۳. مروان بن معاوية (م ۱۹۳ ق)، cl کوفي؛
۴. اسماعيل بن عُلَيَّة (م ۱۹۳ ق)،۱ cl بصري؛
۵. جَرير بن عبدالحميد،۲ cl کوفي؛
۶. عبدالله بن المبارک (م ۱۸۱ ق)، محدّث رحّال و گاهي cl؛
۷. يزيد بن زُرَيع (م ۱۸۲ ق)، cl بصري.
از آنجا که اين هفت نفر در شبکههاي [اسناد] متعدد و اغلب درمقام cl و بيش از آن در جايگاه pcl، حضور دارند، ظاهر شدن آنان در طرق منفرد مشکوک به نظر ميرسد. اما هميشه اين احتمال وجود دارد که منبعي کهن و تازهياب (يا اخيراً منتشر شده) نقل آنان را از اين روايت خاص از سليمان به قدر pcl تقويت کند. بنابراين حتي اگر کسي بر آن باشد که بهطور کلي تاريخي بودن طرق منفرد را مردود بشمارد، ميتوان انتظار داشت که با ظهور منابعي جديد بسياري از آنها به «گرههاي» pcl قطعي تبديل شوند.
خوب، تا اينجا از اين تحليل چه نتيجهاي ميتوان گرفت؟ نخست بايد نگاهي دقيقتر به cl اين شبکه بيندازيم.
هر کس به شبکة تحقيق حاضر نگاه کند، خواهد پذيرفت که جايگاه سليمان بن طرخان التيمي (م ۱۴۳ ق) درمقام cl تقريباً محرز است. همة pclهايي که از وي منشعب شدهاند، و احتمالاً با طرق منفردي هم که تاريخيبودنشان دستکم محتمل است، تقويت ميشوند، روشن ميکنند که تاريخي بودن جايگاه سليمان cl خدشهناپذير است. از اين مطلب نتيجهاي مهم بهدست ميآيد: روايت فتنه از اوست. اگر او آن را از کسي ديگر شنيده است، چرا اسناد او تا پيامبر صلي الله عليه و آله اثري از منبع او دربر ندارد؛ دربارة طرق منفرد از cl تا پيامبر صلي الله عليه و آله ، چنانکه در بالا شرح داده شد، بهزحمت ميتوان ادعاي تاريخيبودن کرد. او مدعي است که روايت را از أبوعثمان عبدالرحمان بن مُلّ النهدي شنيده است ولي اين «نقل» به دلايلي چند که در پي ارائه خواهد شد، جدّاً قابل ترديد است.
سليمان در بصره زندگي ميکرد و از جملهي عُبّاد بود. شاخصة اصلي اين افراد پرهيزکاري افراطي است که بهدليل مشارکت در نشر گستردة کلمات اخلاقي و غالباً تهذيبگونه، بر جلوة آن افزوده ميشود. آنان با اين کار درصدد بودند به همشهريان خود سلوک پسنديدة اسلامي را تعليم دهند.۳ گاهي اوقات اين اخبار در قالب احکام فقهي بيان ميشدند اما اغلب صرفاً آموزههايي ديني بودند که آنان به منابع متقدم و غالباً به پيامبر نسبت ميدادند، چنانکه ابزار اسناد در آن زمان چنين اقتضا ميکرد. سليمان متعلق به طبقهاي از تابعين است، زيرا گفتهاند اقوالي دربارة وثاقت أنس بن مالک صحابي نقل کرده است. در مزّي، ج۱، ص ۲۲۹ ـ ۲۳۵، همة رواياتي
که گفته شده او دربارهي وثاقت أنس نقل کرده، از کتب ستّه گرد آمده است (ش ۸۷۲ تا ۸۹۱). ميتوان از مواردي که سليمان در آنها در مقام cl ظاهر شده،۴ کمابيش مطالبي بدست آورد که نشان ميدهد اسلام دورة کهن در چه مطالبي وامدار اوست. البته روايات سليمان أنس پيامبر به هيچوجه تنها مطالبي نيستند که بهسبب آنها وي قابل اعتماد محسوب شود. فهرستبرداري از همة روايات موجود در کتابهاي حديث که ميتوان در آنها سليمان را واضع بهشمار آورد، کار سادهاي نيست زيرا مستلزم بازسازي همة شبکههاي اسنادي است که او در آنها cl است، و البته از حوصلة تحقيق حاضر خارج است. تنها