331
دانش نامه عقايد اسلامي - جلد اوّل

فصل پنجم : نشانه هاى خرد

۵ / ۱

سپاهيان خرد و نادانى

۳۱۱.الكافىـ به نقل از سماعه بن مهران ـ: نزد امام صادق عليه السلام بودم و گروهى از دوستداران ايشان در آن جا حضور داشتند . سخن از خرد و نادانى به ميان آمد . امام صادق عليه السلامفرمود : «خرد و سپاهيانش و نادانى و سپاهيانش را بشناسيد تا هدايت يابيد» . ۱
گفتم : جانم به فدايت! نمى دانيم ، جز آنچه شما ما را بر آن آگاه ساخته ايد .
آن گاه امام صادق عليه السلام فرمود : «خداوند ، خرد را كه نخستين آفريده روحانى است ، از سَمت راست عرش ، از نور خود بيافريد . آن گاه بدو فرمود : باز گرد . پس برگشت. سپس به او گفت: روى آور . پس روى آورد . ۲ سپس خداوند
متعال فرمود: تو را آفريدم، آفريدنى بزرگ وتو را برهمه مخلوقاتم گرامى داشتم ». ۳
سپس [خداوند ،] نادانى را از درياى شور و ظلمانى بيافريد و به او گفت: باز گرد . پس برگشت. سپس بدو فرمود : روى آور . پس روى نياورد. خداوند به او فرمود : بزرگى فروختى . پس بر او لعنت فرستاد .
آن گاه براى خرد ، هفتاد و پنج سرباز قرار داد . وقتى نادانى ، كرامتى را كه خداوند به خرد داد ، مشاهده كرد ، كينه او را به دل گرفت و گفت : اى پروردگار ! اين ، آفريده اى است مانند من. او را آفريدى ، كرامت بخشيدى، نيرومند ساختى و من ، بر خلاف اويم و نيرويى ندارم . به من هم سپاهيانى مانند خرد ببخشاى .
خداوند پذيرفت و فرمود : اگر پس از آن ، نافرمانى كردى، تو و سپاهيانت را از رحمت خويش بيرون مى سازم .
نادانى، رضايت داد. آن گاه خداوند به وى هفتاد و پنج سرباز بخشيد.
هفتاد و پنج سربازى كه خداوند به خرد بخشيد ، عبارت اند از :
خير كه وزير خرد است و ضدّ آن شر است كه وزير نادانى است ؛
ايمان كه ضدّ آن ، كفر است؛
تصديق (گواهى دادن) كه ضدّ آن ، انكار (پنهان سازى) است ؛
اميد كه ضدّ آن ، يأس است ؛
عدالت كه ضدّ آن ، ستم است ؛
خوشنودى كه ضدّ آن ، خشم است ؛
سپاسگزارى كه ضدّ آن ، ناسپاسى است ؛
طمع كه ضدّ آن ، نااميدى [از ديگران ]است ؛
توكّل كه ضدّ آن ، آز است ؛
مهربانى كه ضدّ آن ، سنگ دلى است ؛
رحمت كه ضدّ آن ، غضب است ؛
دانش كه ضدّ آن ، نادانى است ؛
فهم كه ضدّ آن ، حماقت است ؛
عفّت كه ضدّ آن ، پرده درى است ؛
زهد (بى ميلى) كه ضدّ آن ، رغبت (ميل داشتن) است ؛
مدارا كه ضدّ آن ، درشتى است ؛
هراس كه ضدّ آن ، بى باكى است ؛
فروتنى كه ضدّ آن ، تكبّر است؛
آرامى كه ضدّ آن ، شتاب زدگى است؛
بردبارى كه ضدّ آن ، نابردبارى است؛
خاموشى كه ضدّ آن ، پُرگويى است ؛
رام بودن كه ضدّ آن ، گردنكشى است؛
تسليم كه ضدّ آن ، ترديد است ؛
شكيبايى كه ضدّ آن ، بى تابى است ؛
چشم پوشى كه ضدّ آن ، كينه توزى است ؛
بى نيازى كه ضدّ آن ، تنگ دستى است ؛
به ياد آوردن كه ضدّ آن ، بى خبرى است؛
