دقيقي بود که مورد توجه مکتب مدينه بود. بصريان نامداري چون حسن بصري (متوفاي ۱۱۰ ق) متکلم و قَتاده (۶۱ ـ ۱۵۷ ق) مفسّر مشهور قرآن به حدّي در ذکر منابع خود بيتوجه بودند که نقد حديث در دورههاي بعد نتوانست اعتبار منابع آنان را بسنجد. از اين رو [اهل] حجاز چندان به حکمت شرق (يعني منطقة عراق) توجه نميکردند. ابناسحاق (متوفاي ۱۵۰ ق) و واقدي (متوفاي ۲۰۶ ق) با اکراه روايات اهل عراق را به کار ميبردند. مالک بن انس از معاصران عراقي خود تنها هُشيم بن بشير (۱۰۴ ـ ۱۸۳ ق) را عالم ثقه در علم حديث ميدانست.۱ نقل شده که حتي زُهري فقط وقتي از احاديث أعمش کوفي (۶۰ ـ ۱۴۸ ق) از مواليان طبرستان آگاه شد نظر ناخوشايند خود نسبت به آنان را تغيير داد.۲ با اين حال گفته ميشد که أعمش ـ همراه با ابـواسحاق سبيعي (متوفاي ۱۲۷ ق) ـ احاديـث کوفي را تحريف ميکرده است. در واقع او (مانند اغلب کوفيان که پيروان شيفته علي عليه السلام بودند) مطالبي را در فضيلت علويان براي سيّدِ حِميَري، از شيعيان افراطي، نقل کرده است.۳ امّا در اوايل سدة دوم اصول مکتب مدينه و شرايط سختتر آن به تدريج، حتي در عراق، غلبه يافت. تأثير عراق، خصوصاً پس از سقوط امويان که عالمان بسياري از حجاز به بغداد مرکز نوپيدا و بالندة حکومت عباسيان مهاجرت کردند، افزايش يافت.
علم حديث در مصر به دست يزيد بن أبيحبيب (۵۳ ـ ۱۲۸ ق) فرزند يکي از اسيران نوبي اهل دُنقله رواج يافت.۴ بنابر روايت عالم متبحّر ابنيونس پيش از آن مصريان، فقط به حکايات اخلاقي (الترغيب) و پيشگوييهايي دربارة جنگها و شورشها در آخر الزمان (الملاحم والفتن) ميپرداختند. در دوران پرآشوب جنگهاي داخلي بسياري از مردم مشتاق شنيدن خيالپردازيهاي مربوط به آخرالزمان بودند؛ مطالبي که علاوه بر قصههاي اهل کتاب و حکايات اوليا شامل
1.. خطيب، تاريخ بغداد، ج ۱۴، ص ۹. هُشَيم تدليس را جايز ميشمرد؛ نگاه کنيد به: ذهبي، ميزان الإعتدال، ج۳، ص۲۵۷.
2.. ابنسعد، ج ۶، ص ۲۳۸.
3.. کتاب الأغاني، ج ۷، ص ۱۵.
4.. ابنحجر، تهذيب التهذيب، ج ۱۱، ص ۳۱۸ و بعد.