«الوَلَدُ لِلفِرَاشِ وَلِلعَاهِرِ الحَجَرُ؛ فرزند به بستر (ازدواج) تعلق دارد و سهم زناکار هيچ است».۱ عطاء از اين قاعده در دو جا استفاده ميکند، بيآنکه تصريح کند اين عبارت قضاوتي فقهي از سوي پيامبر صلي الله عليه و آله تلقي ميشود.۲
با اين همه، يکي از «پاسخ»هاي او نشان ميدهد که ميدانسته چنين است:
«ابنجُريج گفت: من به عطاء گفتم: نظرت دربار? مردي که پس از تولّد بچّه، پدر بودنش را انکار ميکند چيست؟ عطاء گفت: مرد بايد زن را لِعان کند (يلاعِنُهَا) و بچه به زن تعلق دارد. گفتم: آيا پيامبر صلي الله عليه و آله نفرموده است: الوَلَدُ لِلفِرَاشِ وَلِلعَاهِرِ الحَجَرُ؟ عطاء گفت: بله، امّا اين بدان علت بود که مردم در [ابتداي] اسلام مدعي فرزنداني بودند که در بستر مردان (ديگر) متولد ميشدند؛ ميگفتند: آنها از مايند، لذا پيامبر فرمود. الوَلَدُ لِلفِراشِ وَلِلعَاهِرِ الحَجَرُ».۳
تنها از طريق سؤال ابنجُريج است که درمييابيم اين قاعدة فقهي را عطاء خود نساخته، بلکه امري کاملاً شناخته شده در آن زمان بوده که مردم در پايان سدة نخست هجري آن را به پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت ميدادهاند. اين مسئله ما را قادر ميسازد همان قاعدهاي را که هنگام بحث از تاريخگذاري روايات صحابه ساختيم، در باب احاديث پيامبر صلي الله عليه و آله نيز بيازماييم:
با کمک ارجاعات عطاء به برخي احاديث يا با استفاده از پاره احاديثي که از طرُق ديگر شناخته شدهاند، ميتوان أسانيد آنها را آزمود و زمان آغازشان را با دقّت بيشتري تعيين کرد. اين نکته را با تفصيل بيشتري از اين پس نشان خواهيم داد.
نقلهاي تفصيلي متقدم دربار? به کارگيري قاعده «الوَلَدُ لِلفِرَاشِ وَلِلعَاهِرِ الحَجَرُ» از سوي پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله ، در مُوَطَّأِ مالک و مُصَنَّف عبدالرزّاق يافت ميشوند. اين اختلاف نقلها به شرح زير قابل تميزند:
۱. چند نقل مختلف از داستاني وجود دارد که نزاعي بين سعد بن أبيوقّاص و عبد بن زَمعَة دربار? پدر واقعي (يا نسب) پسري گزارش ميکنند. گزارش شده که آنها براي داوري به پيامبر صلي الله عليه و آله رجوع کردند و ايشان با بيان اين قاعده حکم صادر کردند.۴ اين مورد را من نقل «داستاني» مينامم.
۲. روايت کوتاهي در دست است که صرفاً به صورت «املاء» اين قاعده را بيان ميکند.۵ تمام گونههاي قبلي از نقل داستاني، إسنادي دارند که به «ابنشِهاب زُهري از عروة بن زبير از عائشة» ختم ميشود. نقل کوتاه («املاء»وار کنوني) گاه همين سند را دارد و گاه با إسناد زير آمده است. «زُهري از ابنمُسَيَّب و ابوسَلَمة از ابوهُريرة». ابنشهاب (م ۱۲۴ ق) «حلقة مشترک» (common link) تمام اين روايات است، البته اگر فعلاً ارجاعات عطاء به آن را در نظر نگيريم.