در خاطر نگه داشتن كه ضدّ آن ، فراموشى است ؛
مهرورزى كه ضدّ آن ، بريدن (جدايى) است ؛
قناعت كه ضدّ آن ، حرص است ؛
همدردى كه ضدّ آن ، دريغ داشتن است ؛
دوستى كه ضدّ آن ، دشمنى است ؛
پيمان دارى كه ضدّ آن ، خيانت است ؛
فرمانبردارى كه ضدّ آن ، نافرمانى است ؛
فروتنى كه ضدّ آن ، گردنكشى است ؛
سلامت [ از امراض نفسانى و يا آزار ديگران] كه ضدّ آن ، گرفتارى است ؛
دوستى كه ضدّ آن ، كينه ورزى است ؛
راستگويى كه ضدّ آن ، دروغگويى است ؛
درستى كه ضدّ آن ، باطل است ؛
امانت كه ضدّ آن ، خيانت است ؛
پاك دلى كه ضدّ آن ، ناپاك دلى است ؛
زيركى كه ضدّ آن ، سرگردانى است ؛
فهميدگى كه ضدّ آن ، كودنى است ؛
معرفت كه ضدّ آن ، انكار است ؛
رازدارى كه ضدّ آن ، فاش كردن راز است ؛
يك رويى كه ضدّ آن ، دغلى است ؛
پرده پوشى كه ضدّ آن ، فاش كردن است ؛
نماز گزاردن كه ضدّ آن ، تباه كردن [ نماز ]است ؛
روزه گرفتن كه ضدّ آن ، خوردن روزه است ؛
جهاد كه ضدّ آن ، باز ايستادن از جنگ است ؛
حج گزاردن كه ضدّ آن ، پيمان شكستن است ؛
سخن نگه داشتن كه ضدّ آن ، سخن چينى است ؛
نيكى به پدر و مادر كه ضدّ آن ، آزردن آنان است ؛
حقيقت كه ضدّ آن ، رياكارى است ؛
نيكى كه ضدّ آن ، بدى است ؛
پوشيدگى كه ضدّ آن ، خودنمايى است ؛
تقيّه كه ضدّ آن ، بى پروايى است ؛
انصاف كه ضدّ آن ، جانبدارى از باطل است ؛
پايدارى در امور كه ضدّ آن ، تجاوز است ؛
پاكيزگى كه ضدّ آن ، پليدى است ؛
حيا كه ضدّ آن ، بى حيايى است ؛
ميانه روى كه ضدّ آن ، تجاوز از حدّ است ؛
آسودگى كه ضدّ آن ، خود را به رنج انداختن است ؛
آسان گيرى كه ضدّ آن ، سختگيرى است ؛
بركت داشتن كه ضدّ آن ، بى بركتى است ؛
عافيت [ از رفتار ناشايست] كه ضدّ آن، مبتلاشدن [ به رفتار ناشايست ]است؛
اعتدال كه ضدّ آن ، افزون طلبى است ؛
حكمت كه ضدّ آن ، پيروى از هوس است ؛
سنگينى (متانت) كه ضدّ آن ، سَبُكى است ؛
خوش بختى كه ضدّ آن ، نگون بختى است ؛
توبه كه ضدّ آن ، پافشارى بر گناه است ؛
آمرزش خواستن كه ضدّ آن ، طمع بيهوده بستن است ؛
مراقبت كه ضدّ آن ، سهل انگارى است ؛
دعا كه ضدّ آن ، خوددارى از دعاست ؛
شادابى كه ضدّ آن ، كسالت است ؛
شادى كه ضدّ آن ، اندوه است ؛
انس گرفتن كه ضدّ آن ، جدايى است ؛
و سخاوت كه ضدّ آن ، بخل است .
همه اين سپاهيان خرد ، جز در پيامبر ، يا جانشين وى و يا مؤمنى كه خداوند دلش را به ايمان آزموده است ، جمع نخواهد شد ؛ امّا در ديگر دوستداران ما، برخى از سپاهيان خرد جاى دارند، تا آن كه به كمال رسيده ، از سپاهيان نادانى ، پاك گردند . در اين هنگام، رتبه اى عالى همراه با پيامبران و جانشينانشان خواهند يافت . دستيابى به اين مقام بلند ، به كمك شناخت خرد و سپاهيانش ، و دورى از جهل و سربازانش حاصل خواهد شد . خداوند ، ما و شما را براى پيروى از خويش و خشنودى اش، موفّق بدارد !» .

