359
حديث اسلامي؛ خاستگاه‌ها و سير تطوّر

حديث اسلامي؛ خاستگاه‌ها و سير تطوّر
358

اصل دوم روش‌شناختي اين است که وجود حلقة رابط در نقل يک روايت مي‌تواند زمان پيدايي آن را روشن سازد.۱ اگر أسانيد و طُرق مختلف نقل يک روايت را کنار هم گذاريم و دريابيم که تمام آنها به راوي‌اي مي‌رسند که «پايين‌ترين حلقة مشترک» است، در آن صورت مي‌توان نتيجه گرفت روايت مورد بحث را همين راوي يا يکي از معاصرانش ـ به نام وي ـ ساخته است.۲ امّا در اين ميان تبصرة مهمي هم هست که نبايد آن را از نظر دور داشت: گاه روايت در زماني متأخّر از دورة حيات «حلقة مشترک» ما شکل گرفته است.۳ اين نکته به‌ويژه در مورد روايات منسوب به تابعين صدق مي‌کند.۴ آنچه ـ حتي با توجه به اين تبصره ـ برجاي مي‌ماند، جعل‌هايي است که در دوره‌هاي پيش از پيدايش «حلقة مشترک» روي داده است.۵ همين جا بايد خاطرنشان کرد که لازم نيست تأثير حلقة مشترک کامل باشد. ما نبايد از وجود يکي دو اِسناد متفاوت فريب بخوريم. وجود يکي دو اِسناد متفاوت که حلقة مشترک را دور مي‌زنند و آن را پنهان مي‌کنند، نبايد ما را سردرگم کند. اين پديده خود برآمده از فرايند بزرگ‌تري است که شاخت آن را «تکثير أسانيد و طُرق» (spread of isn?ds) مي‌نامد.۶
آنچه گذشت به اجمال ديدگاه شاخت و پيروان وي در تاريخ‌گذاري روايات بود. دو نکتة کلي را لازم به تذکر مي‌دانم. نخست آنکه هرچند شاخت روش خود را ابتدائاً در حوزة روايات فقهي شرح و بسط داد، امّا آن را بر تمام انواع روايات صادق مي‌دانست.۷ معناي اين سخن آن نيست که وي نحوة پيدايي و شکل‌گيري روايات در تمام حوزه‌ها را يکسان مي‌دانست. به‌طور خاص، وي ميان روايات فقهي و روايات کلامي تمايزي آشکار قائل بود و سير تطوّر روايات کلامي را تا حدّ بيشتري نارس و پيش از موعد مي‌شمرد.۸ با اين همه، هيچ نکته‌اي در صورت‌بندي ديدگاه‌هاي شاخت وجود ندارد که تنها و تنها مختصّ روايات فقهي باشد۹ .
نکتة کلي دوم به مباني اعتقاد شاخت در اعتبار روش‌هايش بازمي‌گردد. شاخت دو خط سير تکاملي ـ مجزّا امّا مرتبط باهم ـ را بازسازي مي‌کرد. يکي سير تکوين و تکامل روايات در مسيري که در بالا بدان اشاره شد، و ديگري سير تکامل فقه. اين دو شيوة بازسازي پيوسته يکديگر را به گونه‌اي [دوري] تأييد مي‌کردند که از آن بوي تباني به مشام مي‌رسيد. يعني نتيجه‌گيري‌هاي شاخت در هر دو حوزه عمدتاً بر هماهنگي دوجانبه و معقوليتي کلي (همه جانبه) استوار شده که تأييد يا ابطال آن به آساني ممکن نيست. امّا اين بدان معنا نيست که حتي با تعابير و اصطلاحات خود شاخت هم نمي‌توان استنتاج‌هاي وي را نقد و ابطال کرد. مي‌توان همچون [محمد مصطفي] اعظمي، ظواهري از اين عمارت بلند را با ناخن خراشيد؛ يعني بکوشيم اشتباهات، سهوها و ناهماهنگي‌هاي ديدگاه شاخت را برملا کنيم.۱۰ همچنين مي‌شود در منطق دروني نظام وي ترديد کرد که من خود در جايي ديگر به همين منوال استدلال کرده و نشان داده‌ام که تصور شاخت از موضوع «تکثير اسانيد» به ويراني اساس روش «حلقة مشترک» مي‌انجامد.۱۱ به‌همين‌سان، امکان دارد براي مقابله با کلّيّت ديدگاه وي، نظرياتي ـ معمولاً سنّتي‌تر ـ ارائه دهيم که از معقوليّتي برابر يا بيشتر از معقوليّت ديدگاه شاخت برخوردار باشد.۱۲ امّا در اين ميان، اين کار آسان نيست که فرضيّات شاخت را از طريق بررسي‌هاي کاملاً مستقل و بيروني روايات محک بزنيم.