بنابر روش شاخت در تاريخگذاري روايات به مدد «حلقة مشترک»، دورة ابنشِهاب قديمترين زماني است که از آن هنگام به بعد اين مجموعة روايات، به وجود آمدهاند.۶ امّا از آنجا که شاخت به اين باور رسيده بود که جعلهاي گسترده در «سلسله سندها» وجود داشته است، بر آن بود که زُهري را «به سختي ميتوان مسئول بخش اعظم اين روايات» از پيامبر صلي الله عليه و آله ، صحابه و تابعين، در أسانيدي دانست که در آنها «حلقة مشترک» خود اوست.۷ بنابراين شاخت مبدأ اين روايات را ربع دوم قرن دوم يا ديرتر قرار ميداد. شاخت معتقد بود که قاعدة فقهي «الوَلَدُ لِلفِراشِ وَلِلعَاهِرِ الحَجَرُ» را بايد متعلّق به ربع دوم دانست، آن هم بر اين اساس که در کتاب الأمّ شافعي (م ۲۰۴ ق) آمده که ابوحنيفة (م ۱۵۰ ق) آن را «املاء» از پيامبر صلي الله عليه و آله ميدانسته است.۸ افزون بر اين، شاخت روايتي را از کتاب الأغاني ابوالفرج اصفهاني (م ۳۵۶ ق) نقل ميکند ـ قبلاً هم وِلهاوزِن و هم گُلدتسيهر از آن استفاده کرده بودند ـ که نزاعي را بر سر نسب کودکي گزارش ميکند که ظاهراً در «اواسط دورة بنياميّه» روي داده است. وي بنا به اين قرينه که در اين مورد، نه اشارهاي به آن قاعدة نبوي شده و نه مورد عمل قرار گرفته است، نتيجه ميگيرد « [اين قاعده] در زمان وقوع نزاعِ نقل شده در أغاني، هنوز کارآيي نيافته بوده است».۹ بنابراين، براي او روشن است که قرن اوّل هجري را نميتوان به عنوان زمان احتمالي پيدايش اين قاعده پذيرفت. لذا ارجاع آن به پيامبر صلي الله عليه و آله از نظر تاريخي قابل دفاع نيست و بايد آن را جعلي روشن تلقي کرد.
اگر به اشارات ابنجُريج و عطاء به اين قاعده از پيامبر صلي الله عليه و آله بازگرديم، روشن خواهد شد که تاريخگذاري شاخت اشتباه است. از آنجا که عطاء اين قاعده را چندين بار نقل ميکند، به نظر من، دست کم بايد در دهة نخست قرن دوم هجري (يعني اواسط دورة بنياميه)، به نحوي گسترده شناخته شده باشد. بديهي است که عطاء نقل داستاني آن را ميدانسته است.۱۰ پيش از اين ديديم که او آن را از ابنشِهاب جوانتر نقل نميکند، بلکه گاه مستقيماً از عروة بن زبير گزارش ميکند.۱۱ طبق أسانيد، عروة شيخ ابنشِهاب در نقلهاي داستاني است، بنابراين دلايلي وجود
دارد تا فرض کنيم او مأخذ عطاء هم بوده است. اگر چنين باشد، اين داستان بايد تا نيمة دوم قرن اوّل هجري هم متداول بوده باشد، چرا که عروة در اواخر اين قرن وفات يافته است. با تمام اين احوال، اين احتمال را هم نميتوان به کلي منتفي دانست که اين روايت پيش از اين هم مشهور و متداول بوده است، همان گونه که أسانيد آن با مؤلّفان ادعايياش، عائشة (م ۵۷ ق) و ابوهريرة (م ۵۹ ق)، عنوان کردهاند. دور نيست که اين داستان بهرهاي از حقيقت برده باشد و اين که حضرت محمّد صلي الله عليه و آله واقعاً چنين حکمي صادر کرده باشد.۱۲
شاخت براي نفي اندک ارتباط پيامبر صلي الله عليه و آله با اين قاعدة فقهي، دلايل ديگري هم ميآورد. امّا به نظر من، همچنان که نشان خواهم داد، او در اين جا هم مرتکب اشتباه شده بود. شاخت در بحث کوتاهش دربار? اين قاعدة فقهي که با استدلالهاي نظاممند و تاريخي پشتيباني شده، فرضية گلدتسيهر را دنبال ميکند که اين «املاء» نبوي، احتمالاً برگرفته از قوانين روم است که در آن جا نيز قاعدهاي مشابه حاکم بوده است: pater est quem iustae nuptiae demonstrant. پيش از اسلام، عربها در نزاعهاي مربوط به نسب، به صورتي ديگر با دعوت از قيافهشناسي حرفهاي (: قافة) داوري ميکردند. بر اين اساس، او نتيجه ميگيرد که اين قاعده نميتواند بستر و فضايي عربي داشته باشد و لذا در زمان حضرت محمّد صلي الله عليه و آله در عربستان متداول نبوده است. افزون بر اين، وي ادعا ميکند که اين قاعدة فقهي «به معناي دقيق کلمه با قرآن ناسازگار است» و اساساً در ساية «دستور قرآن به نگهداري عدّه، ديگر به ندرت اين سنخ مشکلات پيش ميآمده است تا اين قاعده بخواهد آنها را حل کند».۱۳ بدينسان شاخت ـ بيآنکه در واقع صريحاً اظهار کند ـ ظاهراً به اين نتيجه ميرسد که اين «املاء» نميتوانسته است از پيامبر صلي الله عليه و آله باشد.
