157
دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد نهم

۲۵۵۹.سير أعلام النبلاء:عبيد اللّه بن زياد بن اَبيه... به سال ۵۵ [هجرى] در ۲۲ سالگى ، حاكم بصره شد... . صورتى زيبا داشت و بدباطن بود. گفته اند: مادرش مرجانه، از دختران پادشاهان ايران بود... .
سَرىّ بن يحيى، از حسن [بصرى] نقل كرده كه گفت: عبيد اللّه ، در حالى كه جوانى نادان و خونريز و سرسخت بود، پيش ما آمد و معاويه او را به عنوان حكمران ، انتخاب كرده بود... . حسن گفت: عبيد اللّه ترسو بود .

۲۵۶۰.تاريخ الطبرىـ به نقل از عبيد اللّه بن زياد ، در يكى از سخنرانى هايش ـ: من ، پسر زيادم . در ميان افرادى كه بر روى زمين راه مى روند، منم كه به او شباهت دارم و هيچ شباهتى به دايى و پسرعمو[يم] ندارم.

۲۵۶۱.المعجم الكبيرـ به نقل از دربان عبيد اللّه بن زياد ـ: پس از كشته شدن حسين ، پشت سر عبيد اللّه بن زياد، وارد قصر شدم . آتشى در صورتش شعله كشيد. آستينش را بر صورتش گذاشت و گفت: ديدى؟
گفتم: آرى.
پس به من دستور داد كه آن [حادثه] را پوشيده نگه دارم.

۲۵۶۲.تاريخ الطبرى :يَساف بن شُرَيح يَشكُرى، از على بن محمّد ، نقل كرد كه : پس از هلاكت يزيد ، ابن زياد از بصره بيرون رفت و در شبى گفت : سوار شدن بر شتر برايم سخت است. برايم حيوان سُم دارى فراهم كنيد.
برايش گليمى را روى الاغى انداختم و سوار شد، در حالى كه پاهايش به زمين مى رسيد. او در جلوى من حركت مى كرد و وقتى خاموش مى شد، سكوتش طول مى كشيد.
به خود گفتم: اين عبيد اللّه ، ديروز فرمان رواى عراق بود و اكنون بر روى الاغ ، خواب است. اگر از آن سقوط كند، رنجيده مى شود. و آن گاه گفتم: به خدا سوگند، اگر خواب باشد، خوابش را بر او ناگوار مى كنم.
نزديكش شدم و گفتم: خوابى؟
گفت: نه.
گفتم: پس چرا ساكتى؟
گفت: با خود ، حديث نفْس مى كردم .
گفتم: مى خواهى بگويم با خودت چه مى گفتى؟
گفت: بگو، كه ـ به خدا سوگند ـ نمى بينم عقل درستى داشته باشى و درست بگويى!
گفتم: داشتى مى گفتى: اى كاش حسين را نكشته بودم!
گفت: ديگر چه؟
گفتم: مى گفتى: اى كاش آنهايى را كه كشتم، نكشته بودم!
گفت: ديگر چه؟
گفتم: مى گفتى: كاش كاخ سفيد را نساخته بودم!
گفت: ديگر چه؟
گفتم: مى گفتى: اى كاش دِهبان ها[ى عجم] را به كار نگرفته بودم!
گفت: و ديگر چه؟
گفتم: مى گفتى: اى كاش دست و دلبازتر از آنچه هستم، بودم!
عبيد اللّه گفت: به خدا سوگند، سخن درستى نگفتى و از خطا باز نَايستادى. حسين، آمده بود و قصد جان مرا داشت . من هم او را كشتم تا مرا نكشد. كاخ سفيد را نيز از عبيد اللّه بن عثمان ثقفى خريدم و يزيد ، يك ميليون برايم فرستاد و هزينه آن كردم. اگر ماندگار شدم كه براى خانواده ام است و اگر مُردم، براى آن ، تأسّف نمى خورم ؛ چرا كه برايش زحمت نكشيده ام.
در باره به كارگيرى دهبان ها، عبد الرحمان بن ابى بكره و زادانْ فرُّخ ، نزد معاويه از من بدگويى كردند، تا جايى كه پوست برنج ها را هم گفتند و [مقدارِ] ماليات عراق را يكصد ميليون گفتند . معاويه مرا ميان بازپرداخت آنها و بركنار شدن ، مخيّر كرد . من هم بركنار شدن را دوست نداشتم. وقتى مرد عربى را به كار مى گرفتم ، او از ماليات ، كم مى گذاشت و من آن را از خودش مى گرفتم ، يا جريمه اش را از بزرگان قومش و يا از قبيله اش مى گرفتم و به آنها ضرر مى زدم، و اگر اصلاً آن را نمى گرفتم ، مال خدا را نگرفته بودم ، در حالى كه جاى [هدر رفتن] آن مال را مى دانستم، به همين خاطر ، دِهبان ها [ى عجم] را كه آشناتر به جمع آورى ماليات و امين تر بودند و در درخواست ماليات، از شما آسان گيرتر بودند ، به كار گرفتم، ضمن اين كه شما را هم بر آنها امين قرار دادم كه مبادا به كسى ستم كنند.
در مورد گفته تو در باره دست و دلباز نبودنم ـ به خدا سوگند ـ من ثروتى نداشتم تا آن را بر شما ببخشم . البتّه اگر مى خواستم ، مى توانستم بخشى از ثروت شما را بگيرم و فقط به برخى از شما بدهم و نه به همه . در اين صورت مى گفتند: «چه دست و دلباز است!» ؛ ولى به همه تان دادم، و به نظرم ، [اين كار] به سود شما بود .
در باره گفته تو كه: اى كاش آنها را كه كشتم، نكشته بودم! بعد از شهادت به توحيد، من كارى كه نزديك تر از اين به خدا باشد كه خوارج را كشتم، نكرده ام.
امّا من، به تو مى گويم كه با خود ، چه مى گفتم . مى گفتم: كاش با بصرى ها جنگيده بودم! آنان به دلخواه و بدون اجبار ، با من بيعت كردند. به خدا سوگند، من طالب اين [جنگ] بودم ؛ ولى فرزندان زياد ، پيش من آمدند و گفتند: اگر تو با آنها بجنگى و آنان بر تو چيره شوند، از ما كسى باقى نخواهد ماند ؛ امّا اگر رهايشان كنى، هر يك از ما نزد دايى ها و دامادهايش مى ماند . من هم با آنها مدارا كردم و نجنگيدم.
نيز مى گفتم: اى كاش زندانيان را از زندان ، بيرون مى آوردم و گردنشان را مى زدم! و وقتى اين دو از دست رفت، اى كاش پيش از آن كه كارى كرده باشند ، به شام مى رفتم!
برخى گفته اند: عبيد اللّه به شام رفت و آنها هنوز هيچ كارى نكرده بودند و گويا با وجود او ، آنها چند كودك بودند. برخى نيز گفتند: به شام كه آمد ، آنها كارشان را كرده بودند ؛ امّا او همه را به نظر خودش برگرداند.


دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد نهم
156

۲۵۵۹.سير أعلام النبلاء :عُبَيدُ اللّهِ بنُ زِيادِ بنِ أبيهِ ... وَلِيَ البَصرَةَ سَنَةَ خَمسٍ وخَمسينَ ، ولَهُ ثِنَتانِ وعِشرونَ سَنَةً ... كانَ جَميلَ الصّورَةِ ، قَبيحَ السَّريرَةِ .
وقيلَ : كانَت اُمُّهُ مَرجانَةَ مِن بَناتِ مُلوكِ الفُرسِ ... رَوَى السَّرِيُّ بنُ يَحيى ، عَنِ الحَسَنِ ، قالَ : قَدِمَ عَلَينا عُبَيدُ اللّهِ ، أمَّرَهُ مُعاوِيَةُ ، غُلاما سَفيها ، سَفَكَ الدِّماءَ سَفكا شَديدا ... قالَ الحَسَنُ : وكانَ عُبَيدُ اللّهِ جَبانا . ۱

۲۵۶۰.تاريخ الطبري عن عبيد اللّه بن زيادـ في إحدى خُطَبِهِ ـ: أنَا ابنُ زِيادٍ أشبَهتُهُ مِن بَينِ مَن وَطِئَ الحَصى ، ولَم يَنتَزِعني شَبَهُ خالٍ ولَا ابنُ عَمٍّ . ۲

۲۵۶۱.المعجم الكبير عن حاجب عبيد اللّه بن زياد :دَخَلتُ القَصرَ خَلفَ عُبَيدِ اللّهِ بنِ زِيادٍ حينَ قُتِلَ الحُسَينُ عليه السلام ، فَاضطَرَمَ في وَجهِهِ نارا ، فَقالَ هكَذا بِكُمِّهِ عَلى وَجهِهِ .
فَقالَ : هَل رَأَيتَ ؟ قُلتُ : نَعَم ، فَأَمَرَني أن أكتُمَ ذلِكَ . ۳