تمام قصد من در اين مقاله آن است که روش شاخت [در تاريخ‌گذاري روايات] را با انتخاب دسته‌اي از روايات محک بزنم که آن روايات را مي‌توان برپاية شواهد و ادلة مستقل و بيروني تاريخ‌گذاري کرد ـ ادلّه‌اي که خود به هيچ وجه از سير تکامل روايات متأثر نبوده‌اند. آنگاه خواهيم توانست اين نتايج مستقل و بيروني حاصل‌شده را با نتايجي که از طريق به‌کارگيري روش شاخت به‌دست مي‌آيد، مقايسه کنيم. در اين شيوة استدلال، جايگاه مباحث آخرالزمان و تاريخ را مي‌توان همچون نديمه‌اي براي دانشِ نجيب و شريفِ تاريخ‌گذاري روايات دانست، گواينکه خواهيم ديد اين نديمه اندکي بداخلاق است. نظرية نسبتاً خوش‌بينانه‌اي در پسِ اين انتخاب من است، و آن اينکه روايات آخرالزمان ـ و به ضميمة آن روايات تاريخي ـ را در اين نوشتار با زحمت و اشکالات فراوان مي‌توان تاريخ‌گذاري کرد.۱۳ روايت آخرالزمان به‌ظاهر روايتي است که در آن مرجعي متقدّم خبر از حادثه‌اي متأخّر مي‌دهد. درواقع اين روايت در مقطع زماني خاصي جعل شده است. جاعلِ روايت چه عملي انجام مي‌دهد؟ وي نخست چيزي را «پيش‌بيني» مي‌کند که در واقع گذشته است و آن را تقريباً صحيح انجام مي‌دهد. سپس به سراغ آينده مي‌رود و به‌ناچار آن را کمابيش نادرست مي‌گيرد.
مثالي ساده از اين موضوع چنين است:
رسول خدا فرمود: روميان (بنو الاسفر و الروم) و فرانک‌ها با مصريان عليه مردي به نام «صادم» در صحرايي بياباني همدست مي‌شوند، و هيچ‌يک از آنها به سلامت برنخواهند گشت. پرسيدند: در چه زماني يا رسول‌الله؟ فرمود: بَين الجمَادي و الرَّجَب، سَتَرَونَ مِنهُ العَجَبَ.
روشن است اين روايت به زماني پيش از اوايل سال ۱۴۱۱ق/ اواخر۱۹۹۰م بازنمي‌گردد، چراکه جاعلِ آن از بسيج نيروهاي متحدين در صحراي عربستان پيش از جنگ [نخست] خليج نيک آگاه بوده است. از سوي ديگر، زمان پيدايي اين روايت را نمي‌توان ديرتر از اواخر سال ۱۴۱۱ق/ اوايل ۱۹۹۱ ميلادي دانست، چراکه حوادث بعدي انتظارات جاعلِ روايت را بر باد داده و صحنة وقايع را به گونه‌اي ديگر رقم زده است. برخي از مؤيّدات اين بررسي را مي‌توان در اسناد و مدارک مستندِ روايت مشاهده کرد: اين روايت، در روزنامة النهار (بيت‌المقدس، ۱۵ سپتامبر ۱۹۹۰) انتشار يافته است.۱۴بزرگ‌ترين حسن اين روش به اختصار در اين است که مي‌تواند روايات آخرالزمان را مستقل از سلسله سندهاي اسلامي و بازسازي‌هاي شرق‌شناسانه تاريخ‌گذاري کند. چه‌بسا حيف باشد که نظريه‌اي را چنين ساده و روشن به مخاطره اندازيم، امّا اين دقيقاً همان کاري است که من قصد دارم در اينجا انجام دهم. در مقالة حاضر به ارزيابي سه موضوع خواهم پرداخت و در هرباب روايتي را بررسي مي‌کنم که پيشتر ديگران آن را به تفصيل پژوهيده‌اند.