با اين همه، اين استدلالها هيچ يک قانعکننده نيستند. با اين مقدمة او شروع ميکنيم که ميگويد. قاعدة فقهي «الوَلَدُ لِلفِرَاشِ وَلِلعَاهِرِ الحَجَرُ» با قرآن ناسازگار است. شاخت عنوان ميکند که نزاع دربار? نَسَب فرزند در مواردي پيش ميآمد که دوران عدّه پس از جدايي از همسر قانوني به طور صحيح رعايت نشده بود. امّا اين تنها يکي از صورتهاي ممکن است که ـ همان طور که شاخت به درستي اشاره کرده است ـ در دوران اسلام نميتوانسته مطرح باشد. امّا زمينة بسيار مهمتر ديگري هم براي نزاع دربار? نَسَب، آن هم در موارد ارتباط نامشروع جنسي با زنان شوهردار يا کنيز بوده است. قرآن با تعيين هنجارها و احکام فقهي روشن دربار? ازدواج، طلاق و همبستري با بردگان، و نيز با تحريم روابط جنسي نامشروع همراه با تجويز مجازاتهاي سنگين براي آن در اين دنيا و سراي ديگر، با اين مسئله مبارزه کرده است. با اين همه، نقلها و روايات اوّليّهاي که کاربرد اين قاعدة فقهي «الوَلَدُ لِلِفَراشِ ولِلعَاهِرِ الحَجَرُ» را بيان ميکنند ـ يعني نقل داستاني و «پاسخ»هاي عطاء۱۴ ـ نشان ميدهند که در جامعة اسلامي اوّليّه، زمينههاي اجتماعي خاصي وجود داشته که در آنها هنجارهاي قرآني هنوز به قوّت پا نگرفته بودند. يکي از حوزههاي مسئلهساز، رابطة مولا و کنيز اوست که حتي در زمان حضرت محمّد صلي الله عليه و آله هم روشن نبوده است.۱۵
اين امر زمينة بروز نزاعهايي بود که در ضمن آنها، قاعدة فقهي مورد بحث اوّل بار در روايات ظاهر شد تا احتمال بهرهمندي مردي که مرتکب زنا با زن يا کنيز مرد ديگري شده بود، از فرزند حاصل از اين وصلت نامشروع را دفع کند. علاوه بر اين، بسياري از مواردِ زنا علني نميشدند چرا که هم در خصوص مردي که مدّعي فرزندِ زن يا کنيز مرد ديگري بود، و هم در خصوص زني که تأييد ميکرد فرزندش از
همسر رسمي يا مولايش نيست، در هر دو مورد، مدّعي به طور ضمني به ارتباط نامشروع جنسي اقرار کرده بود و با خطر مجازات آن مواجه ميگرديد. عطاء اعمال اين قاعدة فقهي را به مواردي محدود ميکند که خود همسر يا صاحب کنيز منکر ابوّت فرزند نبوده، بلکه ابوّت او با [ادعاي] فرد ديگر به چالش کشيده شده باشد ـ يعني با پيش فرض وجود رابطة جنسي نامشروع يا نامعمول ـ و اين کار را نيز چنين توجيه ميکند که هدف اصلي اين قانون حل و فصل چنين نزاعهاي ابوّت [مربوط به نَسَب] بوده است. عطاء به روش جاهلي که با استناد به علم قيافهشناسي (: قافة) و از طريق مقايسة فرزند با پدران احتمالي متنازع، ابوّت را ثابت ميکرده است، توجّهي نشان نميدهد. به نظر ميرسد که او بر آن است که قاعدة «الوَلَدُ لِلفِراشِ ولِلعَاهِرِ الحَجَرُ» جايگزين اين روش شده است.
بنابراين، اين قاعده با تشريع قرآني دربار? ازدواج و خانواده و با رسومات دوران صدر اسلام متناسب است، حتي اگر با گرايش قرآن به تعيين نسب حقيقي فرزند، کاملاً هماهنگ نباشد. آيا هيچ نظام قانوني در جهان وجود ندارد که به طور کامل به دور از هر گونه تعارض باشد؟ ما بايد نتيجه بگيريم که چه بسا خود پيامبر صلي الله عليه و آله هم از اين قاعد? فقهي استفاده کرده است.