پس از آنکه همة متون روايات سليمان بررسي و طبقهبندي شود، روشن خواهد شد که او واقعاً چگونه فردي بوده است. البته دقت نظر در ترجمهي او در تهذيب ابنحجر نيز اطلاعات باارزشي را بهدست ميدهد. جان کلام آنچه در وصف او گفته شده آن است که غالب روايات سليمان از سنخ ترهيب و ترغيب بوده است. همچنين در جايي ديگر اظهارنظري منسوب به شعبة دربارة سليمان آمده ـ هرچند بهسختي ميتوان گفت اين قول تاريخي است يا نه ـ که شاهدي بر ماجراست: هرگاه سليمان روايتي را با اسناد کامل تا پيامبر صلي الله عليه و آله نقل ميکرد، چهرهاش نوراني ميشد.۵ به هرحال، صحيح است که بگوييم روايت فتنه را ـ که اين مقاله با آن آغاز شده ـ نه شخص پيامبر که سليمان، خطيب متقي بصري که يک قرن يا بيشتر پس از حضرت محمد صلي الله عليه و آله ميزيسته، منتشر کرده است. در واقع، سليمان توانسته با اين عبارت شبه تبعيضآميز دربارة زنان که شبکة اسناد آن در مزّي (ج ۱، ش ۱۰۰) بلافاصله پس از روايت فتنه فهرست شده است، «اعتباري» کسب کند: اکثر کساني که به جهنم ميروند، زناناند. به هرحال اين موضوعي است که تعدادي از clها پيش و پس از سليمان در موقعيتهاي گوناگون و متفاوت به آن پرداختهاند. برخي نمونهها بعداً خواهد آمد.
ظاهراً أبوعثمان النهدي، مرجع ادعايي سليمان، از طبقة نخست تابعين بوده که بر فرض اعتماد به هويت ايشان، بهراستي بايد آنان را عجيب و غريب خواند. او به همراه تعدادي ديگر، طبقهاي را تشکيل ميدهند که در ويژگيهايي خاص مشترکند:
ـ همگي آنان بهطور شگفت انگيزي بسيار عمر کردند.
ـ همگي مدتها قبل از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله اسلام آوردند، اما به دلايل مختلف هيچگاه نتوانستند او را ببينند؛ اين ناکامي به نوعي مضمون مکرّر (topoi) در شرح حال ايشان تبديل شده است.
ـ عملاً همگي در بصره يا کوفه ساکن شدند.
ـ همة آنان دائماً در طرق منفرد اسناد شبکهها دقيقاً زير clها قرار دارند؛ «عمرطولاني» ايشان فاصلة بسيار زياد بين clها و صحابه را در اين طرق پر ميکند.
ـ ايشان غالباً در طرق cl خاصي حضور دارند، گويي آن cl آنان را «قبضة خود کرده است»؛ البته گهگاه دو يا چند cl آنان را «به اشتراک ميگذارند».
در ادامة اين پژوهش، وقتي با افراد ديگري از اين طبقة تابعين مواجه ميشويم، شرححال و جايگاه آنان را در تاريخ حديث بيان ميکنيم.
اين شبکه، قطع نظر از ويژگيهاي سليمان در مقام cl و شيخ ادعايي او، ميتواند به پارهاي نتايج عموميتر نيز بيانجامد.
درحاليکه بخاري تنها با يک طريق در شبکه ظاهر شده، مسلم شبيه «pcl معکوس» به نظر ميرسد که همة طرقي را که از سليمان آغاز شده، گرد آورده است. به اين بهانه در اينجا، يک اصطلاح تخصصي ديگري که در ادامه بهاختصار ipcl ميناميم، تعريف ميکنم. ipcl در يک شبکه، راويي است که خبري را از دو يا چند شيخ شنيده و آن را براي يک يا چند شاگرد روايت کرده است. در شبکة حاضر علاوه بر مسلم، چند مثال ديگر براي ipcl ديده ميشود: سعيد بن منصور و عمرو بن علي، گرچه درست آن است که به جامعان حديث همچون حُميدي، ابنحنبل، ترمذي، ابنماجة و نسايي نيز اين اصطلاح نسبت داده شود.
