275
حديث اسلامي؛ خاستگاه‌ها و سير تطوّر

در آن دسته رواياتي که مکتوب باقي مانده است، ابن‌اسحاق بدون هيچ ارجاعي به اصل و مبدأ روايت، نقل قول مي‏کند؛ و از ميان شمار فراوان ابياتي که وي ذکر مي‏کند، عملاً تنها اندکي را به ناقلانش نسبت مي‏دهد.۱ تصور اين که ابن‌اسحاق اين اَسناد را جعلي مي‏دانسته، نادرست است، امّا شايد بتوان فرض کرد که نگرش او در باب ابيات و اشعار فراواني که در کتابش گنجانيده،۲ مشابه با نگرشي است که توسيديد نسبت به خطابه‏هاي منسوب به افسرانش اتخاذ کرده است. به بيان ديگر، سندها نيازمند گواهي إسناد نبوده‏اند. در مقابل، اشعار مذکور هم تقريباً هيچ کدامشان ادعاي اصالت نداشته‏اند. ورود آنها به سيره مديون توجه ابن‌اسحاق به حساسيت دوستان ادبي‏اش و انتظارات هنري خوانندگان وي بوده است.
بعيد نيست که در آن روزگار نسخه‏اي عموماً مقبول و متداول از سيرة پيامبر وجود داشته و ابن‌اسحاق نوشته خود را (مثل نوعي از وولگات) بر آن مبتني ساخته است. رد پاي آن نسخة کذايي احتمالاً در لابلاي فقرات مرسل ابن‌اسحاق يا در رواياتي که منبع کاملاً به اجمال ذکر شده، باقي مانده است. ابن‌اسحاق تنها در مواردي به ذکر اسامي رجال و سند مي‏پردازد که داستاني را از اساتيد خود يا ساير راويان نقل کند، لذا [مي‏توان نتيجه گرفت که] قديمي‏ترين بخش‏هاي سيره، عبارات مرسلي است که لاجرم از همان نقل‏ها و نسخة متداول از سيرة پيامبر گرفته شده بوده است. مطمئناً تلاش برخي براي مستندسازي اين داستان‏هاي متداول از سيرة پيامبر يا حتي تغيير آن‏ها با ارجاع به منابع‏شان، پيشتر از ابن‌اسحاق آغاز شده بود، امّا در عصري که وي به تهيه و تنظيم مطالب خود مي‏پرداخته، اين تلاش‏ها همچنان در حال انجام بوده است. هر چند در آغاز سعي عموم بر اين بود که رجال و رواتِ هر گزارة خبري يا قطعة داستاني را به آن ضميمه کنند، اين هم ممکن بود که برخي حکايات بي‏سند و تأييد نشده را نيز در آن ميان بگنجانند، البته گفتني است که شکل إسنادهاي ابن‌اسحاق با لوازم اين ديدگاه همخواني ندارد. با اين حال، تفاوت ميان [سيرة] ابن‌اسحاق و [صحيح] بخاري در اين مورد، آن اندازه که در نوشتة کايتاني۳برجسته شده است، مهم نمي‌نمايد. بخاري گاه عباراتي چون حدّثني بعض إخواننا،۴ يا حدّثني الثّقة۵ را به کار مي‏برد و احمد بن حنبل از اين که منابعش را با تعابيري چون رجلٌ من المهاجرين، رجلٌ لم يُسَمَد يا رجالٌ يتحدّثون۶ نام ‏برد، تحاشي ندارد. به علاوه، برخلاف تصور کايتاني، استفاده از إسناد گروهي که در آن، اسامي همة راويان که قصه در اصل واحدي را نقل کرده‏اند، در آغاز داستان قرار داده شده است، ويژگي سبک ابن‌اسحاق نيست. نمونه‌هاي اين امر را هم در صحيح بخاري۷ و هم در مُسند أحمد بن حنبل۸ مي‏بينيم. همين وضعيت در باب ارجاع به منابع مکتوب نيز صادق است:۹ نمونه‏هاي چنين ارجاعي در صحيح بخاري و در مُسند أحمد بن حنبل آمده است.۱۰