شاخت با تعيين عراق به عنوان مکان ظهور و تکوين فقه اسلامي در ابتداي قرن دوم هجري ـ به مثابة زودترين زمان ممکن ـ و قرار دادن اين قاعدة فقهي در اواخر نيمة دوم قرن دوم، در پي نشان دادن تأثير انديشههاي رومي بر فقه اسلامي، به ويژه در عراق بوده، و در اين راه، بلاغت يوناني متأخّر را مجراي اين تأثير دانسته است. امّا پاتريشيا کرونِه اخيراً ثابت کرده که اين امر کاملاً غير محتمل است، به ويژه در مواردي که به اين قاعدة فقهي مشخص برميخوريم.۱۶ اگر استدلال من مقبول و منطقي باشد که اين قاعده در قرن اول در حجاز رواج و اشتهار داشته، و نيز اين احتمال را جدي بگيريم که پيامبر صلي الله عليه و آله نيز از آن استفاده کرده است، در آن صورت فرضية منشأي رومي (يا بهتر بگوييم، رومي محلي) براي آن بيش از پيش مورد ترديد قرار ميگيرد. [اما چنين احتمالي] تنها در صورتي متصوّر است که بتوانيم ردّ پاي اقتباس اين قاعدة فقهي را در دوران جاهلي بيابيم.
چنين فرضي، آن قدر که در بادي امر مينمايد، گزاف نيست. وجود روش قديمي أعراب براي حلّ و فصل نزاع دربار? ابوّت از طريق قيافهشناسي، اين استثنا را نفي نميکند که در برخي جاها، در اثر نفوذ قوانين حقوقي ديگر، قاعدة «الوَلَدُ لِلفِرَاشِ» اقتباس و اعمال شده باشد. در برخي روايات أوائل ـ که معمولاً حاوي اشتباهات تاريخي ۱۷ تلقي ميشوند ـ به صراحت آمده که وضع واقعاً به همين منوال بوده است. نقل است که أکثَم بن صيفي [حکيم و] قاضي پيش از اسلام، بر اساس همين قاعده حکم کرده است.۱۸ اگر اين امر در شبه جزيره انديشهاي تازه نبوده ـ که احتمال آن هم بعيد نيست ـ کدام انديشه حقوقي ميتوانسته پشتوانة آن باشد؟ ناگزيريم به يهوديان، يعني فقه و حقوق خاخامي توجه کنيم. در واقع قاعدهاي مشابه در تلمود بابلي هست.۱۹ آيا اين قاعدة حقوقي يهوديان برگرفته از حقوق رومي بوده، يا اصل و اساسي يهودي داشته است؟ با در نظر گرفتن سطح اطّلاعات کنوني ما دربار? عربستان دورة جاهلي، پرسشهاي بسياري همچنان بيجواب ميمانند. بررسيهاي بسياري لازم است تا منشأ اين قاعدة فقهي در اسلام را به پيش از قرن نخست هجري عقب ببريم، چرا که نه ميتوان خاستگاه يهودي براي آن اثبات کرد و نه از تأثير حقوق رومي بر آن دفاع کرد.۲۰
1.. فرهنگهاي عربي و شروح جوامع حديثي به درستي اين معنا براي «الحجر» را بر معناي احتمالي رجم (سنگسار) ترجيح دادهاند. من از ]جان[ بِرتُن به خاطر دادن اين ايده سپاسگزارم. نک. ابنمنظور، لسان العرب (بيروت، بيتا)، ج ۴، ص ۱۶۶؛ زَبِيدي، تاج العروس، (قاهره، ۱۳۰۶ ق)، ج ۳، ص ۱۲۷؛ قسطلاني، إرشاد الساري الي شرح صحيح البخاري (بولاق، ۱۳۰۴ ق)،
ج ۴، ص ۱۰.
2.. عبدالرزّاق، مُصَنَّف، ج ۷، شمارههاي ۱۲۳۸۱ و ۱۲۸۶۲.
3.. همان، شمارة ۱۲۳۶۹.
4.. همان، شمارههاي ۱۳۸۱۸ (مَعمَر از زُهرى)، ۱۳۸۱۹ و ۱۳۸۲۴ (ابنجُريج از ابنشِهاب)؛ «احاديث أبياليَمان»، شمارة۱ (شعيب از زُهري)؛ کتاب محمّد مصطفي الاعظمي، متن انگليسي (Studies in Early Hadith Literature, ۱۹۷۸)، بخش چهارم. متن عربي همان کتاب، ص ۱۴۱ و بعد؛ مالک، المُوطَّأ (روايت يحيي)، فصل ۳۶، شمارة ۲۰ (مالک از ابنشِهاب). در بيشتر نقلهاي داستاني، بخش دوم اين قاعده نيامده است. نک. اعظمي، همان، متن انگليسي،
ص ۱۶۱. اين روايت در صحيحين نيز هست.
