اين سرنوشتى است كه از جانب امير (عبيد اللّه) آن دو را دچار ساخته
كه داستانشان در هر كوى و برزن، بر سر زبان مردم جارى شده.
آيا افرادى همچون اسماء پسر خارجه، آسودهخاطر بر مركب سوار باشند،
در حالى كه قبيله مَذحِج خون [هانى] را از او خواهانند؟ !
و [همتيرهگانِ هانى از] قبيله مراد در اطراف اسماء بگردند
و منتظر او باشند و از هم در بارهاش بپرسند و در پى او رواناند.
پس اگر شما [افراد مذحج و مراد] اقدامى در خونخواهى برادرتان نكنيد،
همچون زنان زناكارى باشيد كه به كمى از مال، رضا دادهاند!
راويان اخبار گويند: جناب مسلم، امام حسين عليهالسلام را با ارسال نامهاى باخبر ساخت كه برايش بيعت گرفته و مردمان بسيارى اطراف او جمع شدهاند، و اين كه چشم به راه قدوم شمايند. پس آن حضرت نيز به سمت كوفه حركت كردند، و در همان ايّام، عبد اللّه بن زبير [در مكّه] با امام عليهالسلام ديدار كرد و براى ابن زبير، چيزى گرانتر از حضور حسين بن على در مكّه، و چيزى محبوبتر از رفتن آن حضرت به سمت عراق نبود؛ چون طمع استيلاى بر حجاز را در سر مىپروراند، و نيك واقف بود كه اين، جز با خارج شدن حسين از مكّه به دست نمىآيد.
پس بدان حضرت گفت: تصميم شما چيست اى ابو عبد اللّه؟ امام نيز او را از خروج به سمت كوفه و نامه مسلم بن عقيل به او آگاه ساخت.
پس ابن زبير بدان حضرت گفت: پس منتظر چه هستى؟ كه به خدا سوگند اگر جايگاه شما را در ميان شيعيان كوفه من داشتم، هيچ درنگى نمىكردم. و عزم امام را تقويت كرد و باز گشت. چون عزم امام در رفتن به كوفه جزم شد، ابن عبّاس نزد او رسيد و قسم داد كه همان جا بماند و به كوفه نرود و گفتار بسيارى در نكوهش مردم كوفه بر زبان راند و گفت: شما سوى مردمى رهسپاريد كه پدرت را به قتل رساندند و برادرت را مجروح ساختند، و من مطمئنم كه تنهايت گذارند.
حضرت نامههاى ايشان را نشان داد و او را از نامه ارسالى مسلم بن عقيل آگاه ساخت.
ابن عبّاس گفت: حال كه چارهاى جز خروج ندارى، پس فرزندان و زنان و اهل حرم را با خود مبر؛ زيرا شايسته نيست كه آنان نظارهگر قتل شما باشند، همچون وضعى كه عثمان كشته شد؛ ولى امام عليهالسلام اجتناب كرد و نپذيرفت.
راوى گويد: در روزى كه آن حضرت به شهادت رسيد، در حالى كه ديدهاش سوى محارم از زنان و خواهرانش بود كه چه طور از خيمهها خارج شده و براى كشتهشدگان خود بيتابى و جزع سر داده بودند، حاضران در معركه گفتند: حضرت ياد سخن ابن عبّاس افتاده و فرمود: «خدا ابن عبّاس را خير دهد كه اين ماجرا را به من اشاره كرده بود!».