در آن دسته رواياتي که مکتوب باقي مانده است، ابناسحاق بدون هيچ ارجاعي به اصل و مبدأ روايت، نقل قول ميکند؛ و از ميان شمار فراوان ابياتي که وي ذکر ميکند، عملاً تنها اندکي را به ناقلانش نسبت ميدهد.۱ تصور اين که ابناسحاق اين اَسناد را جعلي ميدانسته، نادرست است، امّا شايد بتوان فرض کرد که نگرش او در باب ابيات و اشعار فراواني که در کتابش گنجانيده،۲ مشابه با نگرشي است که توسيديد نسبت به خطابههاي منسوب به افسرانش اتخاذ کرده است. به بيان ديگر، سندها نيازمند گواهي إسناد نبودهاند. در مقابل، اشعار مذکور هم تقريباً هيچ کدامشان ادعاي اصالت نداشتهاند. ورود آنها به سيره مديون توجه ابناسحاق به حساسيت دوستان ادبياش و انتظارات هنري خوانندگان وي بوده است.
بعيد نيست که در آن روزگار نسخهاي عموماً مقبول و متداول از سيرة پيامبر وجود داشته و ابناسحاق نوشته خود را (مثل نوعي از وولگات) بر آن مبتني ساخته است. رد پاي آن نسخة کذايي احتمالاً در لابلاي فقرات مرسل ابناسحاق يا در رواياتي که منبع کاملاً به اجمال ذکر شده، باقي مانده است. ابناسحاق تنها در مواردي به ذکر اسامي رجال و سند ميپردازد که داستاني را از اساتيد خود يا ساير راويان نقل کند، لذا [ميتوان نتيجه گرفت که] قديميترين بخشهاي سيره، عبارات مرسلي است که لاجرم از همان نقلها و نسخة متداول از سيرة پيامبر گرفته شده بوده است. مطمئناً تلاش برخي براي مستندسازي اين داستانهاي متداول از سيرة پيامبر يا حتي تغيير آنها با ارجاع به منابعشان، پيشتر از ابناسحاق آغاز شده بود، امّا در عصري که وي به تهيه و تنظيم مطالب خود ميپرداخته، اين تلاشها همچنان در حال انجام بوده است. هر چند در آغاز سعي عموم بر اين بود که رجال و رواتِ هر گزارة خبري يا قطعة داستاني را به آن ضميمه کنند، اين هم ممکن بود که برخي حکايات بيسند و تأييد نشده را نيز در آن ميان بگنجانند، البته گفتني است که شکل إسنادهاي ابناسحاق با لوازم اين ديدگاه همخواني ندارد. با اين حال، تفاوت ميان [سيرة] ابناسحاق و [صحيح] بخاري در اين مورد، آن اندازه که در نوشتة کايتاني۳برجسته شده است، مهم نمينمايد. بخاري گاه عباراتي چون حدّثني بعض إخواننا،۴ يا حدّثني الثّقة۵ را به کار ميبرد و احمد بن حنبل از اين که منابعش را با تعابيري چون رجلٌ من المهاجرين، رجلٌ لم يُسَمَد يا رجالٌ يتحدّثون۶ نام برد، تحاشي ندارد. به علاوه، برخلاف تصور کايتاني، استفاده از إسناد گروهي که در آن، اسامي همة راويان که قصه در اصل واحدي را نقل کردهاند، در آغاز داستان قرار داده شده است، ويژگي سبک ابناسحاق نيست. نمونههاي اين امر را هم در صحيح بخاري۷ و هم در مُسند أحمد بن حنبل۸ ميبينيم. همين وضعيت در باب ارجاع به منابع مکتوب نيز صادق است:۹ نمونههاي چنين ارجاعي در صحيح بخاري و در مُسند أحمد بن حنبل آمده است.۱۰
