرٍ خَيِّرٍ مُطاعٍ ، وطَبيبٍ بَصيرٍ ثِقَةٍ . ۱

۱ / ۲

مَعرِفَةُ الأنِبياءِ وَالأَئِمَّةِ بِعِلمِ الطِّبِّ

۶.فرج المهموم :رَأَيتُ فِي رِسالَةِ أبي إسحاقَ الطَّرسوسيِّ إلى عَبدِ اللّهِ بنِ مالِكٍ فِي بابِ مَعرِفَةِ أصلِ العِلمِ ما هذا لَفظُهُ : إنَّ اللّهَ ـ تَبارَكَ وتَعالى ـ أهبَطَ آدَمَ مِنَ الجَنَّةِ وعَرَّفَهُ عِلمَ كُلِّ شَيءٍ ، فَكان مِمّا عَرَّفَهُ النُّجومُ وَالطِّبُّ . ۲

۷.علل الشرائع عن الربيع صاحب المنصور :حَضَرَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام مَجلِسَ المَنصورِ يَوما وعِندَهُ رَجُلٌ مِنَ الهِندِ يَقرَأُ كُتُبَ الطِّبِّ ، فَجَعَلَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام يُنصِتُ لِقِراءَتِهِ ، فَلَمّا فَرَغَ الهِندِيُّ ، قالَ لَهُ : يا أبا عَبدِ اللّهِ ، أتُريدُ مِمّا مَعِيَ شَيئا ؟
قالَ : لا ، فَإِنَّ مَعي ما هُوَ خَيرٌ مِمّا مَعَكَ .
قالَ : وما هُوَ ؟
قالَ : اُداوِي الحارَّ بِالبارِدِ ، وَالبارِدَ بِالحارِّ ، وَالرَّطبَ بِاليابِسِ ، وَاليابِسَ بِالرَّطبِ ، وأرَدُّ الأَمرَ كُلَّهُ إلَى اللّهِ عز و جل ، وأستَعمِلُ ما قالَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله ، وأعلَمُ أنَّ المَعِدَةَ بَيتُ الدّاءِ ، وأنَّ الحِميَةَ هِيَ الدَّواءُ ، واُعَوِّدُ البَدَنَ مَا اعتادَ .
فَقالَ الهِندِيُّ : وهَلِ الطِّبُّ إلاّ هذا ؟
فَقالَ الصّادِقُ عليه السلام : أفَتَراني مِن كُتُبِ الطِّبِّ أخَذتُ ؟
قالَ : نَعَم .
قالَ : لا وَاللّهِ ، ما أخَذتُ إلاّ عَنِ اللّهِ سُبحانَهُ . فَأَخبِرني أنَا أعلَمُ بِالطِّبِّ أم أنتَ ؟
قالَ الهِندِيُّ : لا ، بَل أنَا .
قالَ الصّادِقُ عليه السلام : فَأَسأَ لُكَ شَيئا؟
قالَ : سَل .
قالَ : أخبِرني يا هِندِيُّ ، لِمَ كانَ فِي الرَّأسِ شُؤونٌ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ جُعِلَ الشَّعرُ عَلَيهِ مِن فَوقٍ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ خَلَتِ الجَبهَةُ مِنَ الشَّعرِ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ كانَ لَها تَخطيطٌ وأساريرُ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ كانَ الحاجِبانِ مِن فَوقِ العَينَينِ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ جُعِلَتِ ۳
العَينانِ كَاللَّوزَتَينِ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ جُعِلَ الأَنفُ فيما بَينَهُما ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ كانَ ثَقبُ الأَنفِ في أسفَلِهِ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ جُعِلَتِ الشَّفَةُ وَالشّارِبُ مِن فَوقِ الفَمِ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ احتَدَّ السِّنُّ ، وعَرُضَ الضِّرسُ ، وطالَ النّابُ ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ جُعِلَتِ اللِّحيَةُ لِلرِّجالِ ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ خَلَتِ الكَفّانِ مِنَ الشَّعرِ ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ خَلاَ الظُّفرُ وَالشَّعرُ مِنَ الحَياةِ ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ كانَ القَلبُ كَحَبِّ الصَّنَوبَرَةِ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فلِمَ كانَتِ ۴ الرِّئَةُ قِطعَتَينِ ، وجُعِلَ حَرَكَتُها في مَوضِعِها ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ كانَتِ الكَبِدُ حَدباءَ ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ كانَتِ الكُليَةُ كَحَبِّ اللّوبِيا ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ جُعِلَ طَيُّ الرُّكبَةِ إلَى الخَلفِ ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
قالَ : فَلِمَ تَخَصَّرَتِ القَدَمُ ؟
قالَ : لا أعلَمُ .
فَقالَ الصّادِقُ عليه السلام : لكِنّي أعلَمُ !
قالَ : فَأَجِب .
فَقالَ الصّادِقُ عليه السلام : كانَ فِي الرَّأسِ شُؤونٌ ؛ لِأَنَّ المُجَوَّفَ إذا كانَ بِلا فَصلٍ أسرَعَ إلَيهِ الصُّداعُ ، فَإِذا جُعِلَ ذا فُصولٍ كانَ الصُّداعُ مِنهُ أبعَدَ .