1.. «وجود ناقلان مشترک ما را قادر مي‌سازد که تاريخ پيدايي بسياري از روايات و آموزه‌هاي واردشده در آن‌ها به گونه‌اي قطعي تعيين کنيم.» (شاخت، مبادي، ص ۱۷۵). شاخت چندين صفحه به شرح و بيان اين روش اختصاص داده است (همان، ص ۱۷۱ ـ ۱۷۵). در سال‌هاي اخير نيز ينبُل از اعتبار اين روش سخت دفاع کرده و آن را مورد تأييد قرار داده است. نگاه کنيد به مقالة وي با عنوان «برخي روش‌هاي تحليل سند...»: G.H.A. Juynboll, "Some isn?d analitical methods illustrated on the basis of several woman demeaning sayings from Iad?th literature", al QanOara ۱۰ (۱۹۸۹). و نيز کتاب سنّت اسلامي (Muslim Tradition) وي، ص ۲۰۶ ـ ۲۱۷ که در آنجا اين روش را به گونه‌اي بسيار موفق بر روايت ويراني بغداد تطبيق کرده است (همان، ص ۲۰۷ ـ ۲۱۳).

2.. بنابراين «وجود يک حلقة مشترک مهم (N.N.) در تمام يا بيشتر سندهاي هر روايتي مي‌تواند دليل قاطعي باشد بر اينکه روايت مذکور در زمان حيات آن حلقة مشترک شکل گرفته است» (شاخت، مبادي، ص ۱۷۲). به نظر ينبُل، اگر رأيش را درست فهميده باشم، حلقة مشترک همان جاعل حديث است (“Some isn?d analitical methods”, ۳۵۳)؛ ديدگاه معاصرانِ بي‌نام و نشانِ شاخت هم چندان قابل اعتنا نيست.

3.. «نبايد اين احتمال را از نظر دور داشت که نام راوي مشترک را گاه ديگران ـ يعني راويان گمنام ـ به کار برده [و اصطلاحاً تدليس کرده]اند. در اين موارد، ذکر نام ايشان تنها قديم‌ترين تاريخ احتمالي جعل (terminus a quo) را به ما مي‌دهد» (شاخت، مبادي، ص ۱۷۵). در اينجا نيز ينبُل، اگر عباراتش را درست فهميده باشم، اين تبصره را قبول نمي‌کند ("Some isn?d analitical methods", ۳۵۳, ۳۵۵).

4.. به تعبير دقيق‌تر، اين امر «اختصاصاً در دورة تابعين به کار مي‌آيد» (شاخت، مبادي، ص ۱۷۵).

5.. برخي محقّقان از جمله ينبُل ـ که به اختصار مي‌توان شاخت‌گرايان ناميدشان ـ اين مورد و مثال‌هايي از اين قبيل را محتمل مي‌دانند ("Some isn?d analitical methods", ۳۷۰, ۳۸۱). من بنا به يک دليل ساده در مقالة حاضر به اين امر توجه نکرده‌ام: اگر اين دو تبصره را با هم ترکيب کنيم، در آن صورت وجود حلقة مشترک ديگر نمي‌تواند هيچ اطلاعي درباب تاريخ پيدايي روايات در اختيار ما قرار دهد.

