167
دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد نهم

۲۵۶۶.سنن الترمذىـ به نقل از عُمارة بن عُمَير ـ: وقتى سرِ عبيد اللّه بن زياد و يارانش را آوردند، آنها را در ايوان مسجد بر روى هم چيدند . پيش آنها كه رفتم ، [شنيدم كه برخى ]مى گفتند: «آمد، آمد!» كه ناگهان مارى آمد و در ميان سرها گشت تا اين كه داخل بينى عبيد اللّه بن زياد شد . مدّتى ماند و بعد بيرون آمد و ناپديد شد. آن گاه گفتند: «آمد، آمد!» و آن مار ، اين كار را دو يا سه بار انجام داد .

۲۵۶۷.الأمالى ، طوسىـ به نقل از مدائنى ، از راويانش ، در يادكرد قيام مختار ـ: پسرِ اَشتر گفت: «پس از آن كه سپاه ابن زياد شكست خورد ، ديدم گروهى از آنها ايستاده اند و مى جنگند . به طرف آنها رفتم . مردى كه داخل جمعيتى بود ، آمد و گويى قاطرى خاكسترى بود كه مردم را مى تاراند و كسى به او نزديك نمى شد ، مگر اين كه زمينش مى زد. او نزديك من شد . دستش را زدم و قطع كردم و در كنار رودخانه افتاد . دستش در يك سو افتاد و پاهايش در سوى ديگر افتادند. او را كشتم و ديدم بوى مُشك مى دهد و فهميدم كه ابن زياد است . [پس از خاتمه جنگ ، ]گفتم: او را پيدا كنيد» .
مردى رفت و كفش هاى آن مرد را كَند و دقّت كرد و او طبق توصيف پسر اَشتر ، همان ابن زياد بود . خدا لعنتش كند! پس سرش را جدا كرد و در طول شب ، كنار جسدش آتش روشن كردند. مهران ، غلام زياد ـ كه به عبيد اللّه علاقه زيادى داشت ـ ، او را ديد و سوگند ياد كرد كه هرگز پيهْ نخورَد. صبح شد . مردم ، تمام آنچه را در سپاه [ دشمن ]بود ، تصرّف كردند و غلام عبيد اللّه به شام گريخت.
عبد الملك بن مروان به آن غلام گفت: آخرين بار كه با ابن زياد بودى ، كِى بود؟
گفت: «مردم به حركت در آمدند . او جلو آمد و جنگيد و به من گفت: مَشك آب را برايم بياور. من هم آن را برايش بردم . آن را همراه داشت و از آن نوشيد و آب را بين زره و بدنش ريخت و نيز بر پيشانى اسبش ريخت . سپس اسب ، شيهه اى كشيد و او را بر زمين زد. اين ، آخرين ديدار من با او بود» .
پسرِ اَشتر، سر ابن زياد را نزد مختار و بزرگانِ همراه او فرستاد . سرها به وى داده شدند و در حالى كه چاشت مى خورد، در برابرش گذاشته شدند. مختار گفت: الحمدُ للّهِ ربِّ العالمين! سرِ حسين بن على در برابر ابن زياد گذاشته شد ، در حالى كه او در حال چاشت خوردن بود و سرِ ابن زياد ، پيش من آورده شد و من هم در حال چاشت خوردنم.
مارى سفيد را ديديم كه در ميان سرها گشت تا وارد بينى ابن زياد شد و از گوشش بيرون آمد و از گوشش وارد شد و از بينى اش بيرون رفت.
وقتى مختار از غذا خوردن فارغ شد، ايستاد و صورت ابن زياد را با كفشش لگد كرد و آن [كفش] را به طرف غلامش پرتاب نمود و گفت: اين كفش را بشوى كه آن را بر روى كافر نجسى گذاشتم... .
مختار ، سر ابن زياد را براى امام زين العابدين عليه السلام فرستاد و وقتى سر را نزد امام عليه السلام آوردند، امام عليه السلام در حال صبحانه خوردن بود . فرمود: «مرا پيش ابن زياد بردند ، در حالى كه داشت صبحانه مى خورد و سر پدرم در برابرش بود. گفتم : خداوندا ! مرا نميران تا سرِ ابن زياد را در حال صبحانه خوردن به من نشان دهى . پس ستايشْ ، آن خدايى را كه دعايم را به اجابت رساند!» .
آن گاه امام عليه السلام دستور داد سر را انداختند و نزد ابن زبير بردند و ابن زبير ، آن را بر روى نى گذاشت و باد ، آن را به تكان انداخت و سر فرو افتاد و مارى از زير پرده در آمد و داخل بينى او شد. آن را به بالاى نى برگرداندند و باد ، آن را به تكان انداخت و سقوط كرد و مارى آمد و بينى اش را گاز گرفت. اين را سه بار انجام داد و [سرانجام ، ]ابن زبير ، فرمان داد كه آن را به يكى از درّه هاى مكّه پرتاب كنند .


دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد نهم
166

۲۵۶۶.سنن الترمذي عن عمارة بن عُمير :لَمّا جيءَ بِرَأسِ عُبَيدِ اللّهِ بنِ زِيادٍ وأصحابِهِ ، نُضِّدَت ۱ فِي المَسجِدِ فِي الرَّحَبَةِ ، فَانتَهَيتُ إلَيهِم وهُم يَقولونَ : قَد جاءَت ، قَد جاءَت ، فَإِذا حَيَّةٌ قَد جاءَت تَخَلَّلُ الرُّؤوسَ حَتّى دَخَلَت في مِنخَرَي عُبَيدِ اللّهِ بنِ زِيادٍ ، فَمَكَثَت هُنَيهَةً ، ۲ ثُمَّ خَرَجَت ، فَذَهَبَت حَتّى تَغَيَّبَت ، ثُمَّ قالوا : قَد جاءَت ، قَد جاءَت ، فَفَعَلَت ذلِكَ مَرَّتَينِ أو ثَلاثا . ۳

۲۵۶۷.الأمالي للطوسي عن المدائني عن رجالهـ في قِيامِ المُختارِ ـ: قالَ ابنُ الأَشتَرِ : إنّي رَأَيتُ بَعدَمَا انكَشَفَ النّاسُ طائِفَةً مِنهُم قَد صَبَرَت تُقاتِلُ ، فَأَقدَمتُ عَلَيهِم ، وأقبَلَ رَجُلٌ آخَرُ في كَبكَبَةٍ كَأَنَّهُ بَغلٌ أقمَرُ ، يَفرِي النّاسَ ، لا يَدنو مِنهُ أحَدٌ إلّا صَرَعَهُ ، فَدَنا مِنّي ، فَضَرَبتُ يَدَهُ فَأَبَنتُها ، وسَقَطَ عَلى شاطِئِ النَّهرِ ، فَشُرِّقَت يَداهُ وغُرِّبَت رِجلاهُ ، فَقَتَلتُهُ ووَجَدتُ مِنهُ ريحَ المِسكِ ، وأظُنُّهُ ابنَ زِيادٍ ، فَاطلُبوهُ ، فَجاءَ رَجُلٌ ، فَنَزَعَ خُفَّيهِ وتَأَمَّلَهُ ، فَإِذا هُوَ ابنُ زِيادٍ لَعَنَهُ اللّهُ عَلى ما وَصَفَ ابنُ الأَشتَرِ ، فَاحتَزَّ رَأسَهُ ، وَاستَوقَدوا عامَّةَ اللَّيلِ بِجَسَدِهِ ، فَنَظَرَ إلَيهِ مِهرانُ مَولى زِيادٍ وكانَ يُحِبُّهُ حُبّا شَديدا ، فَحَلَفَ ألا يَأكُلَ شَحما أبَدا .
وأصبَحَ النّاسُ فَحَوَوا ما فِي العَسكَرِ ، وهَرَبَ غُلامٌ لِعُبَيدِ اللّهِ إلَى الشّامِ ، فَقالَ لَهُ عَبدُ المَلِكِ بنِ مَروانَ : مَتى عَهدُكَ بِابنِ زِيادٍ ؟ فَقالَ : جالَ النّاسُ وتَقَدَّمَ فَقاتَلَ ، وقالَ : ايتِني بِجَرَّةٍ فيها ماءٌ ، فَأَتَيتُهُ فَاحتَمَلَها ، فَشَرِبَ مِنها ، وصَبَّ الماءَ بَينَ دِرعِهِ وجَسَدِهِ ، وصَبَّ عَلى ناصِيَةِ فَرَسِهِ ، فَصَهَلَ ثُمَّ أقحَمَهُ ، فَهذا آخِرُ عَهدي بِهِ .
قالَ : وبَعَثَ ابنُ الأَشتَرِ بِرَأسِ ابنِ زِيادٍ إلَى المُختارِ وأعيانِ مَن كانَ مَعَهُ ، فَقُدِمَ بِالرُّؤوسِ وَالمُختارُ يَتَغَدّى ، فَاُلِقيَت بَينَ يَدَيهِ .
فَقالَ : الحَمدُ للّهِِ رَبِّ العالَمينَ ، وُضِعَ رَأسُ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام بَينَ يَدَيِ ابنِ زِيادٍ لَعَنَهُ اللّهُ وهُوَ يَتَغَدّى ، واُتيتُ بِرَأسِ ابنِ زِيادٍ وأنَا أتَغَدّى .
