995
واقعه عاشورا(در منابع کهن)

در نقل ديگر آمده: اين شخص عمارة بن عقبه بود كه غلام خود «نسيم» را با كوزه‏اى آب ـ كه بر سرش دستمال داشت و كاسه‏اى هم داشت ـ فرستاد و آن را داخل ظرف نمود و به آن جناب نوشاند. هر بار كه آن بزرگوار قصد نوشيدن داشت، ظرف، مملوّ از خون مى‏گشت به حدّى كه قادر به نوشيدن نبود، و براى بار بعدى كه ظرف پر از آب شد، خواست بنوشد كه دو دندان پيشين آن جناب داخل ظرف افتاد. عرض كرد: الحمدللّه‏! اگر از روزىِ مقسوم من بود، حتما نوشيده بودم.

سپس آن بزرگوار را نزد ابن زياد ملعون بردند؛ ولى سلامى بر آن خبيث نكرد، و هنگامى كه نگهبانان، معترض شدند كه «چرا بر امير سلام نكردى؟»، فرمود: اگر امير قصد قتل مرا داشته باشد، ديگر سلام من بر او چه فايده دارد؟ و چنانچه غير از اين باشد، پس سلام بسيار بر او باد. آن ملعون گفت: حتما كشته خواهى شد.

فرمود: واقعا اين گونه است؟ گفت: آرى. فرمود: پس اجازه دهيد به يكى از حاضران، وصيّت خود را بكنم. ملعون گفت: به هر كه خواهى وصيّت كن. پس آن بزرگوار، نگاهى به حاضران كه همنشين ابن زياد بودند انداخت و ديده‏اش بر عمر بن سعد افتاد. پس فرمود: اى عمر! ميان من و تو غير از اين حاضران، خويشى و قرابتى است، و امروز من به تو حاجتى دارم، و همين امر قرابت، تو را ملزم به آن مى‏كند. البته اين موضوع، پنهانى است؛ ولى آن خبيث، از پذيرش آن خوددارى نمود و ابن زياد او را گفت: پسر عموى خود را در اداى حاجتش امتناع مكن. پس با او برخاست و جايى نشست كه ابن زياد ملعون، هر دو را ببيند. پس جناب مسلم به او فرمود: من در شهر كوفه قرضى دارم كه در مدّتى كه وارد شهر شده‏ام، گرفته‏ام. تو آن را بپرداز تا از درآمدى كه در مدينه دارم، براى تو بفرستند ؛ ديگر اين كه جسدم را از ابن زياد بگير و آن را دفن كن، و آخر اين كه كسى را به سوى حسين بفرست تا او را بازگرداند.

پس ابن سعد به ابن زياد گفت: سخن او را فهميدى؟ ابن زياد گفت: گفته‏اش را پنهان دار؛ ولى ابن سعد طاقت نياورد و مجدّدا گفت: فهميدى به من چه بيان داشت؟ ابن زياد گفت: بگو، «امين هرگز خيانت نمى‏كند ؛ وليكن گاه باشد خائنى را امين پندارند!». ابن سعد نيز همه سخنان پنهانى جناب مسلم را فاش ساخت. ابن زياد گفت: امّا بخش مربوط به قرض و بدهى مالى او را هرگونه كه مايلى انجام ده، و ما هيچ ممانعتى از آن نخواهيم داشت، و مسئله حسين؛ اگر او قصد ما نكند، كارى به او نداريم وگرنه دست از او برنخواهيم داشت، و ديگر مسئله جسد او؛ ما وساطت تو را در باره وى نمى‏پذيريم ؛ زيرا با ما مخالفت كرده و بر نابودى ما حرص ورزيده.


واقعه عاشورا(در منابع کهن)
994

قال: وحدّثني مدرك بن عمارة: أنّ عمارة بن عقبة بعث غلاماً يدعى نسيماً، فأتاه بماء في قلّة عليها منديل وقدح معه، فصب فيه الماء، ثمّ سقاه، فأخذ كلّما شرب امتلأ القدح دماً، فأخذ لا يشرب من كثرة الدم، فلمّا ملأ القدح ثانية ذهب يشرب، فسقطت ثنيتاه في القدح، فقال: الحمد للّه‏، لو كان لي من الرزق المقسوم لشربته.

قال: ثمّ اُدخل على عبيد اللّه‏ بن زياد (لعنه اللّه‏) فلم يسلّم عليه، فقال له الحرس: ألا تسلّم على الأمير؟

فقال: إن كان الأمير يريد قتلي فما سلامي عليه؟! وإن كان لا يريد قتلي فليكثرنّ سلامي عليه.

فقال له عبيد اللّه‏ (لعنه اللّه‏): لتقتلنّ.

قال: أكذلك؟ قال: نعم. قال: دعني إذاً اُوصي إلى بعض القوم. قال: أوص إلى من أحببت.

فنظر ابن عقيل إلى القوم وهم جلساء ابن زياد، وفيهم عمر بن سعد، فقال: يا عمر، إنّ بيني و بينك قرابة دون هؤاء، ولي إليك حاجة، وقد يجب عليك لقرابتي نجح حاجتي، وهي سرّ، فأبى أن يمكّنه من ذكرها.

فقال له عبيد اللّه‏ بن زياد: لا تمتنع من أن تنظر في حاجة ابن عمّك، فقام معه وجلس حيث ينظر إليهما ابن زياد (لعنه اللّه‏).

فقال له ابن عقيل: إنّ عليَّ بالكوفة ديناً استدنته مذ قدمتها تقضيه عنّي حتّى يأتيك من غلّتي بالمدينة، وجثّتي فاطلبها من ابن زياد فوارها، وابعث إلى الحسين مَن يردّه.

فقال عمر لابن زياد: أتدري ما قال؟ قال: اكتم ما قال لك، قال: أتدري ما قال لي؟ قال: هات، فإنّه لا يخون الأمين، ولا يؤتمن الخائن. قال: كذا وكذا.

  • نام منبع :
    واقعه عاشورا(در منابع کهن)
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران پژوهشکده علوم و معارف حدیث
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1395
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 57565
صفحه از 1023
پرینت  ارسال به