221
دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پانزدهم

گفت، رضايت نمى‏دهيد؟». عمر بن سعد گفت: «به خدا اگر كار با من بود، رضايت مى‏دادم؛ امّا امير تو اين را نپذيرفت». گويد: حر بيامد و با كسان بايستاد. يكى از مردم قومش به نام قره پسر قيس نيز با وى بود. حر بدو گفت: «امروز اسبت را آب داده‏اى؟». گفت: «نه». گفت: «نمى‏خواهى آبش دهى؟». قره گويد: به خدا پنداشتم كه مى‏خواهد دور شود و حاضر جنگ نباشد و نمى‏خواهد به هنگام اين كار، او را ببينم و از او خبر دهم. گفتمش: «آبش نداده‏ام و مى‏روم و آبش مى‏دهم». گويد: از جايى كه وى بود، دور شدم. به خدا اگر مرا از مقصود خويش آگاه كرده بود، با وى پيش حسين رفته بودم!

گويد: بنا كرد، كم‏كم به حسين نزديك شد. يكى از قوم وى به نام مهاجر پسر اوس گفت: «اى پسر يزيد! چه مى‏خواهى؟ مى‏خواهى حمله كنى؟». گويد: «او خاموش ماند و لرزش، سراپايش را گرفت». مهاجر گفت: «به خدا كار تو شگفتى‏آور است. هرگز به هنگام جنگ، تو را چنين نديده بودم كه اكنون مى‏بينم. اگر به من مى‏گفتند: دليرترين مردم كوفه كيست؟ از تو نمى‏گذشتم. اين چيست كه از تو مى‏بينم؟». گفت: «به خدا خودم را ميان بهشت و جهنّم، مردّد مى‏بينم! به خدا اگر پاره‏پاره‏ام كنند و بسوزانند، چيزى را بر بهشت نمى‏گزينم».

گويد: آن گاه اسب خويش را بزد و به حسين عليه‏السلام پيوست و گفت: «خدايم فدايت كند! من همانم كه تو را از بازگشت بداشتم و همراه تو شدم و در اين مكان، فرودت آوردم. به خدايى كه جز او خدايى نيست، گمان نداشتم اين قوم آنچه را گفته بودى، نپذيرند و كار ما به اين جا بكشد. به خويش مى‏گفتم كه قسمتى از دستور اين قوم را


دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پانزدهم
220

قال: إي واللّه‏ قتالاً أيسره أن تسقط الرؤس وتطيح الأيدي، قال: أفما لكم في واحدة من الخصال التي عرض عليكم رضاً؟ قال عمر بن سعد: أما واللّه‏، لو كان الأمر إليَّ لفعلت، ولكن أميرك قد أبى ذلك.

قال: فأقبل حتّى وقف من الناس موقفاً، ومعه رجل من قومه يقال له: قرّة بن قيس، فقال: يا قرّة، هل سقيت فرسك اليوم؟ قال: لا، قال: إنّما تريد أن تسقيه؟ قال: فظننت واللّه‏ أنّه يريد أن يتنحّى فلا يشهد القتال، وكره أن أراه حين يصنع ذلك، فيخاف أن أرفعه عليه، فقلت له: لم أسقه، وأنا منطلق فساقيه.

قال: فاعتزلت ذلك المكان الذي كان فيه، قال: فو اللّه‏، لو أنّه أطلعني على الذي يريد لخرجت معه إلى الحسين.

قال: فأخذ يدنو من حسين قليلاً قليلاً، فقال له رجل من قومه يقال له المهاجر بن أوس: ما تريد يا بن يزيد؟ أ تريد أن تحمل؟ فسكت وأخذه مثل العرواء، فقال له يا بن يزيد؟ أ تريد أن تحمل؟ فسكت وأخذه مثل العُرَوَاء۱، فقال له: يا بن يزيد، واللّه‏، إنّ أمرك لمريب، واللّه‏، ما رأيت منك في موقف قطّ مثل شيء أراه الآن، ولو قيل لي: من أشجع أهل الكوفة رجلاً ما عدوتك، فما هذا الذي أرى منك؟!

قال: إنّي واللّه‏ اُخيّر نفسي بين الجنّة والنار، وو اللّه‏، لا أختار على الجنة شيئاً ولو قطّعت وحرّقت، ثمّ ضرب فرسه فلحق بحسين عليه‏السلام، فقال له: جعلني اللّه‏ فداك يا بن رسول اللّه‏! أنا صاحبك الذي حبستُك عن الرجوع، وسايرتُك في الطريق، ۵ / ۴۲۸

وجعجعتُ بك في هذا المكان، واللّه‏ الذي لا إله إلاّ هو، ما ظننت أنّ القوم يردّون عليك ما عرضتَ عليهم أبداً، ولا يبلغون منك هذه المنزلة، فقلت في نفسي: لا

1.. العرواء كغلواء : الرعدة تكون من الحمّى اُنظر : لسان العرب : ج ۱۵ ص ۴۵ «عرو» .

  • نام منبع :
    دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پانزدهم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    16
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    اول
تعداد بازدید : 17406
صفحه از 726
پرینت  ارسال به