۲۵۶۲.تاريخ الطبري عن يساف بن شريح اليشكريّ عن عليّ بن محمّدـ بَعدَ هَلاكِ يَزيدَ ـ: إنَّ ابنَ زِيادٍ خَرَجَ مِنَ البَصرَةِ ، فَقالَ ذاتَ لَيلَةٍ : إنَّهُ قَد ثَقُلَ عَلَيَّ رُكوبُ الإِبِلِ ، فَوَطِّئوا لي عَلى ذي حافِرٍ ، قالَ : فَاُلقِيَت لَهُ قَطيفَةٌ عَلى حِمارٍ ، فَرَكِبَهُ ، وإنَّ رِجلَيهِ لَتَكادانِ تَخُدّانِ فِي الأَرضِ .
قالَ اليَشكُرِيُّ : فَإِنَّهُ لَيَسيرُ أمامي ، إذ سَكَتَ سَكتَةً فَأَطالَها .
فَقُلتُ في نَفسي : هذا عُبَيدُ اللّهِ أميرُ العِراقِ أمسِ ، نائِمٌ السّاعَةَ عَلى حِمارٍ لَو قَد سَقَطَ مِنهُ أعنَتَهُ ، ثُمَّ قُلتُ : وَاللّهِ ، لَئِن كانَ نائِما لَاُنَغصَنَّ عَلَيهِ نَومَهُ ، فَدَنَوتُ مِنهُ ، فَقُلتُ : أنائِمٌ أنتَ ؟ قالَ : لا ، قُلتُ : فَما أسكَتَكَ ؟ قالَ : كُنتُ اُحَدِّثُ نَفسي .
قُلتُ : أفَلا اُحُدِّثُكَ ما كُنتَ تُحَدِّثُ بِهِ نَفسَكَ ؟ قالَ : هاتِ ، فَوَاللّهِ ، ما أراكَ تَكيسُ ۴ ولا تُصيبُ .
قالَ : قُلتُ : كُنتَ تَقولُ : لَيتَني لَم أقتُلِ الحُسَينَ .
قالَ : وماذا ؟ قُلتُ : تَقولُ : لَيتَني لَم أكُن قَتَلتُ مَن قَتَلتُ .
قالَ : وماذا ؟ قُلتُ : كُنتَ تَقولُ : لَيتَني لَم أكُن بَنَيتُ البَيضاءَ . ۵
قالَ: وماذا ؟ قُلتُ : تَقولُ : لَيتَني لَم أكُنِ استَعمَلتُ الدَّهاقينِ .
قالَ : وماذا ؟ قُلتُ : وتَقولُ : لَيتَني كُنتُ أسخى مِمّا كُنتُ .
قالَ : فَقالَ : وَاللّهِ ، ما نَطَقتَ بِصَوابٍ ، ولا سَكَتُّ عَن خَطَأٍ .
أمَّا الحُسَينُ فَإِنَّهُ سارَ إلَيَّ يُريدُ قَتلي ، فَاختَرتُ قَتلَهُ عَلى أن يَقتُلَني .
وأمَّا البَيضاءُ فَإِنِّي اشتَرَيتُها مِن عَبدِ اللّهِ بنِ عُثمانَ الثَّقَفِيِّ ، وأرسَلَ يَزيدُ بِأَلفِ ألفٍ ، فَأَنفَقتُها عَلَيها ، فَإِن بَقيتُ فَلِأَهلي ، وإن هَلَكتُ لَم آسَ عَلَيها مِمّا لمَ اُعَنِّف فيهِ .
وأمَّا استِعمالُ الدَّهاقينَ فَإِنَّ عَبدَ الرَّحمنِ بنَ أبي بَكرَةَ وزاذانَ فَرُوخَ وَقَعا فِيَّ عِندَ مُعاوِيَةَ حَتّى ذَكَرا قُشورَ الأَرُزِّ ، فَبَلَغا بِخَراجِ العِراقِ مِئَةَ ألفِ ألفٍ ، فَخَيَّرَني مُعاوِيَةُ بَينَ الضَّمانِ وَالعَزلِ ، فَكَرِهتُ العَزلَ ، فَكُنتُ إذَا استَعمَلتُ الرَّجُلَ مِنَ العَرَبِ ، فَكَسَرَ الخَراجَ ، فَتَقَدَّمتُ إلَيهِ أو أغرَمتُ صُدورَ قَومِهِ ، أو أغرَمتُ عَشيرَتَهُ أضرَرتُ بِهِم ، وإن تَرَكتُهُ تَرَكتُ مالَ اللّهِ وأنَا أعرِفُ مَكانَهُ ، فَوَجَدتُ الدَّهاقينَ أبصَرَ بِالجِبايَةِ ، وأوفى بِالأَمانَةِ ، وأهوَنَ فِي المُطالَبَةِ مِنكُم ، مَعَ أنّي قَد جَعَلتُكُم اُمناءَ عَلَيهِم ؛ لِئَلّا يَظلِموا أحَدا .
وأمّا قَولُكَ فِي السَّخاءِ فَوَاللّهِ ، ما كان لي مالٌ فَأَجودَ بِهِ عَلَيكُم ، ولَو شِئتُ لَأَخَذتُ بَعضَ مالِكُم ، فَخَصَصتُ بِهِ بَعضَكُم دونَ بَعضٍ ، فَيَقولونَ ما أسخاهُ ! ولكِنّي عَمَّمتُكُم ، وكانَ عِندي أنفَعَ لَكُم .
وأمّا قَولُكَ : لَيتَني لَم أكُن قَتَلتُ مَن قَتَلتُ ، فَما عَمِلتُ بَعدَ كَلِمَةِ الإِخلاصِ عَمَلاً هُوَ أقرَبُ إلَى اللّهِ عِندي مِن قَتلي مَن قَتَلتُ مِنَ الخَوارِجِ .
ولكِنّي سَاُخبِرُكَ بِما حَدَّثتُ بِهِ نَفسي .
قُلتُ : لَيتَني كُنتُ قاتَلتُ أهلَ البَصرَةِ ، فَإِنَّهُم بايَعوني طائِعينَ غَيرَ مُكرَهينَ ، وَايمُ اللّهِ ، لَقَد حَرَصتُ عَلى ذلِكَ ، ولكِنَّ بَني زِيادٍ أتَوني ، فَقالوا : إنَّكَ إذا قاتَلتَهُم فَظَهَروا عَلَيكَ لَم يُبقوا مِنّا أحَدا ، وإن تَرَكتَهُم تَغَيَّبَ الرَّجُلُ مِنّا عِندَ أخوالِهِ وأصهارِهِ ، فَرَفَقتُ لَهُم ، فَلَم اُقاتِل .
وكُنتُ أقولُ : لَيتَني كُنتُ أخرَجتُ أهلَ السِّجنِ فَضَرَبتُ أعناقَهم ، فَأَمّا إذ فاتَت هاتانِ فَلَيتَني كُنتُ أقدَمُ الشّامَ ولَم يُبرِموا أمرا .
قالَ بَعضُهُم : فَقَدِمَ الشّامَ ولَم يُبرِموا أمرا ، فَكَأَنَّما كانوا مَعَهُ صِبياناً ، وقالَ بَعضُهُم : قَدِمَ الشّامَ وقَد أبرَموا ، فَنَقَضَ ما أبرَموا إلى رَأيِه . ۶