درست است که ابناسحاق اسناد را به کار ميبرد (و البته هر جا از آن استفاده ميکند، آن را اساساً به صورت معمول در جوامع حديثي معروف به کار ميبرد)، امّا بايد به خاطر داشت که شمار خلاف قاعدهها و اشتباهات وي بسيار بيشتر [از مدوّنان کتب حديثي] است. با اين همه، ابناسحاق به هيچ وجه نخستين فردي نيست که از إسناد بهره ميبرد. به جز موسي بن عقبة۱۱ (که فقط کمي جوانتر از ابناسحاق است)، استاد ابناسحاق يعني (زُهري هم نيز با مقولة إسناد آشنايي دارد. گلدتسيهر به اين نکته توجه داده است که زُهري از إسنادهاي گروهي استفاده ميکند.۱۲ اين امر در موضوع بحث ما اهمّيّتي ويژه دارد، زيرا بعيد است که إسنادهاي گروهي ساخته و رايج شوند، مگر آنکه بيش از آن براي مدتي إسنادهاي فردي تداول يافته باشند. ميتوان نتيجه گرفت تاريخ پيدايش إسناد قديمتر از دوران زُهري است، امّا دشوار ميتوان تعيين کرد دقيقاً چه اندازه قديمتر. اين که آيا عروة بن زبير، از مهمترين مشايخ زُهري، إسناد را به کار گرفته يا نه، سخت محل بحث و نظر است. اشپرنگر کوشيده است تا اثبات کند که إسنادهاي منسوب به عروة بن زبير جعلي است،۱۳ امّا از اين نکته غفلت ورزيده که فقراتي که وي مورد بررسي قرار داده است، به هيچ روي تنها مواردي نيستند که در آنها إسنادي به عروة نسبت داده شده است.۱۴ امروزه ما به بخشهايي از نامههاي عروة دسترسي داريم که در آن، به پرسشهاي عبدالملک، خليفة اموي راجع به تاريخ صدر اسلام پرداخته است.۱۵ در اين نامهها که در تاريخ طبري و ديگر آثار به جا ماندهاند، عروة هيچ يک از راويان و منابع خبرياش را به اسم ذکر نميکند. با اين همه، اين امر را نميتوان قطعي و حتمي دانست، چراکه کاملاً محتمل است عروة از ذکر اسامي رجالش در نامهها پرهيز ميکرده، امّا انجام اين کار را در ساير نوشتههايش لازم ميدانسته است. با تمام اين احوال، چندان مهم نيست که ديدگاه شخصي عروة در باب إسناد چه بوده است. مهم آن است که دريابيم آيا در ميان نسل مدوَّنان درس خواندة حديث که پيش از زُهري آمدهاند، إسناد متداول بوده يا نه؟ به گمان شخصي من، ترديد در اين امر جا دارد. در واقع ميتوان چنين انگاشت إسناد نخستين بار در متون حديثي تا ثلث آخر قرن نخست هجري پديد آمده است.
1.. فيالمثل ابنهشام، ج ۱، جزء ۱، ص ۱۰۸.
2.. نک. ابننديم، فهرست، تصحيح گوستاو فلوگل (لايپزيگ، ۱۸۷۱ ـ ۱۸۷۲)، ص ۹۲. «ويُقال کان يُعمَل له الأشعارُ ويُعطي به ويُسئَلُ عن يدخلها في کتابه في السيرة فَيَفعلُ فَضَمَّنَ کتابَهَ من الأشعار ما صار به فضيحةً عند رواة الشعر». نيز محمّد بن سلام الجُمحي، طبقات الشعراء، تصحيح يوزف هِل (Joseph Hell)، لايدن، ۱۹۱۶، ص ۴ که در سطر ۱۰ بايد «أوتي» خوانده شود.
3.. Leone Caetani, Annali dell’Islam (Milan, ۱۹۰۵-۲۶), I, ۳۲ § ۱۳ (Introduzione).
4.. البخاري، الجامع الصحيح، تصحيح لودوف کرل و ت. و. ينبُل (لايدن، ۱۸۶۲ ـ ۱۹۰۸)، أذان، ش ۷.
