سوم
حال سؤال اين است. آيا ميتوان اعتبار (authentity) رواياتي را که در منابع اصلي عبدالرزّاق آمدهاند، اثبات کرد. اين امر بايد در مورد هر يک از منابع مستقلاً تعيين شود. امّا به عنوان يک راه حلّ آزمايشي، من نقلهاي عالم مکي ابنجُريج را برگزيدهام که بيش از يک سوم کلّ مصنّف را دربر ميگيرد.۱ از اين مجموعه بيش از ۵۰۰۰ حديثي، نزديک به بيست درصد نمونة گزينشي بررسي شد.۲ نتايج زير از اين نمونهگيري استخراج شده است.
بنا به اطّلاعاتي که ابنجُريج دربار? مأخذ مطالبش ميدهد، روايت وي از راويان بسيار فراوان و مختلفي اخذ شده است. بزرگترين بخش آن، نزديک به ۳۹ درصد، از عطاء بن أبيرباح رسيده است. پنج عالمي که در پي ميآيند، بر روي هم ۲۵ درصد را تشکيل ميدهند. عمرو بن دينار ۷ درصد، ابنشِهاب ۶ درصد، ابنطاووس ۵ درصد، ابوزبير ۴ درصد و عبدالکريم ۳ درصد. پنج فرد بعدي، با هم تنها ۸ درصد را تشکيل ميدهند. هشام بن عروة و يحيي بن سعيد هر کدام ۲ درصد، ابنأبيمُليَکة، موسي بن عقبة و عمرو بن شعيب، هر کدام بين يک تا يک و نيم درصد. گروه بعدي، متشکل از ده اسم، ۷ درصد را به خود اختصاص ميدهند؛ هر کدام فقط بين ۱ تا نيم درصد. بيست درصد باقيمانده از ۸۶ نفر رسيده است، از هر يک رواياتي. آراي فقهي خود ابنجُريج بسيار نادرند؛ يک درصد.
اين پراکندگي غريب راويان در اثر ابنجُريج، به نظر من، دليلي است به سود اين نظر که البته پيشاپيش هم نميتوان کنارش گذاشت. اينکه بگوييم او دروغپردازي است که رأي خويش و اعمال و آراي فقهي پذيرفته شده در مکّه در زمان خودش را بر گردن عالمان نسلهاي پيشين انداخته است. چرا او بايد جعل کردن را تا اندازهاي براي خود دشوار ساخته باشد؟ آيا اين منطقيتر نيست انتظار داشته باشيم که دروغپرداز، يک نفر يا نهايتاً معدودي از مشهورترين فقيهان پيشين را، آن هم با پراکندگي کمابيش مشابه نام ببرد؟ چرا او بايد با معرفي از مُخبران کماهمّيّت و اضافي، اين خطر را بر خود هموار سازد که کل دروغپردازياش کشف شود؟
تفسيرهاي منطقي ديگري هم ممکن است براي پراکندگي گونهگون راويان ابنجُريج وجود داشته باشد. عطاء بن أبيرَباح (م ۱۱۵ ق) فقيه مکّي، ميتوانسته به مدّت طولاني، استاد ابنجُريج باشد. از آنجا که وي در ميان مهمترين شيوخ روايت ابنجُريج، متقدمترين آنهاست ـ اين نتيجهگيري بر اساس [مقايسه] تاريخهاي وفات است ـ من برآنم که او احتمالاً اولين استادش بوده است. پس از درگذشت عطاء يا حتي در زمان حيات او، ابنجُريج ممکن است محضر ديگر عالمان مکّه ـ تا حدودي جوانترها ـ مانند عمرو بن دينار و ابوزبير را درک کرده باشد. همچنين بعيد نيست او علم را از عالماني اخذ کرده باشد که مقيم مکّه نبودهاند؛ از جمله اهل مدينه همچون ابنشِهاب و ديگران، که براي حج به مکّه آمده بودند و ابنجُريج با آنها ملاقات داشته است. اين هم ممکن است که او به نزدشان سفر کرده باشد، يا نسخهاي از آموزهايشان را از شاگردانشان به دست آورده باشد. از نظر من، علت وجود شمار بالاي مخبران و راويان پراکنده را بايد در زندگي او در مکّه جستجو کرد، چه مکّه محل برپايي حج، به او اين فرصت را ميداد که عالمان را از سراسر جهان اسلام ملاقات کند و اين تصوير با آنچه در منابع رجالي ميآيد، هماهنگي دارد.