وجُعِلَ الشَّعرُ مِن فَوقِهِ ؛ لِيوصِلَ بِوُصولِهِ الأَدهانَ إلَى الدِّماغِ ؛ ويُخرِجَ بِأَطرافِهِ البُخارَ مِنهُ ؛ ويَرُدَّ عَنهُ الحَرَّ وَالبَردَ الوارِدَينِ عَلَيهِ .
وخَلَتِ الجَبهَةُ مِنَ الشَّعرِ ؛ لِأَ نَّها مَصَبُّ النُّورِ إلَى العَينَين . وجُعِلَ فيهَا التَّخطيطُ وَالأَساريرُ ؛ لِيَحبِسَ العَرَقَ الوارِدَ مِنَ الرَّأسِ عَنِ العَينِ قَدرَ ما يُميطُهُ ۵ الإِنسانُ عَن نَفسِهِ ؛ كَالأَنهارِ فِي الأَرضِ الَّتي تَحبِسُ المِياهَ .
وجُعِلَ الحاجِبانِ مِن فَوقِ العَينَينِ ؛ لِيورِدا عَلَيهِما مِنَ النّورِ قَدرَ الكِفايَةِ ، ألاتَرى ـ يا هِندِيُّ ـ أنَّ مَن غَلَبَهُ النّورُ جَعَلَ يَدَهُ عَلى عَينَيهِ لِيَرِدَ عَلَيهِما قَدرُ كِفايَتهِما مِنهُ ؟
وجُعِلَ الأَنفُ فيما بَينَهُما ؛ لِيُقَسِّمَ النّورَ قِسمَينِ إلى كُلِّ عَينٍ سَواءً .
وكانَتِ العَينُ كَاللَّوزَةِ ؛ لِيَجرِيَ فيهَا الميلُ بِالدَّواءِ ويَخرُجَ مِنهَا الدّاءُ ، ولَو كانَت مُرَبَّعَةً أو مُدَوَّرَةً ماجَرى فيهَا الميلُ ؛ وما وَصَلَ إلَيها دَواءٌ ، ولا خَرَجَ مِنها داءٌ .
وجُعِلَ ثَقبُ الأَنفِ في أسفَلِهِ ؛ لِيَنزِلَ مِنهُ الأَدواءُ المُنحَدِرَةُ مِنَ الدِّماغِ ، وتَصعَدَ فيهِ الرَّوائِحُ إلَى المَشامِّ ، ولَو كانَ في أعلاهُ ؛ لَما أنزَلَ داءً ولا وَجَدَ رائِحَةً .
وجُعِلَ الشّارِبُ وَالشَّفَةُ فَوقَ الفَمِ ؛ لِيَحبِسَ ما يَنزِلُ مِنَ الدِّماغِ عَنِ الفَمِ ، لِئَلاّ يَتَنَغَّصَ عَلَى الإِنسانِ طَعامُهُ وشَرابُهُ فَيُميطَهُ عَن نَفسِهِ .
وجُعِلَتِ اللِّحيَةُ لِلرِّجالِ ؛ لِيَستَغنِيَ بِها عَنِ الكَشفِ فِي المَنظَرِ ، ويُعلَمَ بِهَا الذَّكَرُ مِنَ الاُنثى .
وجُعِلَ السِّنُّ حادّاً ؛ لِأَنَّ بِهِ يَقَعُ العَضُّ ، وجُعِلَ الضِّرسُ عَريضاً ؛ لِأَنَّ بِهِ يَقَعُ الطَّحنُ وَالمَضغُ ، وكانَ النّابُ طَويلاً ؛ لِيَشتَدَّ ۶ الأَضراسُ وَالأَسنانُ كَالاُسطُوانَةِ في البِناءِ .
وخَلاَ الكَفّانِ مِنَ الشَّعرِ ؛ لِأَنَّ بِهِما يَقَعُ اللَّمسُ ، فَلَو كانَ بِهِما شَعرٌ ما دَرَى الإنسانُ ما يُقابِلُهُ ويَلمَسُهُ .
وخَلاَ الشَّعرُ وَالظُّفرُ مِنَ الحَياةِ ؛ لِأَنَّ طولَهُما وَسِخٌ يَقبُحُ ، وقَصَّهُما حَسَنٌ ، فَلَو كانَ فيهِما حَياةٌ ؛ لَأَلِمَ الإِنسانُ لِقَصِّهِما .
وكانَ القَلبُ كَحَبِّ الصَّنَوبَرِ ؛ لِأَ نَّهُ مُنَكَّسٌ ، فَجُعِلَ رأسُهُ دَقيقا ۷ ؛ لِيَدخُلَ في الرِّئَةِ فَتُرَوِّحَ ۸ عَنهُ بِبَردِها ، لِئَلاّ يَشيطَ الدِّماغُ بِحَرِّهِ .
وجُعِلَتِ الرِّئَةُ قِطعَتَينِ ؛ لِيدخُلَ في مَضاغِطِها فَتُرَوِّحَ عَنهُ بِحَرَكَتِها .
وكانَتِ الكَبِدُ حَدباءَ ؛ لِتُثقِلَ المَعِدَةَ وتَقَعَ جَميعُها عَلَيها ، فَتَعصِرَها فَيَخرُجَ ما فيها مِنَ البُخارِ .
وجُعِلَتِ الكُليَةُ كَحَبِّ اللّوبِيا ؛ لِأَنَّ عَلَيها مَصَبَّ المَنِيِّ نُقطَةً بَعدَ نُقطَةٍ ، فَلَو كانَت مُرَبَّعَةً أو مُدَوَّرَةً ؛ لاَحتَبَسَتِ النُّقطَةُ الاُولَى الثّانِيَةَ فَلاَ يَلتَذُّ بِخُروجِهَا الحَيُّ ، إذا ۹ المَنِيُّ يَنزِلُ مِن فَقارِ الظَّهرِ إلَى الكُليَةِ ، فَهِيَ كَالدُّودَةِ تَنقَبِضُ وتَنبَسِطُ ، تَرميهِ أوّلاً فَأَوّلاً إلَى المَثانَةِ كَالبُندُقَةِ مِنَ القَوسِ .
وجُعِلَ طَيُّ الرُّكبَةِ إلى خَلفٍ ؛ لِأَنَّ الإِنسانَ يَمشي إلى ما بَينَ يَدَيهِ فَتَعتَدِلُ الحَرَكاتُ ، ولَولا ذلِكَ لَسَقَطَ فِي المَشيِ .
وجُعِلَتِ القَدَمُ مُتَخَصِّرَةً ؛ لِأَنَّ الشَيءَ إذا وَقَعَ عَلَى الأَرضِ جَميعُهُ ثَقُلَ ثِقَلَ حَجَرِ الرَّحا ، وإذا كانَ عَلى طَرَفِهِ دَفَعَهُ (رَفَعَهُ) الصَّبِيُّ ، وإذا وَقَعَ عَلى وَجهِهِ صَعُبَ نَقلُهُ عَلَى الرَّجُلِ .
فَقالَ الهِندِيُّ : مِن أينَ لَكَ هذَا العِلمُ ؟
فَقالَ عليه السلام : أخَذتُهُ عَن آبائي عليهم السلام عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ، عَن جَبرَئيلَ عليه السلام ، عَن رَبِّ العالَمينَ ـ جَلَّ جَلالُهُ ـ الَّذي خَلَقَ الأَجسادَ وَ الأَرواحَ .
فَقالَ الهِندِيُّ : صَدَقتَ ، وأنَا أشهَدُ أن لا إلهَ إلاّ اللّهُ ، وأنَّ مُحَمَّدا رَسولُ اللّهِ وعَبدُهُ ، وأنَّكَ أعلَمُ أهلِ زَمانِكَ . ۱۰