6.. Schacht, Origins, ۱۷۱. تا آنجا که من مي‌دانم، ينبل اصطلاح «تکثير» را به کار نبرده؛ امّا به همين پديده به اشکال ديگر اشاره کرده است. آنجا که از «گسترش اسانيد» گفته، همين معنا را مد نظر داشته است (“Some Isn?d Analytical Methods”, ۳۵۴f)، يا مثلاً از «لايه‌هاي متناوب» که به گردش درآورده شده‌اند» (همان، ص۳۶۴)، يا از «غور در زير سطح حلقة مشترک» (همان، ص ۳۶۶ به بعد‌)، و سرآخر، وقتي از محدثي سخن مي‌گويد که گفتار خويش را در پس گفتار ديگري جا داده است (همان، ص ۳۷۰).

7.. «من روش خود را هنگام پژوهش بر ريشه‌هاي فقه اسلامي به تفصيل بيان داشته‌ام. فقه مخصوصاً موضوع مناسبي براي تکامل بخشيدن و آزمون کردن روشي است که ادعا مي‌کند معياري بي‌طرفانه براي رويکردهاي انتقادي به روايات اسلامي به دست مي‌دهد.» (J. Schacht, "A Revelation of Islamic traditions", Journal of Royal Asiatic Society, ۱۹۴۹, ۱۴۴; see also: ibid, ۱۴۸). شاخت در کتاب مبادي فقه اسلامي (The Origins of Muhammadan Jurisprudence) خود، دستاوردهاي محقّقانة خويش را بر يافته‌هاي عمومي گلدتسيهر بنا مي‌نهد (همان، ص ۴) و روش خود را نيز در همة روايات تاريخي قابل استفاده مي‌داند (همان، ص ۱۷۵). ينبل در سطحي گسترده از روش شاخت در بررسي روايات غير فقهي بهره جسته است.

8.. Schacht, “A Revelation”, ۱۴۸f. اسناد روايات به پيامبر صلي الله عليه و آله ، نخستين بار در تاريخ روايات کلامي روشي مقبول واقع مي‌شود. بااين‌حال، هيچ يک از روايات کلامي منتسب به پيامبر صلي الله عليه و آله را نمي‌توان پيشتر از سدة ۱ق تاريخ‌گذاري کرد. نيز وي به تبع گلدتسيهر، از روايات آخرالزمان در ارتباط با اين مسئله نمونه مي‌آورد.

9.. براي بازخواني ديدگاه شاخت در ارتباط با لايه‌بندي وارونة يک روايت فقهي منحصر به فرد در اين زمينه، نگاه کنيد به کتاب پاتريشيا کرونه در زير: Crone, Roman Provincial and Islamic Law, Cambridge, ۱۹۸۷, ۱۲۲f n. ۵۳. به هر روي براي من اصلاً واضح نيست چرا سير رو به رشد دست‌يابي به علو سند، صرفا بايد در روايات فقهي دنبال شود.

10.. M. M. Al Azami, On Schacht’s Origins of Muhammadan Jurisprudence, Riyadh ۱۹۸۵. به‌ويژه ص ۱۸۸ ـ ۱۹۶ (درباب تکثير اسانيد) و ص ۱۹۷ ـ ۲۰۰ (راجع به روش حلقة مشترک).

