۳۴۵. كمال الدين- به نقل از محمّد بن عبد اللَّه طَهَوى - : پس از درگذشت امام عسكرى عليه السلام به نزد حكيمه دختر امام جواد عليه السلام رفتم تا در موضوع حجّت و اختلاف مردم و حيرت آنها در باره او، پرسش كنم. گفت: بنشين. نشستم. سپس گفت: اى محمّد! خداى متعال، زمين را از حجّتى ناطق و يا صامت خالى نمىگذارد و آن را پس از حسن و حسين عليهما السلام در دو برادر ننهاده است و اين شرافت را مخصوص حسن و حسين ساخته و براى آنها مانند و نظيرى در روى زمين قرار نداده است، جز اين كه خداى متعال، فرزندان حسين عليه السلام را بر فرزندان حسن عليه السلام برترى داده، همچنان كه فرزندان هارون را بر فرزندان موسى عليه السلام به فضليت نبوّت، برترى داد. گرچه موسى براى هارون حجّت بود، ولى فضليت نبوّت تا روز قيامت در اولاد هارون است و به ناچار بايد امّت، يك سرگردانى و امتحانى داشته باشند تا باطلانديشان از حقطلبان جدا شوند و براى مردم بر خداوند، حجّتى نباشد و اكنون پس از وفات ابو محمّد حسن [عسكرى] عليه السلام دوره حيرت فرا رسيده است.
گفتم: اى بانوى من! آيا امام حسن عليه السلام فرزندى داشت؟
[حكيمه] تبسّمى كرد و گفت: اگر حسن عليه السلام فرزندى نداشت ، پس امام پس از وى كيست؟ من به تو گفتهام كه امامت پس از حسن و حسين، در دو برادر نيست.
گفتم: اى بانوى من! ولادت و غيبت مولايم عليه السلام را برايم باز گو.
گفت: آرى، كنيزى داشتم كه به او نرجس مىگفتند. برادرزادهام به ديدارم آمد و به او نيك نظر كرد. به او گفتم: اى آقاى من! دوستش دارى، او را به نزدت بفرستم؟
فرمود: «نه عمّه جان! امّا از او درشگفتم!». گفتم: شگفتىات از چيست؟ فرمود: «به زودى، فرزندى از وى پديد مىآيد كه نزد خداى متعال، گرامى است و خداوند به واسطه او زمين را از عدل و داد آكنده مىسازد، همچنان كه از ظلم و جور، پر شده است».
گفتم: اى آقاى من! آيا او را به نزد شما بفرستم؟ فرمود: «از پدرم در اين باره كسب اجازه كن».
حكيمه گفت: جامه پوشيدم و به منزل ابو الحسن (امام هادى عليه السلام) آمدم، سلام كردم و نشستم و او خود آغاز سخن نمود و فرمود: «اى حكيمه! نرجس را نزد فرزندم ابو محمّد بفرست». گفتم: اى آقاى من! بدين منظور خدمت شما رسيدم كه در اين باره اجازه بگيرم. فرمود: «اى مباركه! خداى متعال، دوست دارد كه تو را در پاداش اين كار شريك كند و بهرهاى از خير براى تو قرار دهد». حكيمه گفت: بى درنگ به منزل برگشتم و نرجس را آراستم و در اختيار ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) قرار دادم و پيوند آنها را در منزل خود برقرار كردم و [امام عسكرى عليه السلام] چند روزى نزد من بود. سپس به نزد پدرش رفت و او را نيز همراهش روانه كردم.