درست است که ابن‌اسحاق اسناد را به کار مي‏برد (و البته هر جا از آن استفاده مي‏کند، آن را اساساً به صورت معمول در جوامع حديثي معروف به کار مي‏برد)، امّا بايد به خاطر داشت که شمار خلاف قاعده‌ها و اشتباهات وي بسيار بيشتر [از مدوّنان کتب حديثي] است. با اين همه، ابن‌اسحاق به هيچ وجه نخستين فردي نيست که از إسناد بهره مي‏برد. به جز موسي بن عقبة۱۱ (که فقط کمي جوان‏تر از ابن‌اسحاق است)، استاد ابن‌اسحاق يعني (زُهري هم نيز با مقولة إسناد آشنايي دارد. گلدتسيهر به اين نکته توجه داده است که زُهري از إسنادهاي گروهي استفاده مي‏کند.۱۲ اين امر در موضوع بحث ما اهمّيّتي ويژه دارد، زيرا بعيد است که إسنادهاي گروهي ساخته و رايج شوند، مگر آنکه بيش از آن براي مدتي إسنادهاي فردي تداول يافته باشند. مي‏توان نتيجه گرفت تاريخ پيدايش إسناد قديم‏تر از دوران زُهري است، امّا دشوار مي‏توان تعيين کرد دقيقاً چه اندازه قديم‏تر. اين که آيا عروة بن زبير، از مهم‏ترين مشايخ زُهري، إسناد را به کار گرفته يا نه، سخت محل بحث و نظر است. اشپرنگر کوشيده است تا اثبات کند که إسنادهاي منسوب به عروة بن زبير جعلي است،۱۳ امّا از اين نکته غفلت ورزيده که فقراتي که وي مورد بررسي قرار داده است، به هيچ روي تنها مواردي نيستند که در آنها إسنادي به عروة نسبت داده شده است.۱۴ امروزه ما به بخش‏هايي از نامه‏هاي عروة دسترسي داريم که در آن، به پرسش‏هاي عبدالملک، خليفة اموي راجع به تاريخ صدر اسلام پرداخته است.۱۵ در اين نامه‏ها که در تاريخ طبري و ديگر آثار به جا مانده‏اند، عروة هيچ يک از راويان و منابع خبري‏اش را به اسم ذکر نمي‏کند. با اين همه، اين امر را نمي‏توان قطعي و حتمي دانست، چراکه کاملاً محتمل است عروة از ذکر اسامي رجالش در نامه‏ها پرهيز مي‏کرده، امّا انجام اين کار را در ساير نوشته‏هايش لازم مي‏دانسته است. با تمام اين احوال، چندان مهم نيست که ديدگاه شخصي عروة در باب إسناد چه بوده است. مهم آن است که دريابيم آيا در ميان نسل مدوَّنان درس خواندة حديث که پيش از زُهري آمده‏اند، إسناد متداول بوده يا نه؟ به گمان شخصي من، ترديد در اين امر جا دارد. در واقع مي‏توان چنين انگاشت إسناد نخستين بار در متون حديثي تا ثلث آخر قرن نخست هجري پديد آمده است.