1.سير أعلام النبلاء : ج ۳ ص ۵۴۵ ، فتح الباري : ج ۱۳ ص ۱۲۸ ، تاريخ دمشق : ج ۳۷ ص ۴۴۶ ـ ۴۴۷ وليس فيهما صدره إلى «عن الحسن» .

2.تاريخ الطبري : ج ۵ ص ۳۵۸ ، الكامل في التاريخ : ج ۲ ص ۵۳۶ ، مقتل الحسين عليه السلام للخوارزمي : ج ۱ ص ۱۹۹ ، الفتوح : ج ۵ ص ۳۸ نحوه ، البداية والنهاية : ج ۸ ص ۱۵۸ .

3.المعجم الكبير : ج ۳ ص ۱۱۲ الرقم ۲۸۳۱ ، الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة) : ج ۱ ص ۵۰۳ الرقم ۴۶۷ ، تاريخ دمشق : ج ۳۷ ص ۴۵۱ ، مقتل الحسين عليه السلام للخوارزمي : ج ۲ ص ۸۷ ، البداية والنهاية : ج ۸ ص ۲۸۵ كلّها نحوه ، بحار الأنوار : ج ۴۵ ص ۳۰۹ الرقم ۱۱ .

4.. الكَيس : العقل (لسان العرب : ج ۶ ص ۲۰۱ «كيس») .

5.البيضاءُ : دار بالبصرة لعبيد اللّه بن زياد بن أبيه (تاج العروس : ج ۱۰ ص ۱۹ «بيض») .

6.تاريخ الطبري : ج ۵ ص ۵۲۲ ، الكامل في التاريخ : ج ۲ ص ۶۱۱ نحوه وراجع : الأخبار الطوال : ص ۲۸۴ والفتوح : ج ۵ ص ۱۶۸ .

  • نام منبع :
    دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد نهم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    16
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    01/01/1388
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 6880
صفحه از 457
پرینت  ارسال به