حكيمه گفت: ابو الحسن (امام هادى عليه السلام) درگذشت و ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) بر جاى پدر نشست و من همچنان كه به ديدار پدرش مىرفتم ، به ديدار او نيز مىرفتم. يك روز، نرجس آمد تا كفش مرا در آورد. گفت: اى بانوى من! كفشتان را به من بدهيد. گفتم: بلكه تو سَرور و بانوى منى. به خدا سوگند كه كفش خود را به تو نمىدهم كه آن را درآورى و اجازه نمىدهم كه به من خدمت كنى؛ بلكه من با كمال ميل ، تو را خدمت مىكنم. ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) اين سخن را شنيد و فرمود: «اى عمّه! خدا به تو جزاى خير دهد!». تا هنگام غروب آفتاب نزد او نشستم. آن گاه به آن كنيز بانگ زدم كه لباسم را بياور تا باز گردم؛ ولى فرمود: «نه، اى عمّه جان! امشب را نزد ما باش كه امشب، آن مولودى كه نزد خداى متعال، گرامى است و خداوند به واسطه او زمين را پس از مردنش زنده مىكند ، متولّد مىشود». گفتم: اى سَرورم! از چه كسى متولّد مىشود؟ من در نرجس، آثار باردارى نمىبينم. فرمود: «از همان نرجس، نه از ديگرى» .
حكيمه گفت: به نزد او (نرجس) رفتم و پشت و شكم او را وارسى كردم و آثار باردارى در او نديدم. نزد امام برگشتم و كار خود را به ايشان گزارش كردم. تبسّمى كرد و فرمود : «در هنگام فجر ، آثار باردارىِ او برايت روشن خواهد شد ؛ چرا كه مَثَل او ، مثل مادر موسى است آثار باردارى در او ظاهر نگرديد و كسى تا وقت ولادتش از آن آگاه نشد؛ زيرا فرعون در جستجوى موسى، شكم زنان باردار را مىشكافت و اين نيز نظير موسى عليه السلام است».
حكيمه گفت: به نزد نرجس برگشتم و گفتار امام را به او گفتم و از حالش پرسيدم. گفت: اى بانوى من! در خود چيزى از آن نمىبينم. تا طلوع فجر مراقب او بودم و او پيش روى من خوابيده بود و از اين پهلو به آن پهلو نمىغلتيد، تا اين كه چون آخر شب و هنگام طلوع فجر فرا رسيد، هراسان از جا جست. او را در آغوش گرفتم و بر او «بسم اللَّه» خواندم. ابو محمّد عليه السلام بانگ بر آورد و فرمود: «سوره قدر بر او بخوان!» و من بدان آغاز كردم و گفتم: حالت چگونه است؟ گفت: امرى كه مولايم خبر داد، در من نمايان شده است. من همچنان كه فرموده بود، بر او مىخواندم و جنين در شكم به من پاسخ داد و مانند من قرائت كرد و بر من سلام نمود.
حكيمه گفت: من از آنچه شنيدم، هراسان شدم؛ ولى ابو محمّد عليه السلام بانگ بر آورد: «از امر خداى متعال، در شگفت مباش. خداى متعال، ما را در خُردى به سخن در مىآورَد و در بزرگى، حجّت خود در زمين قرار مىدهد». و هنوز سخن او تمام نشده بود كه نرجس از ديدگانم نهان شد و او را نديدم. گويا پردهاى بين من و او افتاده بود. فريادكنان به نزد ابو محمّد عليه السلام دويدم. فرمود: «اى عمّه! برگرد. او را در جاى خودش خواهى يافت».
حكيمه گفت: باز گشتم و طولى نكشيد كه پردهاى كه بين ما بود، برداشته شد و ديدم نورى نرجس را فرا گرفته است كه توان ديدن آن را ندارم و آن كودك را ديدم كه روى به سجده نهاده و دو زانو بر زمين گذاشته است و دو انگشت سبّابه خود را بلند كرده و مىگويد: «أشهدُ أنْ لا إلهَ إلّا اللَّهُ [وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ] وَ أنَّ جَدّى مُحَمَّداً رَسولُ اللَّهِ وَ أنَّ أبى أميرُ المُؤمنينَ»، و سپس امامان را يكايك برشمرد تا به خودش رسيد. سپس فرمود: «بار الها! آنچه به من وعده فرمودى، به جاى آر، و كار مرا به انجام رسان و گامم را استوار ساز و زمين را به واسطه من، پر از عدل و داد گردان».