1.امام خمينى رحمه الله ، كتابى با عنوان شرح حديث جنود عقل و جهل نگاشته كه از سوى مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى رحمه الله به چاپ رسيده است .

2.ملاّ صالح مازندرانى در شرح اين حديث نوشته است : «خداوند ، خرد را فرمان داد تا از عالَم ملكوت و نورانى به دنياى تاريكى ها و شرور فرود آيد و به خواستنى هايى كه سازگار با اوست ، توجّه كند و در لذّت هاى مطابق ميلش ، درنگ نمايد . سپس خرد ، از آن رو كه مصلحتش در آن بود ، فرود آمد . آن مصلحت ، عبارت است از : آزمودن بندگان ، سامان بخشى به شهرها و آبادانى زمين .

3.گر چنين نبود ، مردم به سانِ فرشتگان ، از ازدواج و تكثير نسل ، كشاورزى و آبادانى زمين ، دست مى شُستند و انگيزه آفرينشِ اين دسته از موجودات ، از ميان مى رفت ، چنان كه جانشينى[ اش در ]زمين ، زائل مى شد ، و نظام پاداش و كيفر نيز به هم مى ريخت و صفات خداوندى و حقيقت و آثارش (چون : عدالت ، انتقام ، جباريّت ، قهاريّت ، عفو و بخشش و مانند آن) آشكار نمى گشت» . وى در تفسير «پس بدو گفت: روى آور . پس رو نياورد» ، مى گويد : «خداوند ، او را پس از برگشتن ، به رو آوردن و بازگشت به مقامات برتر و كرامت هاى بلند ـ كه دستيابى بدانها جز با تحوّل و دگرگونى از صورت پست به صورت برتر و از حالت پايين تر به حالت بالاتر و از دنياى فانى به دنياى پايدار ، ممكن نيست ـ فرمان داد ، چنان كه او را به سير و سلوك و پيمودن راه كمال تا مشاهده جلال خداوندى و ديدن انوار الهى و گشت و گذار در بهشت برين ، فرمان داد ؛ او از پيمودن راه رشد و گردن نهادن به بندگى و استفاده از پند و نصيحت و دورى جُستن از رفتار زشت ، سر باز زد ؛ زيرا در حجاب هاى ظلمانى ، پنهان بود و در درياى بدى ها فرو رفته بود ، با اين گمان كه اين لذّت هاى ظاهرى و خصلت هاى زشت كمال اوست . از اين رو ، بدان مغرور شد و فخرفروشى كرد و آن را دست مايه بزرگى طلبى قرار داد» (شرح اصول كافى ، كتاب العقل و الجهل ، ص ۲۶۸ . همچنين ، ر . ك : شرح حديث جنود عقل و جهل) .


