دوم
در ميان مجموعههاي حديثي فراواني که ميشناسيم، مُصَنَّف عبدالرزّاق صنعاني يمني (م۲۱۱ق) به دلايلي که از اين پس بيان خواهد شد، براي رويکردي منبعشناسانه بسيار مناسب است. اين اثر که چاپ يازده جلدي آن بر اساس نسخة نادري است که بر جاي مانده،۱ حقيقتا پرسشهايي را دربار? کامل بودن اين مجموعه و تدوين اصلياش، به دليل آنکه از روايات مختلف گردآوري شده، برميانگيزد. با اين همه، نود درصد آن، به يک راوي برميگردد: اسحاق بن ابراهيم دَبَري (م ۲۸۵ ق). او احتمالاً اين مجموعه را به صورت مکتوب از پدرش، يکي از شاگردان عبدالرزّاق، دريافت کرده است، امّا در روايت آن، نام پدرش را جا انداخته است، چه زماني که در کودکي همراه پدرش، در درسهاي عبدالرزّاق حاضر ميشده، از خودِ وي براي نقل مُصَنَّف، اجازه داشته يا چنين ادعا کرده است. اسحاق در زمان فوت عبدالرزّاق، شش يا هفت ساله بوده است.۲ با اين همه، به نظر نميرسد که تفاوت سني زياد عبدالرزّاق و اسحاق دَبَري، اعتبار روايت او را، دست کم در نظر يک تاريخشناس خدشهدار سازد. هيچ احتمالي مطرح نيست که اسحاق اين مجموعه را به طور کامل يا حتي بعضاً جعل کرده و به عبدالرزّاق نسبت داده باشد. جز برخي نکتههاي معدود از راويان، بايد عبدالرزّاق صنعاني را مؤلّف واقعي مصنّف دانست.
حتي با تورقي گذرا در اين اثر درمييابيم که بيشتر کتابها [و فصول] آن حاوي مطالبي است که ادعا شده عمدتاً از طريق سه نفر رسيده است: مَعمَر، ابنجُريج و ثوري. تنها موارد استثناً عبارتند از: دو کتاب المغازي و الجامع که مطالب آن به صورت گسترده از مَعمَر فراهم آمده، و کتاب البيوع که روايتهاي منقول از ابنجُريج به ندرت در آن يافت ميشود. بر پاية يک نمونهگيري معتبر آماري، از ۳۸۱۰ تک روايت ـ که ۲۱ درصد بخشهاي مرتبط از تمام اثر را دربر ميگيرد۳ ـ منابعِ احتمالي رواياتي را که عبدالرزّاق گزارش ميکند، دقيقتر ميتوان تعيين کرد. ۳۲ درصد مطالب از مَعمَر است؛ ۲۹ درصد از ابنجُريج و ۲۲ درصد از ثوري. پس از اين سه تن، منقولات ابنعُيَينَة با ۴ درصد قرار دارد. ۱۳ درصد مطالب باقيمانده به ۹۰ نفر ديگر بازميگردد که از هر کدام، فقط يک درصد يا کمتر است. فقيهان مشهور قرن دوم مانند ابوحنيفة ۷/۰ درصد و مالک ۶/۰ درصد در شمار ايشان قرار دارند.
چنانچه مشخصاتي که عبدالرزّاق دربار? مأخذهاي رواياتش ارائه ميدهد، درست باشد، در آن صورت بايد نتيجه گرفت که اين اثر از سه منبع بزرگ فراهم آمده است که هر کدام به نوبة خود متشکل از هزاران حديث بودهاند. حجم گستردة اين منابع مفروض، اين احتمالات را پيش روي ما قرار ميدهند که يا با آثار مستقلي حدّاقل در بخشهايي از آن مواجه باشيم، يا با مضمون تعاليم سه شخصيت فوق الذکر که با در نظر گرفتن سنّشان، ميتوانند اساتيد عبدالرزّاق باشند، يا هر دو. از سوي ديگر، نميتوانيم پيشاپيش اين احتمال را هم ناديده بگيريم که چه بسا عبدالرزّاق به طور کلّي اطّلاعات مربوط به مآخذ رواياتش را برساخته و به دروغ آنها را به اين افراد نسبت داده است. با بهرهگيري از اطّلاعات شخصيتشناسي و کتابشناسي دربار? افراد مورد بحث، شايد بتوان مشخص کرد که کدام يک از اين نظريهها محتملتر است. امّا از آنجا که اعتبار اين گونه گزارشها [در کتب تراجم و رجال] از اظهارات مؤلّف ما بيشتر نيست، بايد راه حلّ ديگري از خود آثار عبدالرزاق جُست. سرنخ
آن را ميتوان در تحليلي عميقتر، از چهار دسته يا مجموعههاي بزرگتر روايات يافت.