5.. همان، نکاح، ش ۱۲۳.
6.. Martin Hartmann, “Die Tradenten erster Schicht im Musnad des AImad ibn ?anbal,” in MSOS ۹ (۱۹۰۶), [۱۶۷].
7.. شهادة، ش ۲؛ إفک، ش ۱؛ شروط، ش ۱۵؛ جهاد، ش ۶۶؛ مَغازي، ش ۳۶؛ تفسير، ذيل سورة نور؛ أيمان، ش ۱۷؛ إعتصام، ش ۲۶؛ توحيد، ش ۳۵ و ۵۷؛ به جز دو مورد، بقيّة فقرات حاوي بخشهايي از حديث الإفکاند که خود حديثي داستاني و نقلي است.
8.. Ignaz Goldziher, “Neue Materialien zur Litterature des Uberlieferungswesens bei den MuIammedanern”, ZDMG ۵۰ (۱۸۹۶), ۴۷۴ که آن هم در باب حديث إفک است.
9.. Caetani, Annali, I, ۳۴, § ۱۴, n. ۴ (Introduzione).
10.. البخاري، أذان، ش ۱۵۳؛ جمعة، ش ۱۱؛ زکات، ش ۵۳؛ حج، ش ۱۱۰؛ طب، ش ۲۶. در باب أحمد بن حنبل نک. همان مقاله از گلدتسيهر:
Ignaz Goldziher, “Neue Materialien,” ۴۷۵.
11.. Edward Sachau, “Das Berliner Fragment des MUs? ibn ‘Ukba. Ein Beitrag zur Kenntniss der ?ltesten arabischen Geschichtsliteratur” ,Sitzungsberichte der K?niglichen Preussischen Akademie der Wissenschaften zu Berlin, ۱۹۰۴, no. ۹, ۴۴۵-۷۰.
از سوي ديگر، وهب بن مُنَبِّه در مخطوط بازمانده از وي در هايدلبرگ، هيچگاه به رجال و سند خود اشاره نميکند. نک.:
C.H. Becker, Papyri Schott-Reinhardt (Heidelberg, ۱۹۰۶), I, ۸-۹.
12.. Ignaz Goldziher, “Neue Materialien,” ۴۷۴; cf. also my “Zur MuIammadlegende,” Der Islam, ۵ (۱۹۱۴), ۴۴.
تمام ارجاعاتي که در پانويس ۱۴ (در بالا) بدان اشاره شد، به زُهري ختم ميشوند.
13.. Aloys Sprenger, Das Leben und die Lehre des MoIammad (Berlin, ۱۸۶۹), I, ۳۳۹-۴۰.
14.. فيالمثل نک. الواقدي / تصحيح و ترجمه ولهاوزن (Wellhausen)، نمايه، ذيل عروة [۴۶۳]؛ ابنسعد، کتاب الطبقات الکبير، تصحيح ادوارد زاخاو (Eduard Sachau) و ديگران (لايدن، ۱۹۰۴ ـ ۱۹۴۰)، [ج ۳، جزء ۲، ص ۳۱]. واقدي فهرستي از راوياني به دست ميدهد که بايد از جمله مشايخ و منابع عروة باشند.
15.. الطبري، تاريخ الرسل والملوک، تصحيح م. ي. دخويه (M.J. de Goeje) و ديگران (لايدن، ۱۸۷۹ ـ ۱۹۰۱، ج ۱، ص ۱۱۸۰، ۱۲۸۴، ۱۶۳۳ ـ ۱۶۳۴، ۱۷۷۰)؛ ابنهشام، ج ۱، جزء ۲،
ص ۷۵۴؛ الواقدي / تصحيح و ترجمة ولهاوزن (Wellhausen)، ص ۲۶۳؛ قس با کايتاني در زير:
Leone Caetani, Annali, I, ۳۰-۳۱§ ۱۳ (Introduzione) II, index, s.v. ‘Urwa.