دانش نامه عقايد اسلامي - جلد اوّل
330

الفصل الخامس : علامات العقل

۵ / ۱

جُنودُ العَقلِ وَالجَهلِ

۳۱۱.الكافي عن سماعة بن مهران :كُنتُ عِندَ أبي عَبدِاللّهِ عليه السلام وعِندَهُ جَماعَةٌ مِن مَواليهِ ، فَجَرى ذِكرُ العَقلِ وَالجَهلِ ، فَقالَ أبو عَبدِاللّهِ عليه السلام : اِعرِفُوا العَقلَ وجُندَهُ وَالجَهلَ وجُندَهُ تَهتَدوا .
قالَ سَماعَةُ : فَقُلتُ : جُعِلتُ فِداكَ ، لا نَعرِفُ إلاّ ما عَرَّفتَنا .
فَقالَ أبو عَبدِاللّهِ عليه السلام : إنَّ اللّهَ عز و جل خَلَقَ العَقلَ وهُوَ أوَّلُ خَلقٍ مِنَ الرّوحانِيّينَ عَن يَمينِ العَرشِ مِن نورِهِ ، فَقالَ لَهُ : أدبِر فَأَدبَرَ ؛ ثُمَّ قالَ لَهُ : أقبِل فَأَقبَلَ ۱ ؛ فَقالَ اللّهُ تَبارَكَ
وتَعالى : خَلَقتُكَ خَلقًا عَظيمًا وكَرَّمتُكَ عَلى جَميعِ خَلقي . ۲
قالَ : ثُمَّ خَلَقَ الجَهلَ مِنَ البَحرِ الاُجاجِ ظُلمانِيًّا فَقالَ لَهُ : أدبِر فَأَدبَرَ ؛ ثُمَّ قالَ لَهُ : أقبِل فَلَم يُقبِل ، فَقالَ لَهُ : اِستَكبَرتَ ، فَلَعَنَهُ .
ثُمَّ جَعَلَ لِلعَقلِ خَمسَةً وسَبعينَ جُندًا ، فَلَمّا رَأَى الجَهلُ ما أكرَمَ اللّهُ بِهِ العَقلَ وما أعطاهُ ، أضمَرَ لَهُ العَداوَةَ .
فَقالَ الجَهلُ : يا رَبِّ ، هذا خَلقٌ مِثلي خَلَقتَهُ وكَرَّمتَهُ وقَوَّيتَهُ وأنَا ضِدُّهُ ولا قُوَّةَ لي بِهِ فَأَعطِني مِنَ الجُندِ مِثلَ ما أعطَيتَهُ .
فَقالَ عز و جل : نَعَم ، فَإِن عَصَيتَ بَعدَ ذلِكَ أخرَجتُكَ وجُندَكَ مِن رَحمَتي .
قالَ : قَد رَضيتُ .
فَأَعطاهُ خَمسَةً وسَبعينَ جُندًا . فَكانَ مِمّا أعطَى العَقلَ مِنَ الخَمسَةِ وَالسَّبعينَ الجُندَ :
الخَيرُ وهُوَ وَزيرُ العَقلِ ، وجَعَلَ ضِدَّهُ الشَّرَّ وهُوَ وَزيرُ الجَهلِ .
وَالإِيمانُ وضِدَّهُ الكُفرَ .
وَالتَّصديقُ وضِدَّهُ الجُحودَ .
وَالرَّجاءُ وضِدَّهُ القُنوطَ .
وَالعَدلُ وضِدَّهُ الجَورَ .
وَالرِّضا وضِدَّهُ السَّخَطَ .
وَالشُّكرُ وضِدَّهُ الكُفرانَ .
وَالطَّمَعُ وضِدَّهُ اليَأسَ .
وَالتَّوَكُّلُ وضِدَّهُ الحِرصَ .
وَالرَّأفَةُ وضِدَّهَا القَسوَةَ .
وَالرَّحمَةُ وضِدَّهَا الغَضَبَ .
وَالعِلمُ وضِدَّهُ الجَهلَ .
وَالفَهمُ وضِدَّهُ الحُمقَ .
وَالعِفَّةُ وضِدَّهَا التَّهَتُّكَ .
وَالزُّهدُ وضِدَّهُ الرَّغبَةَ .
وَالرِّفقُ وضِدَّهُ الخُرقَ .
وَالرَّهبَةُ وضِدَّهُ الجُرأةَ .
وَالتَّواضُعُ وضِدَّهُ الكِبرَ .
وَالتُّؤَدَةُ وضِدَّهَا التَّسَرُّعَ .
وَالحِلمُ وضِدَّهَا السَّفَهَ .
وَالصَّمتُ وضِدَّهُ الهَذَرَ .
وَالاِستِسلامُ وضِدَّهُ الاِستِكبارَ .
وَالتَّسليمُ وضِدَّهُ الشَّكَّ .
وَالصَّبرُ وضِدَّهُ الجَزَعَ .
وَالصَّفحُ وضِدَّهُ الاِنتِقامَ .
وَالغِنى وضِدَّهُ الفَقرَ .
وَالتَّذَكُّرُ وضِدَّهُ السَّهوَ .