ابو محمّد عليه السلام بانگ برآورد و فرمود: «اى عمّه! او را بياور و به من برسان». او را برگرفتم و به جانب ايشان بردم، و چون او در ميان دو دست من بود و مقابل او قرار گرفتم، بر پدر خود سلام كرد . حسن عليه السلام او را از من گرفت و زبان خود را در دهان او گذاشت و او از آن نوشيد. سپس فرمود: «او را به نزد مادرش ببر تا بدو شير دهد و آن گاه به نزد من بازگردان». او را به مادرش رسانيدم و به او شير داد. پس از آن ، او را به ابو محمّد عليه السلام باز گردانيدم ، در حالى كه پرندگان بر بالاى سرش در حال پرواز بودند. به يكى از آنها بانگ بر آورد و فرمود: «او را برگير و نگاه دار و هر چهل روز يك بار به نزد ما باز گردان». و آن پرنده او را بر گرفت و به آسمان برد و پرندگان ديگر نيز به دنبال او بودند . شنيدم كه ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) مىفرمود: «تو را به خدايى سپردم كه مادر موسى ، موسى را به او سپرد». آن گاه نرگس گريست. امام به او فرمود: «خاموش باش كه شير خوردن جز از سينه تو بر او حرام است و به زودى به تو باز مىگردد، همچنان كه موسى به مادرش باز گردانيده شد، و اين سخن خداى متعال، است كه : «پس او را به مادرش باز گردانيديم تا چشمش روشن گردد و غم نخورد» ». گفتم: اين پرنده چه بود؟ فرمود: «اين، روح القدس است كه بر امامان عليهم السلام گمارده شده است. آنان را موفّق و استوار مىدارد و به آنها علم مىآموزد».
حكيمه گفت: پس از چهل روز، آن كودك برگردانيده شد و برادرزادهام كسى را به دنبال من فرستاد و مرا فرا خواند. بر او وارد شدم و به ناگاه ديدم كه همان كودك است كه مقابل او راه مىرود. گفتم: اى آقاى من! آيا اين كودكى دو ساله نيست؟ تبسّمى فرمود و گفت: «اولاد انبيا و اوصيا اگر امام باشند، به خلاف ديگران نشو و نما مىكنند و كودك يك ماهه ما، به مانند كودك يكساله است و كودك ما، در رحِم مادرش سخن مىگويد و قرآن تلاوت مىكند و خداى متعال، را مىپرستد و هنگام شيرخوارگى، ملائكه او را فرمان مىبرند و صبح و شام بر وى فرود مىآيند».
حكيمه گفت: پيوسته آن كودك را چهل روز يك بار مىديدم تا آن كه چند روز پيش از درگذشت ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) او را ديدم كه مردى بود. او را نشناختم و به برادرزادهام گفتم: اين مردى كه فرمان مىدهى در مقابل او بنشينم ، كيست؟ فرمود: «او پسر نرجس و جانشين من است و به زودى، مرا از دست مىدهيد. پس بدو گوش فرا دار و فرمانش ببر».
حكيمه گفت: پس از چند روز، ابو محمّد عليه السلام در گذشت و مردم چنان كه مىبينى، پراكنده شدند . به خدا سوگند ، من هر صبح و شام، او را مىبينم و مرا از آنچه مىپرسيد، آگاه مىكند و من نيز شما را آگاه مىكنم و به خدا سوگند كه گاهى مىخواهم از او پرسشى كنم و او نپرسيده پاسخ مىدهد و گاهى امرى بر من وارد مىشود و همان ساعت پرسش نكرده، از ناحيه او جوابش صادر مىشود. شب گذشته مرا از آمدن تو باخبر ساخت و فرمود كه تو را از حق خبردار سازم.
به خدا سوگند حكيمه امورى را به من خبر داد كه جز خداى متعال، كسى از آنها با خبر نيست و دانستم كه آن، صدق و عدل و از جانب خداى متعال است؛ زيرا خداى متعال، او را به امورى آگاه كرده است كه هيچ يك از خلايق را بر آنها آگاه نكرده است.۱