79
واقعه عاشورا(در منابع کهن)

ابن زياد گفت: «حرورى شدى، خويشتن را مستوجب عقوبت كردى، كشتنت بر ما حلال شد. بگيريدش و در يكى از اتاق‏هاى خانه بيندازيد و در را بر او ببنديد و مراقب نهيد» و چنين كردند.

گويد: پس اسماء بن خارجه به پا خاست و گفت: «ما فرستادگان خيانت بوديم. به ما گفتى اين مرد را پيش تو آريم و چون بياورديم و به نزد تو واردش كرديم، صورتش را در هم شكستى و خونش را بر ريشش روان كردى و گفتى كه او را خواهى كشت». عبيد اللّه‏ بن زياد گفت: «تو هنوز اين جايى» و بگفت تا او را بگرفتند و آزار كردند. آن گاه دست از او بداشتند و به زندانش كردند.

امّا محمّد بن اشعث گفت: «به هر چه رأى امير باشد، به نفع ما باشد. با ضررمان خشنوديم كه امير تأديب مى‏كند».

گويد: عمرو بن حجّاج خبر يافت كه هانى كشته شد و با مردم مذحج بيامد و قصر را در ميان گرفت و گروهى بسيار با وى بود. آن گاه ندا داد كه من عمرو بن حجّاجم و اينان يكّه‏سواران و بزرگان مذحج‏اند. نه از اطاعت به در رفته‏ايم و نه از جماعت جدايى گرفته‏ايم. خبر يافته‏اند كه يارشان را مى‏كشند و اين را بزرگ گرفته‏اند». گويد: به عبيد اللّه‏ گفتند: «اينك قوم مذحج بر درند». عبيد اللّه‏ به شريح قاضى گفت: «پيش ياران رو و او را ببين. آن گاه برون شو و به آنها بگو كه زنده است و او را نكشته‏اند و تو او را ديده‏اى». گويد: شريح برفت و هانى را بديد. عبد الرحمان بن شريح گويد: شنيدم پدرم به اسماعيل بن طلحه مى‏گفت: «پيش هانى رفتم و چون مرا بديد گفت: اى مسلمانان! عشيره من مرده‏اند؟ دينداران كجا رفته‏اند؟ اهل شهر كجا رفته‏اند؟ نابود شده‏اند و مرا با دشمنشان و پسر دشمنشان وا گذاشته‏اند؟ و خون بر ريشش روان بود. در اين وقت، غوغايى از در قصر شنيد. من بيرون شدم. او نيز از دنبال من آمد و گفت: اى شريح! پندارم اين صداهاى مذحج است و مسلمانانى كه ياران من‏اند. اگر ده كس پيش من آيند، نجاتم مى‏دهند». شريح گويد: من سوى آنها رفتم. حميد بن بكير احمرى نيز با من بود. زياد، او را با من فرستاده بود؛ جزو نگهبانانى بود كه بالاى سر زياد مى‏ايستاد. به خدا اگر او نبود، چيزى را كه هانى به من گفته بود، با ياران وى گفته بودم. وقتى پيش آنها رسيدم گفتم: «وقتى امير، حضور شما و سخنتان را در باره يارتان بدانست، مرا گفت پيش او رَوَم. برفتم و او را ديدم. به من گفت: شما را ببينم و بگويم او زنده است و خبر كشته شدن وى كه به شما رسيده، دروغ است». گويد: عمرو و ياران وى گفتند: «حمد خداى كه كشته نشده» و برفتند.


واقعه عاشورا(در منابع کهن)
78

فقال له عبيد اللّه‏: وأنّك لهاهنا؟! فأمر به فلهز وتعتع به، ثمّ ترك فحبس.

و أمّا محمّد بن الأشعث فقال: قد رضينا بما رأى الأمير، لنا كان أم علينا، إنّما الأمير مؤدّب.

و بلغ عمرو بن الحجّاج أنّ هانئاً قد قتل، فأقبل في مذحج حتّى أحاط بالقصر ومعه جمع عظيم، ثمّ نادى: أنا عمرو بن الحجّاج، هذه فرسان مذحج ووجوهها، لم تخلع طاعة، ولم تفارق جماعة، وقد بلغهم أنّ صاحبهم يقتل، فأعظموا ذلك.

فقيل لعبيد اللّه‏: هذه مذحج بالباب، فقال لشريح القاضي: ادخل على صاحبهم فانظر إليه، ثمّ اخرج فاعلمهم أنّه حيّ لم يقتل، وأنّك قد رأيته، فدخل إليه شريح فنظر إليه.

فقال أبو مخنف: فحدّثني الصقعب بن زهير، عن عبد الرحمن بن شريح، قال: سمعته يحدّث إسماعيل بن طلحة، قال: دخلت على هانئ، فلمّا رآني قال: يا للّه‏ يا للمسلمين! أهَلَكت عشيرتي؟ فأين أهل الدين؟! وأين أهل المصر؟! تفاقدوا؟! ۵ / ۳۶۸

يُخلَّوني وعدوّهم وابن عدوهم؟! والدماء تسيل على لحيته، إذ سمع الرجّة على باب القصر، وخرجت واتّبعني، فقال: يا شريح، إنّي لأظنّها أصوات مذحج وشيعتي من المسلمين، إن دخل علِيَّ عشرة نفر أنقذوني.

قال: فخرجت إليهم ومعي حميد بن بكير الأحمري ـ أرسله معي ابن زياد، وكان من شرطه ممّن يقوم على رأسه ـ وأيم اللّه‏، لو لا مكانه معي لكنت أبلغت أصحابه ما أمرني به، فلمّا خرجت إليهم قلت: إنّ الأمير لمّا بلغه مكانكم ومقالتكم في صاحبكم أمرني بالدخول إليه، فأتيته فنظرت إليه، فأمرني أن ألقاكم، وأن اُعلمكم أنّه حيّ، وأنّ الذي بلغكم من قتله كان باطلاً.

  • نام منبع :
    واقعه عاشورا(در منابع کهن)
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران پژوهشکده علوم و معارف حدیث
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1395
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 58054
صفحه از 1023
پرینت  ارسال به