5.. عبدالرزّاق، مُصَنَّف، ج ۷، شماره ۱۳۸۲۱.
6.. See Schacht, Origins, pp. ۱۷۷ ff.
7.. همان، ص ۲۴۶.
8.. همان، ص ۱۸۲.
9.. Ibid, p. ۱۸۱. Cf. Goldziher, Muhammedanische Studien, vol. ۱, p. ۱۸۸, n. ۲ and Azami, Studies, p.۲۶۶.
10.. نک. به عبدالرزّاق، مُصَنَّف، ج ۷، شماره ۱۲۳۶۹.
11.. همان، شماره ۱۳۹۳۹.
12.. يُنبُل (Juynboll) چنين استدلال ميآورد. همين که اين جمله را به ابنمُسيَّب نسبت دادهاند، به تنهايي دليل است بر اينکه نميتواند قدمتي بيشتر از اين فرد داشته باشد. نک: کتاب وي با عنوان Muslim Tradition، ص ۱۵ و بعد. امّا استدلال او به دليل تکيه بر دادههايي محدود، متقاعدکننده نيست. نتيجهگيري وي کاملاً فرضي است.
13.. See Schacht, Origins, pp. ۱۸۱ f.
14.. عبدالرزّاق، مُصَنَّف، ج ۷، شمارههاي ۱۲۳۶۹، ۱۲۵۲۹، ۱۲۳۸۱ و ۱۲۸۶۲.
15.. نک. مقالة من به آلماني با عنوان «آية وَالمُحصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إلاّ مَا مَلَکَت أيمَانُکُم (نساء، ۲۴) و اخلاق جنسي در قرآن» در زير.
Harald Motzki, “Wal-muh??natu mina n-nis?'i ill? m? malakat aim?nukum (Koran ۴:۲۴) und die koranische Sexualiethik,” Der Islam ۶۳ (۱۹۸۶), ۱۹۲-۲۱۸, esp. ۱۹۹ ff.
16.. P. Crone, Roman, Provincial and Islamic Law (Cambridge, ۱۹۸۷), pp. ۱۰f. Ch. also, Azami, Studies, pp. ۲۶۵ ff.
17.مؤلّف در اين جا و ديگر مقالات خود به اصطلاحِ anachronism يا anachronistic اشاره ميکند. anachronism را مترجمان و فرهنگنگاران ايراني به «نابگاهي، نابهنگامي» (داريوش آشوري) و «نابهنجاري تاريخي، اشتباه تاريخي، واپس گرايي، چيزي ناسازگار با زمان يا خلاف روند تاريخ» (محمدرضا باطني) و «خطاي تاريخي؛ نابهنگامي و زمانپريشي» (عليمحمّد حقشناس) ترجمه کردهاند. برخي از مترجمان عرب نيز آن را به «المفارقة التاريخية، شيء يوضع أو يحدث في غير زمانه الصحيح» (منير البعلبکى) يا «المغالطة التاريخية» (هاشم صالح) برگرداندهاند. اين اصطلاح به ويژه در تاريخنگاري بدين معناي خاص به کار ميرود و مراد از آن توجه به رويدادها و منظومة فکري يک دوره از منظر باورها و ارزشهاي دوران ديگر است. نمونههاي فراواني براي اين پديده ميتوان يافت. عجالتاً مثالي مرتبط با بحث حاضر اين است که روايتي از پيامبر بيابيم که در آن به مفاهيم و نزاعهاي متأخّر اسلامي چون جبر و اختيار، قدريّه، يا حدوث و قدم قرآن اشاره شده باشد (ويراستار).
18.. See Crone, Roman, p.۱۱.
19.. See Juynboll, Muslim Tradition, p.۱۶.
20.. براي پرسشهاي کلّي در باب تأثيرگذاري فرهنگ رومي بر فقه اسلامي نک.
P. Crone, Roman, Provincial and Islamic Law, esp. chap. ۱; my review on Crone in Der Islam ۶۵ (۱۹۸۸) pp. ۳۴۲-۴۵; and Wael .B Hallaq's artile “The Use and Abuse of Evidence: The Question of Provincial and Roman Influences of Early Islamic Law”, JAOS ۱۱۰ (۱۹۹۰) pp. ۷۹-۹۱.