وَالحِفظُ وضِدَّهُ النِّسيانَ .
وَالتَّعَطُّفُ وضِدَّهُ القَطيعَةَ .
وَالقُنوعُ وضِدَّهُ الحِرصَ .
وَالمُؤاساةُ وضِدَّهَا المَنعَ .
وَالمَوَدَّةُ وضِدَّهَا العَداوَةَ .
وَالوَفاءُ وضِدَّهُ الغَدرَ .
وَالطّاعَةُ وضِدَّهَا المَعصِيَةَ .
وَالخُضوعُ وضِدَّهُ التَّطاوُلَ .
وَالسَّلامَةُ وضِدَّهَا البَلاءَ .
وَالحُبُّ وضِدَّهُ البُغضَ .
وَالصِّدقُ وضِدَّهُ الكَذِبَ .
وَالحَقُّ وضِدَّهُ الباطِلَ .
وَالأَمانَةُ وضِدَّهَا الخِيانَةَ .
وَالإِخلاصُ وضِدَّهُ الشَّوبَ .
وَالشَّهامَةُ وضِدَّهَا البَلادَةَ .
وَالفَهمُ وضِدَّهُ الغَباوَةَ .
وَالمَعرِفَةُ وضِدَّهَا الإِنكارَ .
وَالمُداراةُ وضِدَّهَا المُكاشَفَةَ .
وسَلامَةُ الغَيبِ وضِدَّهَا المُماكَرَةَ .
وَالكِتمانُ وضِدَّهُ الإِفشاءَ .
وَالصَّلاةُ وضِدَّهَا الإِضاعَةَ .
وَالصَّومُ وضِدَّهُ الإِفطارَ .
وَالجِهادُ وضِدَّهُ النُّكولَ .
وَالحَجُّ وضِدَّهُ نَبذَ الميثاقِ .
وصَونُ الحَديثِ وضِدَّهُ النَّميمَةَ .
وبِرُّ الوالِدَينِ وضِدَّهُ العُقوقَ .
وَالحَقيقَةُ وضِدَّهَا الرِّياءَ .
وَالمَعروفُ وضِدَّهُ المُنكَرَ .
وَالسَّترُ وضِدَّهُ التَّبَرُّجَ .
وَالتَّقِيَّةُ وضِدَّهَا الإِذاعَةَ .
وَالإِنصافُ وضِدَّهُ الحَمِيَّةَ .
وَالتَّهيِئَةُ وضِدَّهَا البَغيَ .
وَالنَّظافَةُ وضِدَّهَا القَذَرَ .
وَالحَياءُ وضِدَّهَا الجَلَعَ .
وَالقَصدُ وضِدَّهُ العُدوانَ .
وَالرّاحَةُ وضِدَّهَا التَّعَبَ .
وَالسُّهولَةُ وضِدَّهَا الصُّعوبَةَ .
وَالبَرَكَةُ وضِدَّهَا المَحقَ .
وَالعافِيَةُ وضِدَّهَا البَلاءَ .
وَالقَوامُ وضِدَّهُ المُكاثَرَةَ .
وَالحِكمَةُ وضِدَّهَا الهَوى .
وَالوَقارُ وضِدَّهُ الخِفَّةَ .
وَالسَّعادَةُ وضِدَّهَا الشَّقاوَةَ .
وَالتَّوبَةُ وضِدَّهَا الإِصرارَ .
وَالاِستِغفارُ وضِدَّهُ الاِغتِرارَ .
وَالمُحافَظَةُ وضِدَّهَا التَّهاوُنَ .
وَالدُّعاءُ وضِدَّهُ الاِستِنكافَ .
وَالنَّشاطُ وضِدَّهُ الكَسَلَ .
وَالفَرَحُ وضِدَّهُ الحُزنَ .
وَالاُلفَةُ وضِدَّهَا الفُرقَةَ .
وَالسَّخاءُ وضِدَّهُ البُخلَ .
فَلا تَجتَمِعُ هذِهِ الخِصالُ كُلُّها مِن أجنادِ العَقلِ إلاّ في نَبِيٍّ أو وَصِيِّ نَبِيٍّ ، أو مُؤمِنٍ قَدِ امتَحَنَ اللّهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ ، وأمّا سائِرُ ذلِكَ مِن مَوالينا فَإِنَّ أحَدَهُم لا يَخلو مِن أن يَكونَ فيهِ بَعضُ هذِهِ الجُنودِ حَتّى يَستَكمِلَ ويَنقى مِن جُنودِ الجَهلِ، فَعِندَ ذلِكَ يَكونُ فِي الدَّرَجَةِ العُليا مَعَ الأَنبِياءِ وَالأَوصِياءِ ، وإنَّما يُدرَكُ ذلِكَ بِمَعرِفَةِ العَقلِ وجُنودِهِ ، وبِمُجانَبَةِ الجَهلِ وجُنودِهِ ، وَفَّقَنَا اللّهُ وإيّاكُم لِطاعَتِهِ ومَرضاتِهِ. ۳

