199
دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد چهارم

۱۱۳۹.تاريخ الطبرىـ به نقل از عيسى بن يزيد كِنانى ـ: ابن زياد به دنبال اسماء بن خارجه و محمّد بن اشعث فرستاد و گفت: هانى را نزد من بياوريد.
به وى گفتند : او نمى آيد ، مگر آن كه به او امان دهى.
عبيد اللّه گفت: چرا امان؟ مگر او چه كرده است؟ نزد او برويد و اگر جز با امان نيامد، به وى امان دهيد.
آن دو ، نزد هانى آمدند و او را [به آمدن نزد عبيد اللّه ] دعوت كردند. هانى گفت: اگر بر من دست يابد، مرا خواهد كشت !
آن دو ، آن قدر نزد وى ماندند و اصرار كردند تا او را نزد عبيد اللّه آوردند ، در حالى كه عبيد اللّه در روز جمعه خطبه مى خواند. هانى در مسجد نشست و موهاى سرش را مرتّب مى كرد.
وقتى عبيد اللّه نمازش را خواند ، هانى را صدا زد. هانى نزد او آمد و بر او سلام كرد . عبيد اللّه گفت: اى هانى ! آيا نمى دانى كه وقتى پدرم وارد اين شهر شد، هيچ يك از شيعيان را زنده نگذاشت ، مگر پدر تو و پدر حُجْر را ؟ ـ و سرنوشت حُجْر را كه مى دانى ـ و يكسر به تو نيكى مى كرد و سپس براى امير كوفه نوشت كه تنها درخواست من از تو ، توجّه به هانى است ؟
هانى گفت: چرا.
عبيد اللّه گفت: آيا جزاى من ، آن است كه مردى را در خانه ات پنهان كنى تا مرا بكشد؟
هانى گفت: من ، چنين كارى نكرده ام .
آن گاه عبيد اللّه ، مرد تميمى را ـ كه جاسوس بود ـ احضار كرد . وقتى هانى او را ديد ، دانست كه وى خبرها را به عبيد اللّه رسانده است. پس گفت: اى امير ! آنچه به تو خبر رسيده ، درست است و من هم نيكى هاى تو را فراموش نمى كنم . تو و خانواده ات در امانيد . هر جا مى خواهى ، برو.
در اين هنگام ، عبيد اللّه يكّه خورد. مِهران ـ كه بالاى سرش با عصايى ايستاده بود ـ گفت: عجب بدبختى ! اين برده مغرور ، به تو در حكومتت امان مى دهد !
آن گاه عبيد اللّه به مهران گفت: او را بگير.
مهران ، عصا را رها كرد و دو طرف موهاى هانى را گرفت و او را به رو انداخت . سپس عبيد اللّه ، عصا را برداشت و به صورت هانى مى زد. آهنِ ته عصا بيرون آمد و بر ديوار نشست . آن قدر عبيد اللّه بر صورت هانى زد كه بينى و پيشانى اش شكست.
مردم ، صداى ناله اى را شنيدند و خبر به قبيله مَذْحِج رسيد . آنها آمدند و بر گرد قصر ، حلقه زدند . عبيد اللّه دستور داد هانى را در خانه اى انداختند. مردمان قبيله مَذحِج ، فرياد مى كشيدند. عبيد اللّه به مهران دستور داد كه شُرَيح را نزد هانى ببرد. شريح را نزد هانى برد و نگهبانان نيز به همراه شريح، وارد شدند. هانى گفت: اى شريح ! مى بينى با من چه مى كنند؟
شُرَيح گفت: تو را زنده مى بينم .
هانى گفت: با اين وضع ، زنده ام! به قبيله ام بگو اگر آنان از اين جا بروند ، عبيد اللّه مرا خواهد كُشت.
شريح نزد عبيد اللّه آمد و گفت: او را زنده ديدم ؛ ولى حال و روز خوشى نداشت.
عبيد اللّه گفت: آيا روا نمى دارى حاكم، رعيّتش را ادب كند؟ نزد اين مردم برو و به آنان خبر بده.
شريح ، بيرون رفت و عبيد اللّه ، مهران را همراه او فرستاد. شريح به مردم قبيله مَذحِج گفت: اين ، چه رفتار ناشايستى است؟! آن مرد ، زنده است . حاكم ، مختصرى او را تنبيه كرده است ! باز گرديد و خون خود و رئيستان را مُباح مسازيد. آنان ، باز گشتند.


دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد چهارم
198

۱۱۳۹.تاريخ الطبري عن عيسى بن يزيد الكنانيّ :أرسَلَ [ابنُ زِيادٍ] إلى أسماءَ بنِ خارِجَةَ ، ومُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ ، فَقالَ : إيتِياني بِهانِئٍ ، فَقالا لَهُ : إنَّهُ لا يَأتي إلّا بِالأَمانِ ، قالَ : وما لَهُ ولِلأَمانِ ؟ ! وهَل أحدَثَ حَدَثا ؟ اِنطَلِقا فَإِن لَم يَأتِ إلّا بِأَمانٍ فَآمِناهُ ، فَأَتَياهُ فَدَعَواهُ ، فَقالَ : إنَّهُ إن أخَذَني قَتَلَني ، فَلَم يَزالا بِهِ حَتّى جاءا بِهِ ، وعُبَيدُ اللّه ِ يَخطُب يَومَ الجُمُعَةِ ، فَجَلَسَ فِي المَسجِدِ وقَد رَجَّلَ ۱ هانِئٌ غَديرَتَيهِ. ۲
فَلَمّا صَلّى عُبَيدُ اللّه ِ ، قالَ : يا هانِئُ! فَتَبِعَهُ ودَخَلَ فَسَلَّمَ ، فَقالَ عُبَيدُ اللّه ِ : يا هانِئُ ، أما تَعلَمُ أنَّ أبي قَدِمَ هذَا البَلَدَ فَلَم يَترُك أحَدا مِن هذِهِ الشّيعَةِ إلّا قَتَلَهُ ، غَيرَ أبيكَ وغَيرَ حُجرٍ ، وكانَ مِن حُجرٍ ما قَد عَلِمتَ ، ثُمَّ لَم يَزَل يُحسِنُ صُحبَتَكَ ، ثُمَّ كَتَبَ إلى أميرِ الكوفَةِ : إنَّ حاجَتي قِبَلَكَ هانِئٌ ؟ قالَ : نَعَم ، قالَ : فَكانَ جَزائي أن خَبَّأتَ في بَيتِكَ رَجُلاً لِيَقتُلَني ؟! قالَ : ما فَعَلتُ ، فَأَخرَجَ التَّميمِيَّ الَّذي كانَ عَينا عَلَيهِم ، فَلَمّا رَآهُ هانِئٌ عَلِمَ أن قَد أخبَرَهُ الخَبَرَ ، فَقالَ : أيُّهَا الأَميرُ ! قَد كانَ الَّذي بَلَغَكَ ولَن اُضَيِّعَ يَدَكَ عَنّي ، فَأَنتَ آمِنٌ وأهلُكَ ، فَسِر حَيثُ شِئتَ .
فَكَبا عُبَيدُ اللّه ِ عِندَها ، ومِهرانُ قائِمٌ عَلى رَأسِهِ في يَدِهِ مِعكَزَةٌ ۳ ، فَقالَ : واذُلّاه ! هذَا العَبدُ الحائِكُ يُؤَمِّنُكَ في سُلطانِكَ ، فَقالَ : خُذهُ ، فَطَرَحَ المِعكَزَةَ وأخَذَ بِضَفيرَتَي هانِئٍ ، ثُمَّ أقنَعَ بِوَجهِهِ ، ثُمَّ أخَذَ عُبَيدُ اللّه ِ المِعكَزَةَ فَضَرَبَ بِها وَجهَ هانِئٍ ، ونَدَرَ ۴ الزُّجُّ ۵ فَارتَزَّ ۶ فِي الجِدارِ ، ثُمَّ ضَرَبَ وَجهَهُ حَتّى كَسَرَ أنفَهُ وجَبينَهُ .
وسَمِعَ النّاسُ الهَيعَةَ ۷ ، وبَلَغَ الخَبَرُ مَذحِجَ فَأَقبَلوا فَأَطافوا بِالدّارِ ، وأمَرَ عُبَيدُ اللّه ِ بِهانِئٍ فَاُلقِيَ في بَيتٍ ، وصَيَّحَ المَذحِجِيّونَ ، وأمَرَ عُبَيدُ اللّه ِ مِهرانَ أن يُدخِلَ عَلَيهِ شُرَيحا ، فَخَرَجَ فَأَدخَلَهُ عَلَيهِ ، ودَخَلَتِ الشُّرَطُ مَعَهُ ، فَقالَ : يا شُرَيحُ ، قَد تَرى ما يُصنَعُ بي ، قالَ : أراكَ حَيّا ، قالَ : وحَيٌّ أنَا مَعَ ما تَرى ! أخبِر قَومي أنَّهُم إنِ انصَرَفوا قَتَلَني .
فَخَرَجَ إلى عُبَيدِ اللّه ِ ، فَقالَ : قَد رَأَيتُهُ حَيّا ، ورَأَيتُ أثَرا سَيِّئا ، قالَ : وتُنكِرُ ۸ أن يُعاقِبَ الوالي رَعِيَّتَهُ ؟! اُخرُج إلى هؤُلاءِ فَأَخبِرهُم . فَخَرَجَ ، وأمَرَ عُبَيدُ اللّه ِ الرَّجُلَ فَخَرَجَ مَعَهُ ، فَقالَ لَهُم شُرَيحٌ : ما هذِهِ الرِّعَةُ ۹ السَّيِّئَةُ ؟ ! اَلرَّجُلُ حَيٌّ ، وقَد عاتَبَهُ سُلطانُهُ بِضَربٍ لَم يَبلُغ نَفسَهُ ، فَانصَرِفوا ولا تُحِلّوا بِأَنفُسِكُم ولا بِصاحِبِكُم . فَانصَرَفوا. ۱۰