1.تحف العقول ، ص ۳۲۱ ، بحار الأنوار ، ج ۷۸ ، ص ۲۳۵ ، ح ۹.

2.فرج المهموم ، ص ۲۲ ، بحار الأنوار ، ج ۵۸ ، ص ۲۷۵ ، ح ۶۴.

3.. في المصدر : «جعل» ، والتصويب من بحار الأنوار والخصال .

4.في المصدر : «كان» ، والتصويب من بحار الأنوار والخصال .

5.في المصدر : «يَمتَطيه» ، والتصويب من بحار الأنوار والمصدرين الآخرين . ومِطْتُ غيري وأمَطْتُهُ : أي نَحَّيتُهُ (الصحاح ، ج۳ ، ص۱۱۶۲) .

6.في الخصال : «ليسند»، وهو الأنسب.

7.في المصدر «رقيقا»، والتصويب من بحار الأنوار والخصال .

8.في المصدر : «فيتروّح» والتصويب من المصادر الاُخرى . والرَّواح والرائحة : من الاستراحة. وقد أراحني وروّح عنّي فاسترحت (لسان العرب ، ج ۲ ، ص ۴۶۱).

9.في بحار الأنوار والمصدرين الآخرين : «إذ» بدل «إذا».

10.علل الشرائع ، ص ۹۹ ، ح ۱ ، الخصال ، ص ۵۱۲ ، ح ۳ ، المناقب لابن شهرآشوب ، ج ۴ ، ص ۲۶۰ ، بحار الأنوار ، ج ۱۰ ، ص ۲۰۵ ، ح ۹ .

  • نام منبع :
    دانشنامه احاديث پزشكي - جلد اوّل
    سایر پدیدآورندگان :
    مرتضي خوش نصيب، محمّد تقي سبحاني نيا، رسول افقي، احمد سعادت فر، حسين صابري
    تعداد جلد :
    2
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    02/01/1383
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 9419
صفحه از 712
پرینت  ارسال به