قالَ : رَأَينا حَيَّةً بَيضاءَ تَخَلَّلُ الرُّؤوسَ حَتّى دَخَلَت في أنفِ ابنِ زِيادٍ وخَرَجَت مِن اُذُنِهِ ، ودَخَلَت في اُذُنِهِ وخَرَجَت مِن أنفِهِ .
فَلَمّا فَرَغَ المُختارُ مِنَ الغَداءِ ، قامَ فَوَطِئَ وَجهَ ابنِ زِيادٍ بِنَعلِهِ ، ثُمَّ رَمى بِها إلى مَولىً لَهُ ، وقالَ : اِغسِلها ، فَإِنّي وَضَعتُها عَلى وَجهٍ نَجِسٍ كافِرٍ ... .
فَبَعَثَ بِرَأسِ ابنِ زِيادٍ إلى عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عليه السلام ، فَاُدخِلَ عَلَيهِ وهُوَ يَتَغَدّى ، فَقالَ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ عليه السلام :
اُدخِلتُ عَلَى ابنِ زِيادٍ وهُوَ يَتَغَدّى ، ورَأسُ أبي بَينَ يَدَيهِ ، فَقُلتُ : اللّهُمَّ لا تُمِتني حَتّى تُرِيَني رَأسَ ابنِ زِيادٍ وأنَا أتَغَدّى ، فَالحَمدُ للّهِِ الَّذي أجابَ دَعوَتي ، ثُمَّ أمَرَ فَرُمِيَ بِهِ ، فَحُمِلَ إلَى ابنِ الزُّبَيرِ ، فَوَضَعَهُ ابنُ الزُّبَيرِ عَلى قَصَبَةٍ ، فَحَرَّكَتهَا الرّيحُ فَسَقَطَ ، فَخَرَجَت حَيَّةٌ مِن تَحتِ الستِّارِ ، فَأَخَذَت بِأَنفِهِ ، فَأَعادُوا القَصَبَةَ ، فَحَرَّكَتهَا الرّيحُ فَسَقَطَ ، فَخَرَجَتِ الحَيَّةُ ، فَأَزَمَت ۴ بِأَنفِهِ ، فَعَلَ ذلِكَ ثَلاثَ مَرّاتٍ ، فَأَمَرَ ابنُ الزُّبَيرِ ، فَاُلقِيَ في بَعضِ شِعابِ مَكَّةَ . ۵

1.تُنضَدُ : أي يُجعَلُ بعضها [ أي الرؤوس ] فوق بعض (النهاية : ج ۵ ص ۷۱ «نضد») .

2.مَكَثَ هُنَيهَةً : أي ساعةً لَطيفةً ، والهمز خَطَأ (المصباح المنير : ص ۶۴۱ «هن»).

3.سنن الترمذي : ج ۵ ص ۶۶۰ الرقم ۳۷۸۰ ، المعجم الكبير : ج ۳ ص ۱۱۳ الرقم ۲۸۳۲ ، سير أعلام النبلاء : ج ۳ ص ۵۴۹ ، تاريخ دمشق : ج ۳۷ ص ۴۶۱ ؛ ثواب الأعمال : ص ۲۶۰ الرقم ۹ نحوه وراجع : بحار الأنوار : ج ۴۵ ص ۳۸۵ .

4.أزمَت : أي عضَّت (الصحاح : ج ۵ ص ۱۸۶۱ «أزم») .

5.الأمالي للطوسي : ص ۲۴۱ ح ۴۲۴ ، بحار الأنوار : ج ۴۵ ص ۳۳۵ ح ۲ وراجع : تذكرة الخواصّ : ص ۲۸۶ وذوب النضّار : ص ۱۴۲ .

  • نام منبع :
    دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد نهم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    16
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    01/01/1388
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 6787
صفحه از 457
پرینت  ارسال به