اگر ابنجُريج دروغپردازي بود که مطالبش را کمابيش تصادفي به برخي راويان قديميتر نسبت ميداد، انتظار داشتيم مطالبي که به نام افراد مختلف آمده، دست کم از نظر ساختاري، تفاوت اساسي با هم نداشته باشند. امّا اگر نقل او از بيست و يک تن از پرتکرارترين راويان و مخبرانش بررسي شود ـ که اين مقدار ۷۹ درصد کل منابع او را پوشش ميدهد ـ روشن ميشود که تفاوت اين نقلها آن قدر چشمگيرند که ناگزيريم آنها را برگرفته از منابع مختلف و متمايز تلقي کنيم. تباين بين اين دستههاي مختلف نقل که ابنجُريج به افراد مختلف نسبت داده است، در چند سطح قابل مشاهدهاند.
۱. نسبت «رأي» به «روايت» در منابع عنوان شده يا در منقولات از راويان اصلي تفاوت چشمگير دارد. نسبت رأي، فيالمثل در مطالب عطاء بن أبيرباح ۸۰ درصد، در منقولات ابنطاووس از [پدرش] طاووس ۸۵ درصد، در ابنشِهاب ۴۲ درصد، در عمرو بن دينار ۴۲ درصد، در نقلهاي ابنعروة از [پدرش] عروة بن زبير ۴۰ درصد، در گزارشهاي يحيي بن سعيد از ابنمسيّب ۳۰ درصد، و در نقلهاي عبدالکريم ۳۱ درصد است. ديگران مانند عمرو بن شعيب، سليمان بن موسي، ابنأبيمُلَيکَة و موسي بن عقبة، به ندرت يا هيچ گاه ديدگاه فقهي خود را اظهار نميکنند.
۲. حال اگر رابطه ميان مخبر ابنجُريج و راوي اصلي آن مخبر، و نيز تعداد گزارشهايي را که از او نقل کرده است در نظر بگيريم، تفاوتهاي فاحش بيشتري مييابيم. در برخي موارد، ارتباط از نوع استاد و شاگردي است، مانند رابطه ميان عطاء بن أبيرَباح و ابنعباس، عمرو بن دينار و ابوالشّعثاء، ابوزبير و جابر بن عبداللّه، يحيي بن سعيد و ابنمُسيَّب، و موسي بن عقبة و نافع. امّا روابط ديگري نيز يافت ميشود؛ مانند نقل فرزندي از پدرش، در خصوص موردِ ابنطاووس از طاووس، هشام بن عروة از عروة بن زبير و جعفر بن محمّد عليه السلام از محمّد بن علي عليه السلام . گاه نيز يک آزاد شده (: مولي) چون نافع از مولاي خودش ابنعُمَر روايت ميکند. برخي از اين جفتها، تقريباً انحصاري عمل ميکنند؛ بدين معنا که مخبر جوانتر فقط از مولاي خود يا پدرش، و نه هيچ کس ديگر، مطلب نقل ميکند؛ چنين موردي را در رابطة ابنطاووس با طاووس، ابنعروة با عروة، موسي بن عقبة با نافع، و جعفر بن محمّد عليه السلام با محمّد بن علي عليه السلام شاهديم.