فرض کنيم عبدالرزّاق مطالبش را سرِ خود به اين چهار منبع خبري فوق الذکر نسبت داده باشد. مَعمَر، ابنجُريج، ثوري و ابنعُيَينَة. اگر چنين باشد، انتظار خواهيم داشت ساختار نقلها در اين چهار دسته مطالب مشابه باشند، زيرا تصادفي سرهم شدهاند؛ فرايندي که شاخت براي برخي اتصالها (Lines) در اسانيد پيشنهاد داده است.۴ در اينجا اطّلاعاتي را که دربار? مصادر فرض روايات در اين چهار دسته مطرح است، خلاصه کردهام.
۱. در گروه رواياتي که ادعا شده از مَعمَر ]بن راشد[ است، ۲۸ درصد مطالب علي الظاهر از زُهري، ۲۵ درصد از قتادة [بن دِعامة]، ۱۱ درصد از أيوب [بن أبيتميمة]، کمي بيش از ۶ درصد از افراد مجهول، و ۵ درصد از ابنطاووس گرفته شده است. اظهارات شخصي خودِ معمَر به يک درصد [مطالب] ميرسد. باقيمانده، ۲۴ درصد، بين ۷۷ نام پخش شده است.۵
۲. در دسته نقلهايي که به ابنجُريج منسوب است، ۳۹ درصد ظاهراً به عطاء [بن أبيرَباح] بازميگردد، ۸ درصد به افراد بينام، ۷ درصد به عمرو بن دينار، ۶ درصد به ابنشِهاب [زهري] و ۵ درصد به ابنطاووس. فتاواي خودِ ابنجُريج تنها به يک درصد ميرسد و مابقي، ۳۷ درصد، بين ۱۰۳ نفر پراکنده شده است.
۳. در مطالبي که گفته شده از طريق ثوري رسيده است، آراي فقهي خودش غلبه دارد و ۱۹ درصد از کل را تشکيل ميدهد. در مرتبة بعد از آن، رواياتي از منصور [بن معتمر] ۷ درصد و جابر [بن يزيد] ۶ درصد و افراد مجهول ۳ درصد قرار دارند. ۶۵ درصد باقيمانده را ميگويند از ۱۶۱ (authority) راوي يا مُخبِر (informant) مختلف اخذ کرده است. ۶۴. از ميان مطالبي که به نام ابنعُيَينَة است، ۲۳ درصد را نقلهاي عمرو بن دينار تشکيل ميدهد، ۹ درصد از ابن أبينجيح، ۸ درصد از يحيي بن سعيد [انصاري]، ۶ درصد از اسماعيل بن ابيخالد، ۳ تا ۴ درصد از افراد مجهول، و مابقي (۵۰ درصد) از ۳۷ نفر رسيده است. از خود ابنعُيَينَة رأيي وجود ندارد.
اين دورنما نشان ميدهد که هر کدام از اين چهار مجموعه مطالب حديثي، هويتي کاملاً منحصر به فرد داشتهاند. بسيار غيرمحتمل است که وضّاعي با تنظيم مطالب به اين نظم خاص و جعل عنواني دروغين براي آن، بتواند مجموعهاي چنين متباين فراهم آورد. علاوه بر اين، بايد در نظر داشته باشيم که اين شِماهاي ارائه شده تنها تصويري کلّياند. بنابراين هر چه بيشتر به جزئيّات وارد شويم و مثلاً دربار? نسب جغرافيايي راويان و محدّثان يا دربار? غرايب متون و مانندِ آن پيجويي کنيم، تفاوتهاي بيشتري مييابيم. در مجموع، تحقيق در ساختارهاي نقلها در مصنّف عبدالرزّاق بدين نتيجه ميانجامد. مطالبي که او به چهار راوي اصلي نسبت ميدهد، مآخذي واقعي داشتهاند و نتيجة انتسابي دروغين يا برساختة خود او نيستند.
