۳۴۴. كمال الدين : حكيمه دختر امام جواد عليه السلام گفت: ابو محمّد [حسن ]عسكرى عليه السلام مرا به نزد خود فرا خواند و فرمود: «اى عمّه! امشب افطار نزد ما باش كه شب نيمه شعبان است و خداى متعال، امشب حجّت خود را كه حجّت او در روى زمين است، ظاهر مىسازد».
گفتم: مادر او كيست؟
فرمود: «نرجس».
گفتم: فداى شما شوم! اثرى در او نيست.
فرمود: «همين است كه به تو مىگويم».
آمدم و چون سلام كردم و نشستم. نرجس آمد كه كفش مرا بردارد. گفت: اى بانوى من و بانوى خاندانم! حالتان چهطور است؟
گفتم: تو بانوى من و بانوى خاندان من هستى.
از كلام من ناخرسند شد و گفت: اى عمّهجان! اين چه فرمايشى است؟
بدو گفتم: اى دختر جان! خداى متعال، امشب به تو فرزندى عطا مىفرمايد كه در دنيا و آخرت، آقاست.
نرجس خجالت كشيد و شرم كرد.
چون از نماز عشا فارغ شدم ، افطار كردم و در بستر خود قرار گرفتم و خوابيدم و در دل شب براى اداى نماز برخاستم و آن را به جاى آوردم، در حالى كه نرجس خوابيده بود و هيچ اتّفاقى در وى مشهود نبود. سپس براى تعقيبات نشستم. پس از آن نيز دراز كشيدم و هراسان بيدار شدم؛ ولى او همچنان خواب بود. سپس برخاست و نماز گزارد و خوابيد.
بيرون آمدم و در جستجوى فجر به آسمان نگريستم و ديدم فجر اوّل، دميده است و او در خواب است. شك بر دلم عارض گرديد، كه ناگاه ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) از محلّ خود فرياد زد: «اى عمّه! شتاب مكن كه اين جا، كار نزديك شده است!».
نشستم و به قرائت سوره سجده و سوره يس پرداختم. در اين اثنا، او هراسان بيدار شد. من به نزد او پريدم و بدو گفتم : خدا نگهدارت باشد! آيا چيزى احساس مىكنى ؟
گفت : اى عمّه! آرى .
گفتم : خودت را جمع كن و دلت را استوار دار. اين همان است كه به تو گفتم .
من و نرجس را ضعفى فرا گرفت. به آواز سَرورم به خود آمدم و جامه را از روى او برداشتم و ناگهان سَرور خود را ديدم كه در حال سجده است و مواضع سجودش بر زمين است. او را در آغوش گرفتم ، كه ديدم پاك و نظيف است .
آن گاه ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) فرياد برآورد كه: «اى عمّه! فرزندم را نزد من بياور». او را نزد ايشان بردم و ايشان دو كف دست او را گشود و فرزند مرا در ميان آن قرار داد و دو پاى او را بر سينه خود نهاد و سپس زبانش را در دهان او گذاشت و دستش را بر چشمان و گوش و مفاصل وى كشيد و سپس فرمود: «اى فرزندم! سخن بگو». گفت : «أشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له و أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه» و سپس بر امير مؤمنان و امامان درود فرستاد تا آن كه به پدرش رسيد و زبان در كشيد .
سپس ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) فرمود: «اى عمّه! او را نزد مادرش ببر تا بر او سلام كند. آن گاه به نزد من برگردان». او را بردم و بر مادرش سلام كرد و باز گردانيدمش و در مجلس نهادمش. سپس فرمود: «اى عمّه! چون روز هفتم فرا رسيد، نزد ما بيا».
چون صبح شد ، آمدم تا بر ابو محمّد عليه السلام سلام كنم. پرده را كنار زدم تا از سَرورم تفقّدى كنم؛ ولى او را نديدم. گفتم: فداى شما شوم! سَرورم چه مىكند؟
فرمود: «اى عمّه! او را به آن كسى سپردم كه مادر موسى، موسى را به وى سپرد».
چون روز هفتم فرا رسيد، آمدم و سلام كردم و نشستم. فرمود: «فرزندم را به نزد من بياور». و من سَرورم را - كه در خرقهاى بود - آوردم و با او همان كرد كه اوّل بار كرده بود. سپس زبانش را در دهان او گذاشت و گويا شير و عسل به وى مىدهد. سپس فرمود: «اى فرزند! سخن بگو». او گفت: «أشهَدُ أن لا إلهَ إلّا اللَّهُ» و بر محمّد و امير مؤمنان و امامان طاهر درود فرستاد تا آن كه به پدرش رسيد. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «بِسم اللَّه الرّحمن الرّحيم «ما مىخواهيم كه بر مستضعفان زمين، منّت نهيم و آنان را امامان و وارثان قرار دهيم و آنان را بر زمين چيره سازيم و به فرعون و هامان و آنچه را كه از آن بيم داشتند، نشان دهيم»».
موسى بن محمّد ، راوى اين روايت ، گويد : از عقبه خادم در باره اين قضيّه پرسيدم. گفت: حكيمه راست گفته است۱ .۲