ديگراني چون عَطاء بن أبيرباح، عمرو بن دينار، ابوزبير، يحيي بن سعيد و ايوب بن أبيتميمة، کما بيش غالباً، امّا نه هميشه، به مهمترين استادشان متکياند. افزون بر اين، منابعي وجود دارند که در آنها روابطي چون استاد / شاگردي يا پدر / فرزندي بر نقل فرد حاکم نيست، بلکه يا در آنها مشايخ بسيار متفاوتي ديده ميشود ـ مانندِ مورد ابنشِهاب، سليمان بن موسي و ديگران ـ يا به افرادي منتخب و ممتاز چون عبدالکريم، عطاء خراساني، عمرو بن شعيب و ابنأبيمُلَيکة برميخوريم که [هيمنة رواييشان] بر منطقه يا گروه خاصي از راويان سايه افکنده است.
۳. نسبت روايات از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله ، صحابه و تابعين در منابع ابنجُريج تفاوت قابل ملاحظهاي دارد. تنها در يک نقل، آن هم نقل عمرو بن شعيب عمدة احاديث نبوياند. در مجموعههاي ديگر، همچون نقلهاي عطاء بن أبيرَباح، ابوزبير، ابنأبيمليکة، ابنشِهاب، هشام بن عروة، و عطاء خراساني، نسبت روايات نبوي بين ۲۰ تا ۳۰ درصد در نوسان است. برخي مانند عمرو بن دينار، ابنطاووس، يحيي بن سعيد، موسي بن عقبة، عبدالکريم و نافع، فقط روايات معدودي از پيامبر صلي الله عليه و آله دارند يا اصلاً هيچ ندارند. درصد بالاي روايات صحابه (: موقوفات) را ميتوان در آثار عطاء بن أبيرَباح، ابوزبير، ابنأبيمُلَيکة، موسي بن عقبة، نافع، يحيي بن سعيد، عبدالکريم و عطاء خراساني يافت؛ اين نسبت در نقلهاي عمرو بن دينار، ابنشِهاب و هشام بن عروة تنها بين ۳۵ تا ۴۵ درصد، و در آثار عمرو بن شعيب و ابنطاووس، بسيار پايين است. در مورد اخير، يعني ابنطاووس، بيشتر مطالبِ تابعين نقل ميشود. با لحاظ ديگر راويانِ ابنجُريج، نقل روايات از تابعين تنها به ۳۰ تا ۴۰ درصد، در خصوص عمرو بن دينار، هشام بن عروة، يحيي بن سعيد و عبدالکريم بالغ ميشود. منقولات بسيار کمتري از تابعين در مجموعههاي ابنشِهاب، ابوزبير، عطاء بن أبيرَباح، ابنأبيمُلَيکَة و عمرو بن شعيب ديده ميشود و در منقولات موسي بن عقبة، نافع و عطاء خراساني هيچ روايت تابعي يافت نميشود.
۴. به کارگيري إسناد، يا ذکر سلسله سند احاديث، در منابع ابنجُريج متفاوت است. أسانيد در منقولات از عطاء بن أبيرَباح و ابنطاووس بسيار نادرند؛ در نقلهايي از ابنأبيمُلَيکَة، عمرو بن شعيب، عبدالکريم و عطاء خراساني، کمتر از ۵۰ درصد، امّا در مطالب منقول از عالمان مدني چون ابنشِهاب، هشام بن عروة، يحيي بن سعيد، موسي بن عقبة بسيار فراوان است. اين امر در منقولات روايي از دو عالم مکّي، يعني عمرو بن دينار و ابوزبير هم قابل ملاحظه است، که از اين دو، يک مورد آن به طور کلي از تأثيرگذاري عالمان مدني حکايت ميکند و ديگري به داشتن اصل و نسبي مدني شهره است.
