از نگاه اين هر دو روشن بود که سنّت چه نيست. در نظر آنها سنّت دانشي بر جامانده از آرا و افعال حضرت محمّد صلي الله عليه و آله و معاصران او ـ که نسل اوّل مسلمانان را تشکيل ميدادند ـ نبود. لذا براي هر دو واضح بود که خاستگاه سنّت کجا نيست و اين امر قابل فهم است چون اين دو عليه ديدگاه رايج اسلامي واکنش نشان ميدادند. با اين همه، استنتاجهاي منفي آنها، تقريباً به توقّف مطالعات در حوزه سنّت انجاميد؛ تا جايي که امروزه دانشمندان ميپندارند مطلب چنداني براي افزودن به آن وجود ندارد. هم اکنون برخي محقّقان ظاهراً از آن رو که نميدانند چگونه با سنّت برخورد کنند، از آن پرهيز ميکنند. برخي ديگر ترجيح ميدهند که اصلاً به آن نپردازند، چه ميبينند اکنون سنّت به جانبدارانه بودن شهرت يافته است.۱ سايرين همچنان با حديث به مثابة منبع و سندي واقعاً «تاريخي» و موثّق، حتي براي قرن نخست هجري برخورد ميکنند، گويي گلدتسيهر و شاخت هرگز وجود خارجي نداشتهاند.۲
با وجود اين، عموماً چنين ميبينيم که محقّقان مختلف، احاديث مورد نظر خود را در پرتو «حقايق مقبول» و متداول برميگزينند، آنها را ميپذيرند يا ردّ ميکنند. دقيقاً همينجاست که به نظريهاي در باب سنّت نياز ميافتد.
لازمة بنا نهادن نظرية سنّت، نگاه يکسان به سه شاخة عمدة آثار اسلامي است: جوامع حديثي رسمي در سدههاي ميانه، آثار دست اول فقهي، هر يک به همراه شرحهاي اصليشان، و سوم متون تفسيري. در اين راستا، نه تنها ناچاريم به موضوعاتي توجه کنيم که دائماً موجبات دو دستگي بين دانشمندان مسلمان را فراهم ميکرده است، بلکه کاوش در باب امور متّفق عليه هم ضروري مينمايد؛ اموري که علاوه بر پرسشهاي کلي و مسائل مبنايي، نکات کاملاً جزيي را نيز دربر ميگيرد. براي اينکه سير تطوّر مباحث اسلامي در شماري از موضوعات کليدي را دريابيم که هم از حوزه «فقهي محض» برگرفته شدهاند و هم از حوزة «ديني محض»، بايد
1.. قس براي نمونه. P. Crone M, Cook, Hagarism, Cambridge U.P., ۱۹۹۷, p. ۳
2.. قس براي نمونه S.D. Goitein, Studies in Islamic History and Institutions, Leiden, ۱۹۶۶, pp. ۹۰-۱۱۰