1.. في‌المثل ابن‌هشام، ج ۱، جزء ۱، ص ۱۰۸.

2.. نک. ابن‌نديم، فهرست، تصحيح گوستاو فلوگل (لايپزيگ، ۱۸۷۱ ـ ۱۸۷۲)، ص ۹۲. «ويُقال کان يُعمَل له الأشعارُ ويُعطي به ويُسئَلُ عن يدخلها في کتابه في السيرة فَيَفعلُ فَضَمَّنَ کتابَهَ من الأشعار ما صار به فضيحةً عند رواة الشعر». نيز محمّد بن سلام الجُمحي، طبقات الشعراء، تصحيح يوزف هِل (Joseph Hell)، لايدن، ۱۹۱۶، ص ۴ که در سطر ۱۰ بايد «أوتي» خوانده شود.

3.. Leone Caetani, Annali dell’Islam (Milan, ۱۹۰۵-۲۶), I, ۳۲ § ۱۳ (Introduzione).

4.. البخاري، الجامع الصحيح، تصحيح لودوف کرل و ت. و. ينبُل (لايدن، ۱۸۶۲ ـ ۱۹۰۸)، أذان، ش ۷.

5.. همان، نکاح، ش ۱۲۳.

6.. Martin Hartmann, “Die Tradenten erster Schicht im Musnad des AImad ibn ?anbal,” in MSOS ۹ (۱۹۰۶), [۱۶۷].

7.. شهادة، ش ۲؛ إفک، ش ۱؛ شروط، ش ۱۵؛ جهاد، ش ۶۶؛ مَغازي، ش ۳۶؛ تفسير، ذيل سورة نور؛ أيمان، ش ۱۷؛ إعتصام، ش ۲۶؛ توحيد، ش ۳۵ و ۵۷؛ به جز دو مورد، بقيّة فقرات حاوي بخش‏هايي از حديث الإفک‏اند که خود حديثي داستاني و نقلي است.

8.. Ignaz Goldziher, “Neue Materialien zur Litterature des Uberlieferungswesens bei den MuIammedanern”, ZDMG ۵۰ (۱۸۹۶), ۴۷۴ که آن هم در باب حديث إفک است.

9.. Caetani, Annali, I, ۳۴, § ۱۴, n. ۴ (Introduzione).

10.. البخاري، أذان، ش ۱۵۳؛ جمعة، ش ۱۱؛ زکات، ش ۵۳؛ حج، ش ۱۱۰؛ طب، ش ۲۶. در باب أحمد بن حنبل نک. همان مقاله از گلدتسيهر: Ignaz Goldziher, “Neue Materialien,” ۴۷۵.

11.. Edward Sachau, “Das Berliner Fragment des MUs? ibn ‘Ukba. Ein Beitrag zur Kenntniss der ?ltesten arabischen Geschichtsliteratur” ,Sitzungsberichte der K?niglichen Preussischen Akademie der Wissenschaften zu Berlin, ۱۹۰۴, no. ۹, ۴۴۵-۷۰. از سوي ديگر، وهب بن مُنَبِّه در مخطوط بازمانده از وي در هايدلبرگ، هيچ‏گاه به رجال و سند خود اشاره نمي‏کند. نک.: C.H. Becker, Papyri Schott-Reinhardt (Heidelberg, ۱۹۰۶), I, ۸-۹.

12.. Ignaz Goldziher, “Neue Materialien,” ۴۷۴; cf. also my “Zur MuIammadlegende,” Der Islam, ۵ (۱۹۱۴), ۴۴. تمام ارجاعاتي که در پانويس ۱۴ (در بالا) بدان اشاره شد، به زُهري ختم مي‏شوند.

13.. Aloys Sprenger, Das Leben und die Lehre des MoIammad (Berlin, ۱۸۶۹), I, ۳۳۹-۴۰.

14.. في‌المثل نک. الواقدي / تصحيح و ترجمه ولهاوزن (Wellhausen)، نمايه، ذيل عروة [۴۶۳]؛ ابن‌سعد، کتاب ‏الطبقات الکبير، تصحيح ادوارد زاخاو (Eduard Sachau) و ديگران (لايدن، ۱۹۰۴ ـ ۱۹۴۰)، [ج ۳، جزء ۲، ص ۳۱]. واقدي فهرستي از راوياني به دست مي‏دهد که بايد از جمله مشايخ و منابع عروة باشند.

15.. الطبري، تاريخ الرسل والملوک، تصحيح م. ي. دخويه (M.J. de Goeje) و ديگران (لايدن، ۱۸۷۹ ـ ۱۹۰۱، ج ۱، ص ۱۱۸۰، ۱۲۸۴، ۱۶۳۳ ـ ۱۶۳۴، ۱۷۷۰)؛ ابن‌هشام، ج ۱، جزء ۲، ص ۷۵۴؛ الواقدي / تصحيح و ترجمة ولهاوزن (Wellhausen)، ص ۲۶۳؛ قس با کايتاني در زير: Leone Caetani, Annali, I, ۳۰-۳۱§ ۱۳ (Introduzione) II, index, s.v. ‘Urwa.


حديث اسلامي؛ خاستگاه‌ها و سير تطوّر
274
  • نام منبع :
    حديث اسلامي؛ خاستگاه‌ها و سير تطوّر
    سایر پدیدآورندگان :
    مرتضي كريمي نيا
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1390
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 5771
صفحه از 534
پرینت  ارسال به