1.شرح المولى محمّد صالح المازندراني هذا الحديث بما يلي : «فقال له : أدبر فأدبر» : أمره بالهبوط من عالم الملكوت والنور إلى عالم الظلمات والشرور والتوجّه إلى ما يلايمه من المشتهيات والنظر إلى ما فيه هواه من المستلذّات، فهبط لما في ذلك من مصلحة وهي ابتلاء العباد ونظام البلاد وعمارة الأرض، إذ لولا ذلك لكان النّاس بمنزلة الملائكة عارين عن حلية التناكح والتناسل والزراعة وتعمير الأرض، وبطل الغرض المطلوب من هذا النوع من الخلق، وبطل خلافة الأرض، ولزم من ذلك بطلان الثواب والعقاب وعدم انكشاف صفات الباري وانجلاء حقائقها وآثارها ، مثل العدالة والانتقام والجبّاريّة والقهّاريّة والعفو والغفران وغيرها.

2.ثمّ قال له: أقبل فلم يقبل» : أمره بعد الإدبار بالإقبال إليه تعالى والرجوع إلى ما لديه من المقامات العليّة والكرامات الرفيعة التي لا يتيسّر الوصول إليها إلاّ بالانتقال من طور أخسّ إلى طور أشرف، ومن حالة أدنى إلى حالة أعلى، ومن نشأة فانية إلى نشأة باقية، وهكذا من حال إلى حال ومن كمال إلى كمال حتّى يبلغ إلى غاية مشاهدة جلال اللّه ونهاية ملاحظة أنوار اللّه ويرتع في جنّة عالية قطوفها دانية، فأبى السلوك في سبيل الرشاد والتقيّد بربقة الانقياد والتمسّك بلوازم الوعظ والنصيحة والانقلاع عن الأفعال القبيحة، كلّ ذلك لشدّة احتجابه بحجاب الظلمات وانغماسه في بحار ذمائم الصفات؛ لتوهّمه أنّ تلك الذمائم الخاسرة والصفات الظاهرة والمشتهيات الحاضرة كمال له ، فاغترَّ بها أو افتخر وأخذها بضاعة له واستكبر (شرح اُصول الكافي ، كتاب العقل والجهل : ص ۲۶۸). وصدر أخيرًا عن مؤسّسة التنظيم والنشر لآثار الإمام الخميني قدس سره في هذا المجال كتاب «شرح حديث جنود العقل والجهل» للسيّد الإمام قدس سرهفراجع .

3.الكافي : ج ۱ ص ۲۱ ح ۱۴ ، علل الشرائع : ص ۱۱۳ ح ۱۰ ، تحف العقول: ص ۴۰۰ كلاهما نحوه ، بحار الأنوار : ج ۱ ص ۱۰۹ ح ۷ .

  • نام منبع :
    دانش نامه عقايد اسلامي - جلد اوّل
    سایر پدیدآورندگان :
    رضا برنجكار
    تعداد جلد :
    10
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    01/01/1385
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 13140
صفحه از 518
پرینت  ارسال به