۱۱۴۰.تاريخ الطبرىـ به نقل از عمّار دُهْنى ـ: امام باقر عليه السلام فرمود : «عبيد اللّه به چهره هاى سرشناس كوفه گفت: چرا هانى به همراه ديگران ، نزد من نمى آيد؟
محمّد بن اشعث به همراه جمعى ، نزد هانى رفتند و او را بر آستانه خانه اش ديدند. گفتند : امير ، تو را ياد كرد و گفت كه: چرا نزد ما نمى آيد. حركت كن و نزد او برو .
آن قدر اصرار كردند تا به همراه آنان سوار شد و نزد عبيد اللّه آمد ، در حالى كه شُرَيح قاضى ، آن جا بود.
عبيد اللّه چون به هانى نظر افكند ، رو به شُرَيح كرد و گفت: مرد نادان ، با پاهاى خود آمده است !
چون هانى به عبيد اللّه سلام كرد، عبيد اللّه گفت: اى هانى! مسلم كجاست؟
هانى گفت: نمى دانم.
عبيد اللّه دستور داد آن غلامى كه درهم ها را بُرده بود ، بيايد . چون هانى آن مرد را ديد ، [از سخن گفتن در ماند و پس از مدّتى ]گفت: خداوند ، كارهاى امير را سامان بخشد! به خدا سوگند ، من او را به خانه ام دعوت نكرده ام. او خود آمد و خود را بر من تحميل كرد.
عبيد اللّه گفت: او (مسلم) را نزد من بياور .
هانى گفت: به خدا سوگند ، اگر زير پاهايم باشد ، پا از روى او بر نخواهم داشت.
عبيد اللّه گفت: او را نزد من بياوريد .
هانى را نزديك بردند . عبيد اللّه بر پيشانى او زد و او خون آلود شد . هانى به سمت يك نگهبان حمله بُرد تا شمشيرش را بگيرد ؛ ولى او را گرفتند . عبيد اللّه گفت : خداوند ، خونت را مباح كرد . و دستور داد [او را حبس كنند] و در گوشه اى از قصر ، زندانى شد» .
غير از ابو جعفر باقر عليه السلام ، چنين روايت كرده اند: كسى كه هانى بن عروه را نزد عبيد اللّه بن زياد آورد ، عمرو بن حَجّاج زُبيدى بود... .
امام باقر عليه السلام فرمود : «در اين اوضاع و احوال ، خبر به قبيله مَذحِج رسيد و در اين هنگام ، بيرون قصر ، سر و صدايى بلند شد و عبيد اللّه آن را شنيد . پرسيد: اين سر و صداها چيست؟
گفتند: قبيله مَذحِج اند .
عبيد اللّه به شُرَيح گفت: نزد آنان برو و به آنان خبر بده كه هانى را زندانى كرده ام تا از او پرسش هايى بپرسم. و جاسوسى را در پى شُرَيح فرستاد تا ببيند چه مى گويد . شريح از كنار هانى بن عروه گذشت. هانى به وى گفت: اى شريح ! از خدا بترس . او قاتل من است!
شريح از قصر بيرون رفت و بر آستانه قصر ايستاد و گفت: مشكلى نيست. امير ، هانى را زندانى كرده تا از او مطالبى را بپرسد .
آنان [به همديگر] گفتند : راست مى گويد . خطرى متوجّه رئيس شما نيست . و متفرّق شدند .