11.. M. Cook, Early Muslim dogma, Cambridge, ۱۹۸۱, ۱۰۹ ۱۱. ينبل به تازگي براي دفاع از همين روش در برابر اعتراض من، روايتي را با حلقة مشترک مشخص بررسي کرده است (Some Isn?d analytical methods, ۳۵۴۷). بواقع وي دو بحث را پيش مي‌کشد. اولاً، وي فرض مي‌گيرد اگر تکثير اسانيد توسط محدّثاني جوان‌تر از حلقة مشترک امري رايج بود، در تعابير رجاليان دربارة کيفيت نقل روايت بازتاب مي‌يافت (همان، ۳۵۵). اگر اين بحث از اساس مدخليّتي داشته باشد، به طريق اولي بايد به جعلي دانستن يکسرة رواياتي بينجامد که ينبل به همان محدّثان نسبت مي‌دهد؛ رواياتي که اين محدّثان در آنها به عنوان حلقة مشترک در قديم‌ترين حلقة نقل ظاهر مي‌شوند (نک: همان، ۳۵۶). ثانيا، ينبل معتقد است ايجاد يک حلقة مشترک، از طريق توسعة يک إسناد صورت مي‌گيرد: ينبل احتمالا در پاسخ به اين سؤال که «چرا شش محدث «کاملا همزمان» يک روايت را تنها به يک استاد خويش نسبت مي‌دهند؟»، مي‌گويد: آنچه از تکثير اسانيد متوقع است، يک روند بازپروري و تقليد اسانيد است، نه همزماني اين تقليد اسانيد توسط همة آن محدّثان؛ و از آنجا که محدّثان کاملا بي‌ارتباط با يکديگر عمل مي‌کرده‌اند، بعيد است روايتي را از همديگر در حلقة نخست نقل، وام ستانده باشند. حتي? در صورت پذيرش اين پاسخ، بايد گفت اين که تکثير اسانيد در حقيقت امري شايع بوده يانه، هنوز پرسشي بي‌پاسخ است.

12.. دو نمونة جديد قابل توجه، در اين باره يادکردني است. اولي، پايان نامة افتخار زمان با موضوع تحليل تحريرهاي مختلف روايت مشهور وصيّت سعد بن ابي‌وقاص (متوفاي ۵۵ ق) است. وي با نظر به اختلاف تحريرها، پيدايي شيوه‌هاي «تکامل» روايات را با شيوه‌هاي «انتقال» آنها مقايسه مي‌کند تا بتواند دومي را بهتر بشناسد. “The evaluation of a Had?th: transmission, growth and the science of rijal in a Hadith of Sa'd b. Abi Waqq?s”, Ph.D. dessertstion, University of Chicago, ۱۹۹۱. دومين نمونه، پژوهش هارالد موتسکي است با محوريت روايات مصنف عبدالرزاق (متوفاي ۲۱۱ ق). کليد روش وي تفکيک ميان روشهاي نقل و محتواي روايت است. وي مي‌کوشد نشان دهد چنين تفکيکي در فرض اعتبار روايت، معنادار است؛ امّا نمي‌تواند جعلي بودن روايتي را ثابت کند. براي نمونه، بنگريد به مقالة وي: The Mu?annaf of ?Abd al Razz?q al ?an??n? as a source of authentic ah?d?th of the first century A. H., Journal of Near Eastern Studies, ۵۰ (۱۹۹۱).

13.. ديدگاهي که در اين مقام به تشريح آن کوشيده‌ام، روشي سهل است که هر پژوهشگر مدرني مي‌تواند از آن در تاريخ‌گذاري متون مربوط به آخرالزمان مدد جويد. اين همان روش است که پل الکساندر در بررسي [متون تاريخي بازمانده از] رستاخيزگرايي بيزانسي (Byzantine Apocalyptic) به کار گرفته است. [توضيح مترجم: نحله‌هاي معتقد به آخرالزمان به طور کلي سه دسته‌اند: هزاره گرايان (Millenialism)، نجات‌گرايان (Messianism)، و رستاخيزگرايان (Apocalypticism). پل الکساندر باورهاي آخرالزماني رستاخيزگرايانة بيزانسيان را پژوهيده است.]

14.. اين روايت را در بالاي صفحه گذاشته‌اند. از يوحنان فريتدمن براي جلب توجه من بدين روايت و ارسال نسخه‌اي از آن برايم، سپاسگزارم. گفتني است که در سال ۱۴۱۱ق، ماه جمادي الاول در نيمة نوامبر آغاز مي‌شود و رجب نيز در نيمة فوريه پايان مي‌پذيرد.

  • نام منبع :
    حديث اسلامي؛ خاستگاه‌ها و سير تطوّر
    سایر پدیدآورندگان :
    مرتضي كريمي نيا
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1390
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 6150
صفحه از 534
پرینت  ارسال به