فصل پنجم : نشانه هاى خرد
۵ / ۱
سپاهيان خرد و نادانى
۳۱۱.الكافىـ به نقل از سماعه بن مهران ـ: نزد امام صادق عليه السلام بودم و گروهى از دوستداران ايشان در آن جا حضور داشتند . سخن از خرد و نادانى به ميان آمد . امام صادق عليه السلامفرمود : «خرد و سپاهيانش و نادانى و سپاهيانش را بشناسيد تا هدايت يابيد» . ۱
گفتم : جانم به فدايت! نمى دانيم ، جز آنچه شما ما را بر آن آگاه ساخته ايد .
آن گاه امام صادق عليه السلام فرمود : «خداوند ، خرد را كه نخستين آفريده روحانى است ، از سَمت راست عرش ، از نور خود بيافريد . آن گاه بدو فرمود : باز گرد . پس برگشت. سپس به او گفت: روى آور . پس روى آورد . ۲ سپس خداوند
متعال فرمود: تو را آفريدم، آفريدنى بزرگ وتو را برهمه مخلوقاتم گرامى داشتم ». ۳
سپس [خداوند ،] نادانى را از درياى شور و ظلمانى بيافريد و به او گفت: باز گرد . پس برگشت. سپس بدو فرمود : روى آور . پس روى نياورد. خداوند به او فرمود : بزرگى فروختى . پس بر او لعنت فرستاد .
آن گاه براى خرد ، هفتاد و پنج سرباز قرار داد . وقتى نادانى ، كرامتى را كه خداوند به خرد داد ، مشاهده كرد ، كينه او را به دل گرفت و گفت : اى پروردگار ! اين ، آفريده اى است مانند من. او را آفريدى ، كرامت بخشيدى، نيرومند ساختى و من ، بر خلاف اويم و نيرويى ندارم . به من هم سپاهيانى مانند خرد ببخشاى .
خداوند پذيرفت و فرمود : اگر پس از آن ، نافرمانى كردى، تو و سپاهيانت را از رحمت خويش بيرون مى سازم .
نادانى، رضايت داد. آن گاه خداوند به وى هفتاد و پنج سرباز بخشيد.
هفتاد و پنج سربازى كه خداوند به خرد بخشيد ، عبارت اند از :
خير كه وزير خرد است و ضدّ آن شر است كه وزير نادانى است ؛
ايمان كه ضدّ آن ، كفر است؛
تصديق (گواهى دادن) كه ضدّ آن ، انكار (پنهان سازى) است ؛
اميد كه ضدّ آن ، يأس است ؛
عدالت كه ضدّ آن ، ستم است ؛
خوشنودى كه ضدّ آن ، خشم است ؛
سپاسگزارى كه ضدّ آن ، ناسپاسى است ؛
طمع كه ضدّ آن ، نااميدى [از ديگران ]است ؛
توكّل كه ضدّ آن ، آز است ؛
مهربانى كه ضدّ آن ، سنگ دلى است ؛
رحمت كه ضدّ آن ، غضب است ؛
دانش كه ضدّ آن ، نادانى است ؛
فهم كه ضدّ آن ، حماقت است ؛
عفّت كه ضدّ آن ، پرده درى است ؛
زهد (بى ميلى) كه ضدّ آن ، رغبت (ميل داشتن) است ؛
مدارا كه ضدّ آن ، درشتى است ؛
هراس كه ضدّ آن ، بى باكى است ؛
فروتنى كه ضدّ آن ، تكبّر است؛
آرامى كه ضدّ آن ، شتاب زدگى است؛
بردبارى كه ضدّ آن ، نابردبارى است؛
خاموشى كه ضدّ آن ، پُرگويى است ؛
رام بودن كه ضدّ آن ، گردنكشى است؛
تسليم كه ضدّ آن ، ترديد است ؛
شكيبايى كه ضدّ آن ، بى تابى است ؛
چشم پوشى كه ضدّ آن ، كينه توزى است ؛
بى نيازى كه ضدّ آن ، تنگ دستى است ؛
به ياد آوردن كه ضدّ آن ، بى خبرى است؛
در خاطر نگه داشتن كه ضدّ آن ، فراموشى است ؛
مهرورزى كه ضدّ آن ، بريدن (جدايى) است ؛
قناعت كه ضدّ آن ، حرص است ؛
همدردى كه ضدّ آن ، دريغ داشتن است ؛
دوستى كه ضدّ آن ، دشمنى است ؛
پيمان دارى كه ضدّ آن ، خيانت است ؛
فرمانبردارى كه ضدّ آن ، نافرمانى است ؛
فروتنى كه ضدّ آن ، گردنكشى است ؛
سلامت [ از امراض نفسانى و يا آزار ديگران] كه ضدّ آن ، گرفتارى است ؛
دوستى كه ضدّ آن ، كينه ورزى است ؛
راستگويى كه ضدّ آن ، دروغگويى است ؛
درستى كه ضدّ آن ، باطل است ؛
امانت كه ضدّ آن ، خيانت است ؛
پاك دلى كه ضدّ آن ، ناپاك دلى است ؛
زيركى كه ضدّ آن ، سرگردانى است ؛
فهميدگى كه ضدّ آن ، كودنى است ؛
معرفت كه ضدّ آن ، انكار است ؛
رازدارى كه ضدّ آن ، فاش كردن راز است ؛
يك رويى كه ضدّ آن ، دغلى است ؛
پرده پوشى كه ضدّ آن ، فاش كردن است ؛
نماز گزاردن كه ضدّ آن ، تباه كردن [ نماز ]است ؛
روزه گرفتن كه ضدّ آن ، خوردن روزه است ؛
جهاد كه ضدّ آن ، باز ايستادن از جنگ است ؛
حج گزاردن كه ضدّ آن ، پيمان شكستن است ؛