اکنون، اين سؤال بجاست: آيا طرقي که به اين جامعان حديث ختم ميشوند در شبکههاي اسناد ديگر نيز، همواره به همين شکل، يا دستکم به شکلي مشابه ظاهر ميشوند؟ با اينکه در نمونة حاضر و ديگر مواردي که در اين مقاله بدانها پرداخته شده، غالباً چنين است اما پاسخ به اين پرسش محتاطانه و باترديد است، زيرا باوجود اينکه اين پاسخ مبتني بر تحليلهاي گستردهاي است که در طول سالهاي اخير شخصاً بر روي چند صد شبکه انجام دادهام، اما اطلاعات حاصل از اين تحليلها در حدي نيست که بهطور قطعي اظهارنظر کنم يا چيزي فراتر از آنچه در ذيل ميآيد، بيان نمايم.
بخاري در تعداد زيادي از شبکهها در انتهاي يک طريق منفرد قرار گرفته است در حاليکه مسلم، نظير همين مورد، در جايگاه ipcl واقع شده است. البته، در غالب شبکههايي که تاکنون تحليل شدهاند، نقش بخاري تا حد زيادي شبيه مسلم است: يعني ipcl. صرفاً در موارد معدودي از شبکههاست که بخاري ipcl بوده و مسلم تنها يک طريق منفرد دارد. يافتن تبيين مناسب براي اين پديده دشوار است. معلوم نيست که آيا بخاري و مسلم هيچگاه با هم رابطة نزديکي داشتهاند تا از اطلاعات يکديگر مطلع شوند. در مورد برخي اخبار هم که از مواجهة اين دو اعجوبة حديث سخن به ميان آمده، شائبة جعل وجود دارد. بنابراين صرفاً بر حسب ظاهر ميتوان چنين گفت: چنانچه بخاري در شبکهاي طريقي منفرد دارد، از آنروست که وي چندان شيفتة آن روايت نبوده که اگر طرق بيشتري براي آن روايت در اختيار داشته، خود را ناگزير از ذکر آنها بداند يا اگر طريق ديگري نداشته، به انتظارش بنشيند يا بهدنبالش بگردد. تنها ملاحظهاي که در اينجا صحيح به نظر ميرسد اين است که بهطور کلي در اغلب شبکهها، طرق مسلم اندکي مفصلتر از بخاري است و با کمال تعجب، شايد جز در مواردي نادر با هم همپوشاني ندارند؛ اگر هم دارند، فقط در بخشي از طريق است.
اما حُميدي، ابنماجة و ترمذي، در بيشتر مواردي که بخاري و/يا مسلم چندين طريق دارند، تنها يک طريق ارائه ميکنند. «شبکههاي» نسائي و ابنحنبل در کل
گستردهتر است، تاجائيکه حتي در بيشتر مواقع از مسلم پيشي ميگيرند. اين ملاحظات، همگي بر مبناي مواردي است که شخصاً انجام دادهام و صرفاً در مورد شبکههايي معتبر است که کمابيش cl آنها محرز است. در مواردي که در آنها جايگاه cl مسئلهدار است يا چندان روشن نيست، تصويري يکسره متفاوت با موارد پيشين حاصل ميشود. اما متن روايتي که در اينجا تحليل شده، خود پرسشهاي فراواني درپي دارد، نظير اينکه:
آيا سليمان بن طرخان التيمي تنها عامل نشر چنين قولي در سدههاي نخست اسلام است يا cl هاي ديگري در همان زمان يا زمانهاي ديگر بودهاند که سوءظن خويش دربارة زنان را به شيوهاي مشابه ابراز کرده باشند؟
چه انگيزه(ها)يي در پس اشاعة چنين قولي وجود داشته است يا احتمالاً چه شرايطي آنان را بدين کار واداشته است؟
چه ميزان از اينگونه اقوال در جوامع رسمي يافت ميشود؟
آيا گونهاي بسط و شرح در مورد اين عبارات تحقيرآميز نسبت به زنان قابل رديابي است يا آنها با گذشت زمان به فراموشي سپرده شدهاند؟ آيا اينها اصلاً در کتابهاي فقهي انعکاس يافتهاند و اگر چنين است، چگونه؟
تعداد سؤالات بهواقع زياد است و در اين مقاله جا و زمان طرح همة اين سؤالها نيست که بيپاسخ رها شوند. اما متذکر شدنِ اين سؤالات وابسته به هم، نشان ميدهد که به کمک روشهايي که تاکنون توصيف شدهاند، چه عرصههاي جديدي ميتوانند مورد مداقّه قرار گيرند. يعني به جاي طرح اين گزارة اجمالي که موقعيت زنان در سدههاي نخستين اسلام مشکل داشت، ميتوان گفت: موقعيت زنان در سدههاي نخست اسلام به سبب مشکلي آسيب خورده بود که بهدست چنين و چنان کس/کساني ايجاد شده بود، و او/آنان در فلان زمان و بهمان مکان زندگي ميکردند، و اين روايات را احتمالاً به دلايل ذيل منتشر کردند...