۵. در بررسي الفاظ تحمّل ـ يعني اينکه چگونه ابنجُريج از منابعش نقل قول ميکند ـ به تفاوتهاي چشمگيري برميخوريم. فيالمثل استعمال واژة «عن» بين صفر درصد در مورد ابنأبيمُلَيکة، و ۶۰ تا ۸۰ درصد در نقلهاي يحيي بن سعيد، موسي بن عقبة و عمرو بن شعيب در نوسان است. بين اين دو، منقولات کساني چون ابوزبير و عمرو بن دينار با استعمال بسيار کم از رواياتِ مُعَنعن، و مواردي مانند نقلهاي هشام بن عروة، ابنشِهاب، ابنطاووس، عطاء بن أبيرَباح و عبدالکريم قرار دارند که کاربرد روايات مُعَنعن در آنها، بين ۳۰ تا ۴۵ درصد است. نوسان مشابهي در استعمال صيغه «سمعتُ» وجود دارد. ابنجُريج در نقل از برخي راويانش، اصلاً از اين تعبير استفاده نميکند، امّا در برخي ديگر آن را به طور پراکنده به کار ميگيرد؛ با اين همه، گاه اين امر را ـ مثلاً در نقلهاي ابنأبيمُلَيکة ـ فراوان ميبينيم. در آثار برخي از مشايخ ابنجُريج مثل ابوزبير نيز، گاه توجّه خاصي به استعمال صيغههاي خاص اداي حديث مانند استعمال انحصاري «سمعتُ» ديده ميشود. در تحليل نهايي، ساختار ناهمگون نقلها، نشان ميدهند که نميتوان با در نظر گرفتن اصطلاحات مربوط به اداي حديث، پاسخ اين پرسش را معلوم کرد که آيا اين مطالب به صورت شفاهي يا کتبي منتقل شدهاند. در خصوص نقلهاي ابنجُريج، چنين نتيجهگيريهايي جز در مواردي خاص مانند موردِ مجاهد، عموماً قابل اعتماد نيستند.
آنچه در بالا آمد، پنج نمونه از مهمترين سطوحي است که با آنها ميتوانستيم تفاوتهايي ساختاري يا شکلي در سلسله أسناد مختلف را ترسيم کنيم. موارد فوق نشان ميدهند که هر يک از منابع [عبدالرزّاق] هويتي منحصر به فرد داشته است. اين امر به روشني با اين تصوّر در تعارض است که ابنجُريج تمام تفاوتهاي اختصاصي را به وجود آورده، متن روايات را خودش پرداخته، و سپس آنها را به عهد? راويان متقدم گذارده، يا سلسله سندها را تماماً يا بعضاً جعل کرده است. اين گوناگوني که دشوار ميتواند نتيجة جعلي نظاممند باشد، بايد در طول زمان پديد آمده باشد. لذا ـ تا وقتي خلافش ثابت نشده است ـ بايد با اين پيش فرض آغاز کنيم. رواياتي که ابنجُريج براي آنها، به صراحت شخصي را به عنوان مأخذ نام ميبرد، واقعاً از آن مخبر دريافت کرده است. بر همين اساس هم، به نظر من نقلهاي ابنجُريج بايد معتبر تلقي شود.
