پس مسلم بن عقيل گفت: به خدا اگر امان شما نبود ؛ هرگز تسليم نمىشدم. قاطرى آوردند و آن بزرگوار را بر آن نشاندند. در اين حال، مأموران گردش را گرفتند و شمشير از گردنش درآوردند، و گويا آن جناب، نااميد شده بود ـ سرشك از ديدگانش جارى گرديد و مطمئن شد كه آنها قاتلين او خواهند بود ـ و گفت: اين، نخستين بىوفايى و پيمانشكنى بود.
محمّد بن اشعث به او گفت: اميدوارم كه هيچ ناراحتى به تو نرسد.
جناب مسلم گفت: جز اميدوارى كار ديگرى نمىشود انجام داد. پس امانتان چه شد إِنّا للّهِ وَاِءنّا إِلَيْهِ راجِعُون! و بگريست.
با ديدن حال جناب مسلم، عبيد اللّه بن عبّاس سلمى گفت: هر كس خواهان آن چيزى باشد كه تو بودى، وقتى مصادف شود بدان چه به تو رسد، نبايد گريه كند! جناب مسلم فرمود: به خدا سوگند كه من براى خودم گريه نمىكنم، ونه از كشته شدن ناله زنم، هر چند لحظهاى ميل به مرگ ندارم؛ بلكه اين گريه فقط و فقط براى خاندانم است كه نزد من مىآيند. گريهام بر حسين است و آل حسين!
سپس روى به ابن اشعث كرد و فرمود: به خدا يقين دارم كه از امان من درمانده و عاجز گردى [و توان حفظ امان را نخواهى داشت] ! و از او خواست تا پيكى نزد حسين بن على بفرستد و او را از جريان باخبر سازد، واز او بخواهد كه بازگردد. ابن اَشعَث گفت: به خدا سوگند حتما آن كار را انجام خواهم داد.
ابومِخنَف از قدامه نقل كرده: وقتى مسلم به دار الإماره رسيد، ديدهاش به كوزه آبى كه بر در قصر بود افتاد و گفت: از اين آب به من دهيد. مسلم بن عمرو باهِلى گفت: مىبينى كه اين آب چه قدر خنك و سرد است؟! پس به خدا سوگند، قطرهاى از آن را نخواهى چشيد تا طعم آب سوزان را در آتش دوزخ دريابى!
پس آن جناب فرمود: واى بر تو! مادرت به سوگ تو نشيند! چه قدر جفاپيشه و درشتخوى و سنگدل! به راستى كه همچون تويى ـ اى پسر باهله ـ به آب سوزان در آتش دوزخ، شايستهتر است! سپس نشست و به ديوار تكيه داد.
راوى گويد: عمرو بن حريث، غلام خود را ـ كه نامش سليم بود ـ فرستاد تا كوزه آبى به آن جناب نوشانيد و سيرابش ساخت.