او كرد. آن گاه گفت: «امّا بعد، اى بندگان خدا! از خدا بترسيد و به سوى فتنه و تفرقه شتابان مباشيد كه سبب هلاك مردان و ريختن خونها و غصب اموال مىشود».
گويد: نعمان، مردى بردبار و زاهد بود و دوستدار سلامت. آن گاه گفت: «من با كسى كه به جنگم نيايد، جنگ نمىكنم و به كسى كه به من حمله نيارد، حمله نمىبرم. به شما ناسزا نمىگويم. تحريكتان نمىكنم. به سعايت و گمان و تهمت اعتبار نمىنهم؛ ولى اگر باطنتان را بنماييد و بيعت خويش را بشكنيد و با پيشوايتان مخالفت كنيد، به خدايى كه جز او خدايى نيست تا وقتى دسته شمشيرم به كفم باشد، با آن به شما ضربت مىزنم اگر چه از ميان شما ياورى نداشته باشم! اميدوارم ميان شما كسانى كه به حقْ پاىبندند، از آنها كه باطل به هلاكتشان مىكشاند، بيشتر باشند».
گويد: عبد اللّه بن مسلم حضرمى، وابسته بنى اميّه به پا خاست و بدو گفت: «آنچه مىبينى، جز با شدّت عمل سامان نيابد و اين رفتار كه تو با دشمن دارى، كار ضعيفان است». نعمان گفت: «اين كه در كار اطاعت خدا از جمله ضعيفان باشم، بهتر از آن كه در كار معصيت وى از نيرومندان باشم».
گويد: آن گاه نعمان بن بشير فرود آمد. عبد اللّه بن مسلم برفت و به يزيد بن معاويه نوشت: «امّا بعد، مسلم بن عقيل به كوفه آمده و شيعيان با وى براى حسين بن على بيعت كردهاند. اگر تو را به كوفه نياز است، مردى نيرومند را اين جا فِرست كه دستور تو را به كار بَرَد و چنان عمل كند كه تو با دشمن خويش مىكنى كه نعمان بن بشير، مردى ضعيف است يا ضعيفنمايى مىكند».
گويد: عبد اللّه بن مسلم نخستين كس بود كه به يزيد در اين باب نامه نوشت. پس از آن، عمارة بن عقبه نيز نامهاى همانند آن نوشت. سپس عمر بن سعد بن ابى وقّاص نيز نامهاى همانند آن نوشت.
عوانه گويد: وقتى نامهها ـ كه فاصله آن بيش از دو روز نبود ـ پيش يزيد فراهم شد، سرجون، غلام معاويه را پيش خواند و گفت: «رأى تو چيست؟ حسين سوى كوفه حركت كرده و مسلم بن عقيل در كوفه براى حسين بيعت مىگيرد. شنيدهام كه