چند ويژگي ساختاري يا شکلي ديگر دربار? نقلهاي عبدالرزّاق در مصنّف هست که بر اعتبار آنها دلالت ميکند. يکي اين که او گاه دربار? مأخذ دقيق روايت خود نامطمئن است و در عين حال، آشکارا بدان اعتراف هم ميکند. فيالمثل يک جا در إسناد روايتي چنين آمده است. «عبدالرزّاق از ثوري از مغيرة يا فردي ديگر ـ ترديد از جانب ابوبکر (يعني عبدالرزّاق) است ـ از ابراهيم که گفت....».۷ دروغپرداز (= وَضّاع) واقعي قطعاً چنين ترديدهايي را اظهار نميکند، زيرا اين امر
هدف اصلي او را که جعل نقلي قاطع و متّصل از راوي شناخته شدهاي است، زير سؤال ميبرد. علاوه بر اين، عبدالرزّاق چنين القاء ميکند که هزاران روايت را مستقيماً از ابنجُريج، ثوري و مَعمَر دريافت کرده است. البته ممکن است اين امر نادرست باشد، امّا در اين صورت، جاي اين پرسش هست که چرا أسانيدي هم اين چنين وجود دارند: «عبدالرزّاق از ثوري از ابنجُريج...»۸ يا ـ بسيار نادرست ـ «عبدالرزّاق از ابنجُريج از ثوري...»۹ يا «عبدالرزّاق از ثوري از مَعمَر...».۱۰ اين واقعيت که در اين کتاب نقلهاي غير مستقيمي هم از راويان اصلي عبدالرزّاق وجود دارند، بيش از پيش استدلال ما را تأييد ميکند. مآخذ روايات او، ساختگي نيستند، بلکه او مشخصاً منبعي را که حديث از طريق آن به دست آمده، نام ميبرد.
پيشتر که ميرويم، جعل باز هم نامحتملتر مينمايد، چراکه عبدالرزّاق نقلهايي مجهول از راوياني دارد که در بيشتر موارد، مأخذشان يکي از چهار مخبر اصلياشاند. در دو مثال چنين آمده است. «عبدالرزّاق از شيخي مدني که گفت. من شنيدم که ابنشهاب گزارش ميکند از...» يا «عبدالرزّاق از مردي از حمّاد از...».۱۱ از آنجا که عبدالرزّاق عموماً روايات ابنشهاب را از طريق ابنجُريج يا مَعمَر، و مطالب حمّاد را از ثوري يا مَعمَر دريافت ميکند، اين گونه أسانيد عجيب مينمايند.
به سراغ تراجم و منابع رجالي برويم. همچنان که در بالا گذشت، اين گونه منابع به دلايل روششناختي، به تعاملي جداگانه نيازمندند، چراکه اعتبار نقلهاي رجالي، به همان اندازه محل مناقشه است که وثاقت روايات و نقلهاي فقهي اوّليّه. بر اساس منابع رجالي، عبدالرزّاق در هجده سالگي در درسهاي عالم مکي، ابنجُريج (م ۱۵۰ ق) به هنگام سفر وي به يمن، احتمالاً در سال ۱۴۴ هجري شرکت ميکرده است.۱۲گفته شده که معمر بن راشد (م ۱۵۳ ق) مهمترين استاد عبدالرزّاق بوده است. او که اصالتاً بصري بود، بعدها در صنعاء، زادگاه عبدالرزّاق رحل اقامت افکند. عبدالرزّاق مدت هفت تا هشت سال احتمالاً از سال ۱۴۵ تا زمان مرگ مَعمَر در ۱۵۳ هجري، نزد او تحصيل ميکرد.۱۳ سفيان ثوري کوفي (م ۱۶۱ ق) در سال ۱۴۹ ق در يمن بوده است۱۴ و عالم مکي سفيان بن عُيَينَة (م ۱۹۸ ق) در سالهاي ۱۵۰ و ۱۵۲ ق آنجا بوده است.۱۵ بسيار محتمل است که عبدالرزّاق بخش اصلي مطالبي را که از اين راويان نقل ميکند، در اين مدت دريافت کرده باشد. با اين حساب، اطّلاعات موجود در منابع رجالي راجع به اساتيد عبدالرزّاق، با يافتههاي ما از خود مصنّف در باب مهمترين منابع کار وي تطبيق ميکند.
