77
واقعه عاشورا(در منابع کهن)

گويد: «و چون سخن در ميانه بسيار شد، مسلم بن عمرو باهلى ـ كه در كوفه جز او شامى و بصرى نبود ـ كه سرسختى و لجاجت هانى را در مقابل ابن زياد در مورد تسليم مسلم بديد، به پا خاست و گفت: «خدا امير را قرين صلاح بدارد! او را به من واگذار تا با او سخن كنم». آن گاه به هانى گفت: «بيا اين جا با تو سخن كنم». گويد: هانى برخاست و وى را به گوشه‏اى بُرد كه خلوت بود؛ امّا نزديك ابن زياد بودند چنان‏كه مى‏ديدشان و اگر صدا بلند مى‏كردند، گفتگويشان را مى‏شنيد و چون آهسته سخن مى‏كردند، از او مكتوم مى‏ماند. آن گاه مسلم به هانى گفت: «تو را به خدا خودت را به كشتن مده و قوم و عشيره‏ات را به بليه دچار مكن! به خدا دريغم مى‏آيد كه كشته شوى ـ هانى مى‏پنداشت كه عشيره او جنبش مى‏كنند ـ. اين مرد، عموزاده اين قوم است، او را نمى‏كشند و زيانش نمى‏زنند. او را به ابن زياد بده كه به سبب آن، خوارى و كاستى نمى‏گيرى؛ او را به حاكم مى‏دهى». گفت: «چرا. به خدا به سبب اين، خوار و رسوا مى‏شوم! مهمانم را تسليم كنم و زنده و سالم باشم و بشنوم و ببينم و بازويم محكم باشد و ياران فراوان داشته باشم. به خدا اگر جز يكى نبودم و ياورى نداشتم، او را تسليم نمى‏كردم تا در كار دفاع از او جان بدهم!». مسلم، او را قسم مى‏داد و هانى مى‏گفت: «نه به خدا! هرگز او را تسليم نخواهم كرد».

گويد: ابن زياد اين را بشنيد و گفت: «نزديك منش آريد» و چون او را نزديك بردند، گفت: «به خدا بايد او را بيارى و گر نه گردنت را مى‏زنم!». گفت: «در اين صورت به دور قصرت برق شمشير بسيار خواهد بود». مى‏پنداشت كه عشيره‏اش از او حمايت مى‏كنند. گفت: «بدبخت! مرا از برق شمشير مى‏ترسانى؟». آن گاه گفت: «او را نزديك‏تر آريد». و چون نزديك‏تر آوردند، با چوب‏دستى به صورتش زدن گرفت و چندان به بينى و پيشانى و گونه‏هاى او زد كه بينى‏اش بشكست و خون بر چانه وى روان شد و گوشت دو گونه و پيشانى‏اش بر ريشش ريخت و چوب بشكست.

گويد: هانى دست به طرف شمشير يكى از نگهبانان بُرد؛ امّا نگهبان، او را فرو كشيد و مانع شد.


واقعه عاشورا(در منابع کهن)
76

قال: واللّه‏، لتأتينّي به، قال: واللّه‏، لا آتيك به.

فلمّا كثر الكلام بينهما قام مسلم بن عمرو الباهلي ـ وليس بالكوفة شاميّ ولا بصريّ غيره ـ فقال: أصلح اللّه‏ الأمير! خلّني وإيّاه حتّى اُكلّمه، لمّا رأى لجاجته وتأبِّيه على ابن زياد أن يدفع إليه مسلماً، فقال لهانئ: قم إلى هاهنا حتّى اُكلّمك، فقام فخلا به ناحية من ابن زياد، وهما منه على ذلك قريب حيث يراهما، إذا رفعا أصواتهما سمع ما يقولان، وإذا خفضا خفي عليه ما يقولان، فقال له مسلم:

يا هانئ، إنّي أنشدُك اللّه‏ أن تقتل نفسك، وتدخل البلاء على قومك وعشيرتك! فو اللّه‏، إنّي لأنفَس بك عن القتل، وهو يرى أنّ عشيرته ستحرّك في شأنه، أن هذا الرجل ابن عمّ القوم، و ليسوا قاتليه ولا ضائريه، فادفعه إليه فإنّه ليس عليك بذلك مخزاة ولا منقصة، إنّما تدفعه إلى السلطان.

قال: بلى، واللّه‏، إنَّ عليَّ في ذلك للخزي والعار، أنا أدفع جاري وضيفي وأنا حيّ صحيح، أسمع وأرى، شديد الساعد، كثير الأعوان؟! واللّه‏، لو لم أكن إلاّ واحداً ليس لي ناصر لم أدفعه حتّى أموت دونه.

فأخذ يناشده وهو يقول: واللّه‏، لا أدفعه إليه أبداً، فسمع ابن زياد ذلك، فقال: ادنوه منّي، فأدنوه منه، فقال: واللّه‏، لتأتيني به أو لأضربنّ عنقك!

۵ / ۳۶۷

قال: إذاً تكثر البارقة حول دارك.

فقال: والهفا عليك! أبالبارقة تخوّفني؟! وهو يظنّ أنّ عشيرته سيمنعونه، فقال ابن زياد: ادنوه منّي، فاُدني، فاستعرض وجهه بالقضيب، فلم يزل يضرب أنفه وجبينه وخدّه حتّى كسر أنفه، وسيل الدماء على ثيابه، ونثر لحم خدّيه وجبينه على لحيته حتّى كسر القضيب.

و ضرب هانئ بيده إلى قائم سيف شرطي من تلك الرجال، وجابذه الرجل ومنع، فقال عبيد اللّه‏: أ حروري سائر اليوم؟! أحللت بنفسك، قد حلّ لنا قتلك، خذوه فألقوه في بيت من بيوت الدار، وأغلقوا عليه بابه، واجعلوا عليه حرساً، ففعل ذلك به، فقام إليه أسماء بن خارجة فقال: أرُسُل غدرٍ سائر اليوم؟! أمرتنا أن نجيئك‏بالرجل حتّى إذا جئناك به وأدخلناه عليك هشمت وجهه، وسَيَّلتَ دَمَهُ على لحيته، وزعمت أنّك تقتله!

  • نام منبع :
    واقعه عاشورا(در منابع کهن)
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران پژوهشکده علوم و معارف حدیث
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1395
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 58060
صفحه از 1023
پرینت  ارسال به