۴۲۷.امام صادق عليه السلامـ خطاب به مفضّل بن عمر: اى مفضّل! اكنون به اين حواسى كه خداوند از ميان همهَّآفريدگان ، آنها را به انسان اختصاص داده و بدين واسطه ، او را بر ديگران گرامى داشته است ، بنگر. چگونه چشمان انسان به سان چراغ هايى كه فراز مناره است ، در سرِ انسان قرار گرفته تا قادر بر مطالعه اشيا باشد و در اندام هاى پايين تر (از قبيل دست و پا) قرار نگرفته است تا آفت ها بدان برسد و از پرداختن مستقيم به كار و حركت ، چيزهايى بدانها برسد كه ناتوانش سازد ، در آن ، اثر گذارد و از آن بكاهد. چشم ها در اندام هاى ميانى بدن (چون شكم و پشت) نيز قرار نگرفته است تا چرخش آنها به سوى چيزها و نگاهشان به سوى اشيا ، دشوار باشد. بدين سان ، از آن رو كه جاى چشم ما هيچ كدام از اين اندام ها نبوده ، عالى ترين جاى هواس ، همان سر است كه خود ، به صومعه حواس مى مانَد.
حواس نيز پنج چيز قرار داده شده كه پنج چيز را درك مى كنند تا چيزى از اين محسوسات ، از كف نرود . چشم آفريده شده است تا رنگ ها را درك كند. اگر رنگ ها وجود داشتند و در اين حالت ، چشمى نبود كه آنها را درك كند ، هيچ سودى در آنها متصوّر نبود.
گوش آفريده شده تا صداها را درك كند. اگر صداها وجود داشتند و گوش نبود كه آنها را ادراك كند ، ديگر هيچ نيازى به آنها نبود و هيچ مقصودى را برآورده نمى ساختند. ديگر حواس نيز چنين اند.
از سويى ديگر نيز همين حقيقت ، صادق است. اگر چشم وجود داشت ، ولى رنگ ها وجود نمى داشتند ، چشم را هيچ خاصيّتى نبود؛ يا اگر گوش وجود داشت ، ولى صداها وجود نمى داشتند گوش را هيچ جايگاهى نبود. پس ببين كه چگونه اين حواسّ و محسوس ها با همديگر اندازه و همسان شده اند و هر حسّى را محسوسى است كه بر آن ، اثر مى گذارد و هر محسوسى را نيز حسّى است كه آن را درك مى كند.
با وجود اينها ، چيزهايى همانند نور و هوا ، واسطه ميان حواسّ و محسوس ها آفريده شده اند كه حواس ، جز به كمك آنها كامل نمى شوند؛ چه ، اگر نورى كه رنگ را بر چشم آشكار سازد ، نبود ، چشم نمى توانست رنگ را درك كند و اگر هوايى كه صدا را به گوش برساند ، نبود ، گوش نيز نمى توانست صدا را درك كند.
پس آيا بر هر كس كه نگاهى درست بيفكند و فكرخويش را به كار گيرد ، پوشيده مى مانَد كه پديده اى چون فراهم بودن حواس و محسوس هاى همسان و همنواخت با يكديگر ، و نيز فراهم شدنِ چيزهاى ديگر كه حواس به كمك آنها كامل مى شود و توصيف آنها را گفتم ، مى تواند از چيزى جز هدفدارى و اندازه گيرى از جانب خداى لطيفِ آگاه ، سرچشمه گرفته باشد؟
اى مفضّل! در زندگىِ نابينايان و خللى كه در كارشان روى مى دهد ، انديشه كن و ببين كه چگونه چنين كسى ، نه جاى گام هاى خويش را مى بيند ، نه پيش روى خود را مى بيند ، نه ميان رنگ ها تفاوت مى گذارد ، نه چشم اندازهاى زيبا و زشت را از هم باز مى شناسد ، نه اگر از سويى به او حمله ببرند ، گودالى را كه پيش پايش هست ، مى بيند ، نه اگر ضربه شمشيرى به سويش فرود آيد ، دشمن و ضربت او را مى بيند ، و نه به انجام دادن كارهايى چون: نوشتن ، داد و ستد و زرگرى راهى مى يابد ، تا آن جا كه اگر كارآيى ذهنى وى نبود ، به پاره سنگى افتاده بر زمين مى مانست...
اى مفضّل! در پلك چشم ، تأمّل كن و بنگر كه چگونه به سان پوشش ، بر آن قرار گرفته و چگونه مژه گاه ها به آويخته گاه هاى ريسمان مى مانند و چه سان خداوند ، چشم را در درون غار خويش نشانده و پرده موهايى [كه اطراف آن است] ، بر آن افكنده است.