اجازه دهيد من به نخستين سؤال از سؤالات فوق، پاسخ دهم. من برآنم که در حد توان و بيآنکه از حدود کلي اين پژوهش خارج شوم، برخي افراد ديگر را در ادامه معرفي کنم. از اينرو ناگزير از تحليل چند شبکة اسناد ديگر خواهيم بود.
آيا سليمان، متوفاي ۱۴۳ هجري تنها عاملِ نشر اينگونه روايات است؟ نه، احتمالاً چنين نيست. پيش از او دستکم يک cl مهم ديگر هست؛ أبورجاء عِمران بن مِلحان (يا ابنتَيم) العُطارِدي که در ۱۰۷ يا ۱۰۹ درگذشته است. نقل است که أبورجاء چهل سال پيشنمازي بصريان را عهدهدار بوده است. ضمناً او در زمرة تابعيني است که به هنگام پرداختن به أبوعثمان النهدي، توصيف کردم: وي جاهليت را درک کرد؛ ظاهراً در ابتدا از اسلام آوردن خودداري کرد و از دست پيامبر صلي الله عليه و آله فراري شد ولي پس از فتح مکه اسلام آورد، از اينرو هيچگاه موفق به رؤيت پيامبر نشد؛ گفته شده او از متقدمترين صحابه همچون عمر و علي روايت کرده است؛ درگذشت او را برخي در ۱۲۰ سالگي و گروهي در ۱۲۷ سالگي (قمري) گفتهاند.۶ أبورجاء محتملترين عامل انتشار گفتار زير است که چنانکه بايد، به حضرت محمد صلي الله عليه و آله منسوب شده است:
اطَّلعتُ في الجنّة فرأيتُ أکثرَ أهلها الفقراء و اطَّلعتُ في النّار فرأيتُ أکثرَ أهلها النّساء.
«(در خواب۷ ) به بهشت نظر افکندم و ديدم بيشتر ساکنانش فقرا هستند؛ سپس به دوزخ نگاه کردم و ديدم که اغلب دوزخيان، زنانند.»
همانطور که در نمودار ۴ (رجوع کنيد به: مزّي، ج ۸، ش ۱۰۸۷۳) نشان داده شده، أبورجاء در موقعيت cl قرار دارد.
1.. او منتسب به نام مادرش عُلَيَّة است اما ترجمهاش در تهذيب ذيل نام اجدادش، اسماعيل بن ابراهيم بن مِقسَم، آمده است، رجوع کنيد به: ج۱، ش۵۱۳.
2.. احتمالاً اين راوي نقل سليمان را درست قبل از رهسپارشدن به ري، جايي که باقي عمرش را آنجا سپري و با اسحاق بن راهويه حافظ ملاقات کرده، شنيده است؛ اما اينها صرفاً گمانهزنيهايي است که ما را قادر ميسازد عملاً نکتة مثبتي دربارة هر يک از طرق منفرد بيابيم.
3.. براي اطلاع بيشتر دربارة عُبّاد و گروههاي مشابه از راويان حديث، نگاه کنيد به: MT, pp. ۱۸۷f.
4.. به احتمال زياد ش۸۷۲ ـ ۸۷۴، ۸۷۸، ۸۸۲.
5.. رجوع کنيد به: ابنأبيحاتم، کتاب الجرح و التعديل، ج۲، قسم۱، ص ۱۲۴ به بعد.
6.. در بخاري، مغازي ۷۰ (چاپ کرل، ص۱۶۶؛ رجوع کنيد به: دارمي، سنن، مقدمه۱) حکايتي آمده است که او سنگهايي جمع کرده بود و ميپرستيد؛ هرگاه سنگي مناسبتر مييافت، قديميترين سنگ را دور ميانداخت.
7.. احتمالاً أبورجاء علاقة شديدي به نشر حکايات منسوب به پيامبر صلي الله عليه و آله داشته که زمان و مکان وقوع آنها، شهود پيامبر صلي الله عليه و آله در رؤيا بوده است؛ در بخاري، ج۳، ص۱۶۶، ما به حکايتي از رؤيايي ديگر برميخوريم که او رواج داده است، رجوع کنيد به: مزّي، ج۴، ش۴۶۳۰.