1. التَّرجُّل : تسريح الشعر وتنظيفه وتحسينه (النهاية : ج ۲ ص ۲۰۳ «رجل») .

2. الغدائر : هي الذَّوائب ، واحدتها : غديرة (النهاية : ج ۳ ص ۳۴۵ «غدر») .

3. العُكّازة : عصا في أسفلها زجّ يتوكّأ عليها الرجل (لسان العرب : ج ۵ ص ۳۸۰ «عكز») .

4. . نَدَرَ الشيءُ : سَقَطَ أو خرج من غَيره (المصباح المنير : ص ۵۹۷ «ندر») .

5. الزُّجُّ : الحديدة في أسفل الرمح (القاموس المحيط : ج ۱ ص ۱۹۱ «زجج») .

6. ارتزّ : ثبت وبقي مكانه (النهاية : ج ۲ ص ۲۱۹ «رزز») .

7. الهَيْعَةُ : الصوت الذي تفزع منه وتخافه من عدوّ (النهاية : ج ۵ ص ۲۸۸ «هيع») .

8. أنكَرتُ عَلَيهِ فِعلَهُ : إذا عِبتَهُ ونَهَيتَهُ (المصباح المنير : ص ۶۲۵ «نكر») .

9. الرِّعة : الشأن والأمر والأدب (تاج العروس : ج ۱۱ ص ۵۰۶ «ورع») .

10. تاريخ الطبري : ج ۵ ص ۳۶۰ .

  • نام منبع :
    دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد چهارم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    16
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    01/01/1388
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 6718
صفحه از 454
پرینت  ارسال به