اين نکتة مهم را بر اين همه بايد افزود که اين چهار تن، يعني مهمترين اساتيد عبدالرزّاق را در شمار نخستين مؤلّفان آثار مشابه از همان نوع [: مصنَّف]، دانستهاند. آنها در تدوين مصنَّف، پيشگام بودهاند. نقل است که ابنجُريج، احتمالاً يکي از اولين مصنّفنگاران، اثري به نام کتاب السنن داشته؛ ثوري الجامع الکبير و الجامع الصغير؛ و ابنعُيَينَة، کتاب الجوامع في السنن و الأبواب نوشته است.۱۶ تا آنجا که من ميدانم، نامي براي کتابهاي مَعمَر در منابع تراجم و رجال نيامده است. ظاهراً تمام اين آثار از دست رفتهاند، امّا روشن است که [اين آثار] حتما منابعي بودهاند که عبدالرزّاق مصنّف خود را با استفاده از آنها گرد آورده است. اين که مؤلّفِ کتاب الجامع که به پيوستِ مصنَّف آمده، نه خود عبدالرزّاق، بلکه بيشک استاد او مَعمَر بوده است، استدلال من را بيش از پيش تأييد ميکند.
شواهد فوق به اين نتيجه ميانجامند که بخش اصلي مصنّف عبدالرزّاق، با گردآوري روايات از آثاري قديميتر با حجمهاي متفاوت تهيه شده است که ميتوان آنها را ـ دست کم تا حدودي ـ از روي أسانيد بازسازي کرد. عبدالرزاق، چهار منبع اصلي خود را بين سالهاي ۱۴۴ تا ۱۵۳ هجري به دست آورده است. اين آثار طيّ نيمة اوّل قرن دوم هجري تدوين يافته، در رديف قديميترين مجموعههاي حديثي و متون فقهي نسبتاً بزرگ به شمار ميآيند.
1.. عبدالرزّاق بن همّام صنعاني، المُصَنَّف، تحقيق حبيبالرحمن اعظمي، ۱۱ جلد (سيملاک، ۱۳۹۱ ق/۱۹۷۲ م) [اين كتاب از طريق انتشارات المكتب الإسلامي در بيروت توزيع يافته است (ويراستار)].
2.. ذهبي، ميزان الإعتدال في نقد الرجال، تحقق م. ب. النعساني (قاهره ، ۱۳۲۵ ق / ۱۹۰۷ م)،
ج ۱، ص ۵۸؛ ابنحجر عسقلاني، لسان الميزان (حيدرآباد، ۱۳۲۹ ـ ۱۳۳۱ ق)، ج ۱، ص ۳۴۹ به بعد؛ صفدي، الوافي بالوفيات (ويسبادن، ۱۹۷۲)، ج ۶، ص ۳۹۴ به بعد.
Al-?afad?, Al-W?f? bi-l-wafay?t: Das biographische Lexikon des ?al?Iadd?n b. Aibak (Wiesbaden, ۱۹۷۲), vol. ۶, pp. ۳۹۴ ff.
3.. در اين بررسي، سه كتاب «خلاف قاعده» كنار گذاشتهايم.
4.. See Schacht, Origins, pp. ۱۶۳ ff.
5.. محاسبات مبتني است بر نمونهگيرياي که در صفحات پيشين همين مقاله آمد.
6.مؤلّف در اين جا دو واژه authority و informant را بر هم عطف ميکند که ظاهراً بايد معاني متفاوتي داشته باشند. در ادامة مقاله، وي غالباً تعبير دوم را به تنهايي ميآورد که ـ به نظر من ـ ميتواند هر دو معنا را پوشش دهد. مراد از authority، راوي مافوق يا به تعبير بهتر، شيخ و استاد است. امّا informant به معناي هر خبر دهنده و روايت کنندهاي است. شايد در برخي مواضع به کارگيري «ناقل» در ترجمة فارسي مناسبتر از مُخبر باشد، امّا مؤلّف گاه براي «ناقل» تعبير انگليسي جا افتادهاي transmitter را به کار ميبرد. نکتة مهم در باب اين دو واژه، اضافي بودنِ مفهوم آنهاست؛ يعني اين دو مفهوم در زبان انگليسي همواره نسبت به محدث يا راوي مورد نظر ما سنجيده ميشوند و به کار ميروند. راوي يا مخبر عبدالرزاق ـ فيالمثل ـ يعني شيخ يا فردي که عبدالرزاق از او روايت را اخذ کرده است، نه آنکه از عبدالرزاق روايت ميکند (ويراستار).
