در گروه سوم محقّقاني جاي داشتند که تنها برخي ـ و نه تمام ـ آراي شاخت درباب حديث را پذيرفته بودند و در پي آن بودند ديگر نکاتي را که بسيار افراطي يا کلي ميديدند اصلاح کنند. دو رهيافت متفاوت در ميان اينان به چشم ميخورد.
۱) برخي از اين محقّقان ميان شکل و محتواي روايات تمايز قائل شدند. اينان در اين نکته با شاخت توافق داشتند که شکل بسياري از احاديث آن گونه که در جوامع مکتوب روايي آمده، جعلي و متأخّر است، امّا اين ادعاي شاخت را رد کردند که هيچ گونه روايتي از پيامبر و صحابه در طول قرن نخست وجود نداشته است. کساني چون نوئل کولسون، خوتير يُنبُل، جان بِرتُن، و ديويد پاوِرز را ميتوان در اين دسته جاي داد. ۲) دستة ديگر کوشيدند با استفاده از برخي روشهاي شاخت، نتايج او را محک بزنند. آنان رهيافت انتقادي وي به متون را تکامل بيشتر بخشيدند تا احاديث را دقيقتر تاريخگذاري کنند و به اين پرسش پاسخ دهند که آيا واقعاً هيچ حديثي در قرن نخست هجري وجود نداشته است؟ اسلامشناساني چون يوزف فاناِس، گِرِگور شوئِلِر، و هارالد موتسکي در اين دستهاند.
به ديدگاههاي برخي از نمايندگان اين دو دسته رويکرد از گروه سوم به اختصار اشاره ميکنم. يُنبُل در مقالهاي با عنوان «تاريخگذاري تقريبي خاستگاههاي حديث اسلامي»۱ به ديدگاه ماقبل شاخت باز ميگردد که مبادي حديث در زمان پيامبر شکل گرفته است.۲ وي ميپنداشت که نخستين بار قصهپردازان به سبب انگيزههاي ديني خود به ترويج حکايتهاي آموزنده و اخلاقي در باب سيره و فضايل پيامبر و نخستين مسلمانان پرداختند. امّا تنها در اواخر قرن نخست ـ و نه تا پيش از سال ۶۷۰ يا ۶۸۰ ميلادي ـ بود که نقل حديث به صورت رسميتر و هماهنگتري آغاز شد. يُنبُل اين فرضيه را بر مبناي پژوهش در روايات مربوط به منشأ پيدايش اِسناد، مبادي نقد نقل حديث، و عرضه و رواج حديث در برخي مناطق استنباط کرد.۳ اين بدان معناست که يُنبُل همانند گلدتسيهر و بر خلاف شاخت بر اين باور بود که