سخن نگه داشتن كه ضدّ آن ، سخن چينى است ؛
نيكى به پدر و مادر كه ضدّ آن ، آزردن آنان است ؛
حقيقت كه ضدّ آن ، رياكارى است ؛
نيكى كه ضدّ آن ، بدى است ؛
پوشيدگى كه ضدّ آن ، خودنمايى است ؛
تقيّه كه ضدّ آن ، بى پروايى است ؛
انصاف كه ضدّ آن ، جانبدارى از باطل است ؛
پايدارى در امور كه ضدّ آن ، تجاوز است ؛
پاكيزگى كه ضدّ آن ، پليدى است ؛
حيا كه ضدّ آن ، بى حيايى است ؛
ميانه روى كه ضدّ آن ، تجاوز از حدّ است ؛
آسودگى كه ضدّ آن ، خود را به رنج انداختن است ؛
آسان گيرى كه ضدّ آن ، سختگيرى است ؛
بركت داشتن كه ضدّ آن ، بى بركتى است ؛
عافيت [ از رفتار ناشايست] كه ضدّ آن، مبتلاشدن [ به رفتار ناشايست ]است؛
اعتدال كه ضدّ آن ، افزون طلبى است ؛
حكمت كه ضدّ آن ، پيروى از هوس است ؛
سنگينى (متانت) كه ضدّ آن ، سَبُكى است ؛
خوش بختى كه ضدّ آن ، نگون بختى است ؛
توبه كه ضدّ آن ، پافشارى بر گناه است ؛
آمرزش خواستن كه ضدّ آن ، طمع بيهوده بستن است ؛
مراقبت كه ضدّ آن ، سهل انگارى است ؛
دعا كه ضدّ آن ، خوددارى از دعاست ؛
شادابى كه ضدّ آن ، كسالت است ؛
شادى كه ضدّ آن ، اندوه است ؛
انس گرفتن كه ضدّ آن ، جدايى است ؛
و سخاوت كه ضدّ آن ، بخل است .
همه اين سپاهيان خرد ، جز در پيامبر ، يا جانشين وى و يا مؤمنى كه خداوند دلش را به ايمان آزموده است ، جمع نخواهد شد ؛ امّا در ديگر دوستداران ما، برخى از سپاهيان خرد جاى دارند، تا آن كه به كمال رسيده ، از سپاهيان نادانى ، پاك گردند . در اين هنگام، رتبه اى عالى همراه با پيامبران و جانشينانشان خواهند يافت . دستيابى به اين مقام بلند ، به كمك شناخت خرد و سپاهيانش ، و دورى از جهل و سربازانش حاصل خواهد شد . خداوند ، ما و شما را براى پيروى از خويش و خشنودى اش، موفّق بدارد !» .
1.امام خمينى رحمه الله ، كتابى با عنوان شرح حديث جنود عقل و جهل نگاشته كه از سوى مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى رحمه الله به چاپ رسيده است .
2.ملاّ صالح مازندرانى در شرح اين حديث نوشته است : «خداوند ، خرد را فرمان داد تا از عالَم ملكوت و نورانى به دنياى تاريكى ها و شرور فرود آيد و به خواستنى هايى كه سازگار با اوست ، توجّه كند و در لذّت هاى مطابق ميلش ، درنگ نمايد . سپس خرد ، از آن رو كه مصلحتش در آن بود ، فرود آمد . آن مصلحت ، عبارت است از : آزمودن بندگان ، سامان بخشى به شهرها و آبادانى زمين .
3.گر چنين نبود ، مردم به سانِ فرشتگان ، از ازدواج و تكثير نسل ، كشاورزى و آبادانى زمين ، دست مى شُستند و انگيزه آفرينشِ اين دسته از موجودات ، از ميان مى رفت ، چنان كه جانشينى[ اش در ]زمين ، زائل مى شد ، و نظام پاداش و كيفر نيز به هم مى ريخت و صفات خداوندى و حقيقت و آثارش (چون : عدالت ، انتقام ، جباريّت ، قهاريّت ، عفو و بخشش و مانند آن) آشكار نمى گشت» .
وى در تفسير «پس بدو گفت: روى آور . پس رو نياورد» ، مى گويد : «خداوند ، او را پس از برگشتن ، به رو آوردن و بازگشت به مقامات برتر و كرامت هاى بلند ـ كه دستيابى بدانها جز با تحوّل و دگرگونى از صورت پست به صورت برتر و از حالت پايين تر به حالت بالاتر و از دنياى فانى به دنياى پايدار ، ممكن نيست ـ فرمان داد ، چنان كه او را به سير و سلوك و پيمودن راه كمال تا مشاهده جلال خداوندى و ديدن انوار الهى و گشت و گذار در بهشت برين ، فرمان داد ؛ او از پيمودن راه رشد و گردن نهادن به بندگى و استفاده از پند و نصيحت و دورى جُستن از رفتار زشت ، سر باز زد ؛ زيرا در حجاب هاى ظلمانى ، پنهان بود و در درياى بدى ها فرو رفته بود ، با اين گمان كه اين لذّت هاى ظاهرى و خصلت هاى زشت كمال اوست . از اين رو ، بدان مغرور شد و فخرفروشى كرد و آن را دست مايه بزرگى طلبى قرار داد» (شرح اصول كافى ، كتاب العقل و الجهل ، ص ۲۶۸ . همچنين ، ر . ك : شرح حديث جنود عقل و جهل) .