7.. عبدالرزّاق، مُصَنَّف، ج ۶، شمارة ۱۱۸۲۵.
8.. همان، شمارة ۱۱۶۸۲؛ ج ۷، شمارههاي ۱۲۶۳۱، ۱۳۰۲۰، و ۱۳۶۰۷.
9.. همان، ج ۶، شمارة ۱۰۹۸۴.
10.. همان، شمارة ۱۰۷۹۸.
11.. همان، ج ۷، شمارههاي ۱۲۷۹۵ و ۱۳۶۲۲.
12.. ابنأبيحاتِم، تقدمة المعرفة لکتاب الجرح والتعديل (حيدر آباد، ۱۳۷۱ ق / ۱۹۵۲ م)، ص ۵۲ به بعد؛ ابنحجر عسقلاني، تهذيب التهذيب (حيدر آباد، ۱۳۲۵ ـ ۱۳۲۷ ق)، ج ۶، ص ۳۱۱ ـ ۳۱۲؛ ذهبي، ميزان، ج ۲، ص۱۲۷.
13.. نک. ابنأبيحاتِم، کتاب الجرح و التعديل (حيدرآباد، ۱۳۷۱ ـ ۱۳۷۳ ق / ۱۹۵۲ ـ ۱۹۵۳ م)،
ج ۳، ص ۳۸؛ ذهبي، تذکرة الحفاظ (حيدرآباد، ۱۳۷۵)، ج ۱، ص ۳۶۴؛ همو، ميزان، ج ۲،
ص ۱۲۶ (به جاي عمر، بخوانيد. مَعمَر).
14.. نک. ابنسعد، کتاب الطبقات الکبير، ويراستة إدوارد زاخاو و ديگران (لايدن، ۱۹۰۵ ـ ۱۹۱۷)، ج ۵، ص۳۶۵ (شرح حال ابنعُيَينَة؛ مأخذ اين اطّلاع دربار? سفيان، ابنعُيَينَة است)؛ ذهبي، تذکرة، ج ۱، ص ۳۴۹ (شرح حال هشام بن يوسف؛ مأخذ اين اطّلاع ابراهيم بن موسي است)؛ ابنحجر، التهذيب، ج ۶، ص ۳۱۱ و ۳۱۳.
15.. ابنسعد، طبقات، ج ۵، ص ۳۶۵.
16.. نک. ابننديم، فهرست (قاهره، ۱۳۴۸ ق)، ص ۳۱۳ ـ ۳۱۶. به گفته ابننديم، ابنعُيَينَة کتابي نداشته است، بلکه مردم تنها از او سماع ميکردهاند. البته اين لزوماً بدين معنا نيست که او رواياتش را نمينوشته است، بل صرفا بدين معناست که او از کتاب در تدريسش استفاده نميکرده يا کتابي را براي استنساخ در اختيار شاگردانش قرار نميداده است. آثار زير به او منسوب است که با توجه به آنچه گذشت، بايد محصول ثبت درسهايش از جانب شاگردانش باشد؛ تفسير (نک. ابننديم، فهرست، ص ۳۱۶) و کتاب الجوامع في السنن والأبواب (نک. أبوطالب المکي، قوت القلوب (قاهره، ۱۹۶۱)، ج ۱، ص ۳۲۴ و کتاب سزگين راجع به منابع بخاري به زبان ترکي با عنوان Bu?ârî’nin kaynaklarî، ص ۴۲). براي جامع مَعمَر نک. مقاله سزگين که به زبان ترکي در مجل? ترکيات انتشار يافته است.
F. Sezgin, “Hadis musannefatinin mebdei ve Ma‘mer b. Râ?id'in Câmi'i”, Türkiyat ۱۲ (۱۹۵۵) ۱۱۵-۳۴.