در چنين مواردي، منتقدان براي انکار اعتبار نقلها، توضيحات متداولي برميگزينند. از جمله اينکه راوي مورد نظر ـ در اين مورد، ابنجُريج ـ جاعل اصلي يا جاعل ضمني نبوده، بلکه جعل، کار ديگران ـ شايد معاصرانش ـ باشد؛ يعني کساني که درواقع ابنجريج مطالب را از آنها گرفته و سپس به اسم خود عرضه داشته است. توضيح ديگر ممکن است اين باشد که مؤلّف متأخّرتري نام او را دلبخواهي يا تصادفي به کار برده باشد. اينها از قبيل همان استدلالهايياند که شاخت اين چنين مطرح ميکند: «متن اصلي احاديثي را که به نام او [نافع] است، بايد به محدّثاني مجهول در نيمة نخست قرن دوم هجري نسبت داد».۳ [اشکال اساسي در اين شيوه استدلال آن است که] وقتي در مقام تبيين علت تعارض در نقلها، معتقد شويم به جاي يک راوي نامبرده شده در متن، جاعلان مجهول متعددي دستاندرکار بودهاند، عالمان فنّ اين توجيه را دليل معقولي نمييابند، چرا که مسئله را از سطح واقعيتها، که قابل بررسي است، به فضاي حدس و گمان منتقل ميکند. من اکنون بر سر آن نيستم عليه اين احتمال استدلال آورم که در قرن اوّل و دوم هجري، جاعلان احاديث و اَسانيد وجود داشتهاند. بدون شک، بررسي اين امر يکي از مهمترين وظايف تاريخنگاران است که آيا واقعاً روايات و سلسله اَسانيد، ساختگياند يا نه؛ و اگر چنين است، چگونه، کجا و چرا ساخته شدهاند. شاخت خودش به اين واقعيت که منتقدان مسلمان احاديث به خوبي بر آن واقف بودهاند، اشاره ميکند که اَسانيد در جوامع حديثي متأخّر، بسيار بهتر و کاملتر از موارد متقدماند. اين نقطة عزيمتي مناسب در تلاش براي چهرهبرداري از جعل و ترميم اَسانيد و مؤلّفان آنهاست. امّا صرف اين واقعيت که احاديث و اَسانيد آنها ساخته شدهاند، نميتواند به اين نتيجه بيانجامد که همة آنها موهوماند يا اينکه نميتوان، با درصدي از اطمينان، اصيل را از تقلبي تشخيص داد.
بررسي يک سلسله سند در يکي از مجموعههاي حديثي اوّليّه، يعني مطالب ابنجُريج در مصنَّف عبدالرزّاق، نشان ميدهد که جداسازي روايات قابل اعتماد از روايات مشکوک يا نامشخص امکانپذير است. مقايسة نقلهاي اين مرحله زودهنگام (نيمة اول قرن دوم هجري) با نقلهاي مجموعههاي بعدترِ نيمة دوم قرن سوم و بعد از آن، قطعاً ميتواند تصويري روشن از گسترة جعل، دروغپردازان و انگيزههاي آنان به دست دهد. اين امر قطعاً موضوع پژوهشهاي آتي خواهد بود.۴
1.. نک. صفحات آغازين همين مقاله.
2.. عبدالرزّاق، مُصَنّف، ج ۶ و ۷، شمارههاي ۱۰۲۴۳ ـ ۱۴۰۵۳ (کتاب النکاح، کتاب الطلاق).
3.. Schacht, Origins, p. ۱۷۹ and passim.
4.. يُنبُل اخيرا از نو به مسئلة اعتبار حديث پرداخته است. تکية اصلي او بر اطّلاعات رجالي (شخصيتنگاري)، به ويژه مطالب ابنحجر و نيز آن دسته از احاديث نبوي است که در مجموعههاي حديثي کهن و غير آن، متعلق به قرن سوم هجري و بعد از آن آمده است. نگاه کنيد به اين کتاب وي در باب حديث اسلامي.
G.H.A. Juynboll, Muslim Tradition: Studies in Chronology, Provenance and Authorship of Early ?ad?th (Cambridge, ۱۹۸۳).
پژوهشهاي او نتايج ارزشمندي در پي داشته است، به ويژه در باب گسترش و شيوههاي جعل إسناد که بعضاً براي خود عالمان مسلمان هم شناخته شده بوده است. با اين احوال، وي با تندي با مصنَّفهاي اوّليّه همچون مُصنَّف عبدالرزّاق و ابنأبيشيبة برخورد کرده است. به نظر من، اين آثار، همان گونه که در اين مقاله بحث خواهد شد، ايدههاي بسيار جديد و جالبي را به ما عرضه ميدارند.